میرحسین موسوی: خشونت چارهساز نیست
آرمان این روز آن است که رنگهای گوناگون را آمیخته با یکدیگر به صحنه بیاورد. روز قدس امسال ما این گونه نبود، اما برای چنین چیزی بود. اتفاقا اینجانب آخرین جمعه از رمضان امسال را در میان کسانی حاضر شدم که جمعی از آنان با مشتهای گره کرده به پیشوازم آمده بودند و برایم آرزوی مرگ داشتند. در مسیر پرهیاهویی که بایکدیگر همراه شده بودیم سیمایشان را مرور میکردم و میدیدم که آن چهرهها را دوست دارم. و می دیدم پیروزی ما آن چیزی نیست که در آن کسی شکست بخورد. همه باید با هم کامیاب شویم، اگرچه برخی مژده این کامیابی را دیرتر درک کنند.
متن کامل این بیانیه به شرح زیر است:
بسم الله الرحمن الرحیم
راهپیمایی روز قدس امسال در روند حوادث چند ماه گذشته بدون تردید یک نقطه عطف محسوب میشود. نتایجی بسیار مبارک از آنچه در این مناسبت اتفاق افتاد انتظار میرود که مختص به یک سلیقه و یک گرایش نیست، بلکه فضلی عام و دستاوردی برای تمام کسانی است که در این سرزمین ریشه دارند، حتی اگر برخی از آنها به خاطر پیشداوریهای نادرست اینک و امروز نتوانند این نعمت و رحمت را لمس کنند.
این برکت، میوه دوراندیشیهای امام بود. او بارها به ما میگفت بنیانهای درست را چنان بگذارید که پس از شما اگر خواستند هم نتوانند آنها را خراب کنند. شاید ما نتوانسته باشیم حق این رهنمود را به درستی ادا کنیم، ولی او خود در سیرهاش اینگونه عمل میکرد؛ تمامی ستونهای جمهوری اسلامی را بر پایههایی از اعتماد مردم برافراشت و علاوه بر آن در هر سال چندین سنت و میعاد برای حضور عملی آنان در صحنه قرار داد، تا كسی قادر نباشد این شالوده را دیگرگون كند.
روز قدس از جمله این میعادهاست. با چنین سنتی نمیتوان مردم را از صحنه دور کرد. با چنین دعوتی نمیتوان بدون تامین و ترویج عدل در داخل به وقوع ستم در دور دست معترض بود. آن گاه او این مناسبت را نه فقط مختص به فلسطین، که روز مستضعفین و اسلام نامید تا کمترین شائبهای باقی نگذارد. اینک ارزش اهتمام آن پدر دلسوز برای پر کردن مستمر صحنه از حضورهای میلیونی مردم معلوم میشود.
سی سال پیش از این امام ما از مسلمانان جهان خواست با حفظ تعدد و تفاوتهایشان بر روی درد مشترکی که تمامی آنان را میآزرد همصدا شوند. چقدر این پیام با سخن امروز ما نزدیک است؛ اسلام نگفته است برای آن که وحدت پیدا کنیم باید مثل هم بیندیشیم. آن وحدتی که ما بدان دعوت شدهایم در عین قبول تفاوتهاست و قدس روزی است كه مسلمانان باید با تحمل تنوع در دیدگاههای خود درمان دردهای مشتركشان را دنبال کنند. از این روست که اگر این مناسبت به یک پسند سیاسی تعلق یابد سال به سال شکوه خود را از دست میدهد؛ آثاری که برایش آرزو شده است باقی نمیگذارد و دیگر نمیتواند روز اسلام و روز مستضعفان باشد.
آرمان این روز آن است که رنگهای گوناگون را آمیخته با یکدیگر به صحنه بیاورد. روز قدس امسال ما این گونه نبود، اما برای چنین چیزی بود. اتفاقا اینجانب آخرین جمعه از رمضان امسال را در میان کسانی حاضر شدم که جمعی از آنان با مشتهای گره کرده به پیشوازم آمده بودند و برایم آرزوی مرگ داشتند. در مسیر پرهیاهویی که بایکدیگر همراه شده بودیم سیمایشان را مرور میکردم و میدیدم که آن چهرهها را دوست دارم. و می دیدم پیروزی ما آن چیزی نیست که در آن کسی شکست بخورد. همه باید با هم کامیاب شویم، اگرچه برخی مژده این کامیابی را دیرتر درک کنند.
از قضا آنها که از رخدادهای قدس امسال احساس شکست میکردند بیشترین بهره را از آن بردند. آنها به واضحترین شکل دریافتند که سه ماه خشونت بیسابقه کمترین اثری در حضور مردم به جای نگذاشته ، بلکه آن را فراگیرتر کرده است. اگر فرصت روز قدس نبود چه بسا تا چند ماه دیگر که میقات بهمن فرا برسد، آنان بینتیجه و پرخطا بودن سیاستهای خود را ملاقات نمیکردند و زمانی با هزینههای سنگین عملکرد خود روبرو میشدند که برای چاره کردن بسیار دیر بود.
خشونت چاره ساز نیست. ادخلوا فی السلم کافه؛ همگی در مسالمت وارد شوید. خشم مرکبی است که سوار خود را به زمین میزند. درمقابل رفتارهای زشت امنیتی و تحریکهای مدوام تبلیغاتی مردم حق دارند عصبانی شوند، اگرچه این حقانیت تغییری در تبعات خشم آنان ایجاد نمیکند. ما به اندازهای که از خود صبر و خرد نشان بدهیم از کوششهایمان نتیجه میگیریم و اگر به سوی تندرویهای بیدلیل بلغزیم چه بسا که حاصل یک هفته و یک ماه تلاش را در یک روز و یک صحنه جا بگذاریم. مردم ما از آن رو خود را شایسته رفتارهایی مناسبتر از سوی حاکمان میبینند که هوشیار و خردمندند، و خردمند کسی است که نه فقط میان خوب و بد، بلکه میان خوب و خوبتر و بد و بدتر تمیز بدهد.
خوبتر از نتایجی که در روز قدس به دست آوردیم هنوز وجود دارد، کما این که بدتر از وضعیتی که از آن رنج میبریم و بدان اعتراض میکنیم نیز هست. در پیشرو و در شرایط تاریخی ما تصویر روشنی از نتایج رفتارهای ساختارشکنانه نیست. همانگونه كه در نامه فرستاده شده برای تمامی مراجع تقلید به عرض رسید افغانستان و عراق دو عبرت بزرگ در دو سوی سرزمین ما هستند که هرگز نباید آنها را از نظر دور کنیم. البته این عبرتها ما را از استیفای حقوقمان منصرف نمیکنند، زیرا ما آن صبوری و دانایی را داریم که بدون پرداختن چنین هزینههای سنگینی سرنوشت خود را بهبود ببخشیم.
آن چیزی که میتواند این هدف بزرگ را محقق کند پایبندی به شعارهای زرینی است که انتخاب کردهایم. هیچ كلمهای که دوستی و برادری میان مردم را تحت تاثیر قرار دهد به بازسازی هویت و وحدت ملی ما نمیانجامد. ما اسلام رحمانی را درمان دردهای خود میدانیم و آن چیزی را که اینک به نام دین از سوی بخشی از حاکمیت معرفی میشود پوستینی وارونه میبینیم.
ما خواستار اجرای بدون تنازل قانون اساسی و بازگشت جمهوری اسلامی به اصالت اخلاقی نخستینش هستیم. ما جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد را میخواهیم، و آنانی را ساختارشکن و هرج ومرج طلب میشناسیم که با بهانه و بیبهانه از موازین اسلامی عدول میکنند و بنا بر امیال شخصی به تعطیل اصول قانون اساسی دست میزنند.
فضای سیاسی امروز كشور آن چیزی نیست كه سی سال پیش از این ایرانیان آرزویش را داشتند. مردم اینك از خود میپرسند چه چیز ما را از رسیدن به آرمانهایمان بازداشت و به شرایط فعلی رساند. این سوالی اساسی است كه جا دارد درباره كوششهای امروز و فردای ما نیز پرسیده شود. ما چه باید بكنیم تا سی سال بعد از نو با همین پرسش روبرو نشویم؟
ما تنها در صورتی به این اطمینان میرسیم که دستاوردهای سیاسی - اجتماعی خود را به زندگیهای روزمرهمان متکی کنیم. در طول یك قرن گذشته مردم ما از این قبیل دستاوردها کم نداشتهاند، اما همه آنها متکی به مبارزه بوده است؛ تا فضای جهاد و تلاش وجود داشت این دستاوردها زنده بود و همین كه مردم خسته میشدند یا تصور میكردند باید به خانههایشان بازگردند محصول از میان میرفت. مبارزه امری مقدس است، اما دائمی نیست. آنچه دائمی است زندگی است.
این درسی است كه ما از رزمندگان خود در هشت سال دفاع مقدس آموختیم. در آن سالها دو گروه در جبهههای جنگ حاضر میشدند؛ گروه نخست ایام جنگ را مبارزه كردند و سپس به نظرشان رسید وقت زندگی كردن رسیده است؛ وقت آن كه پول روی پول بگذارند و برج روی برج بسازند. و گروه دوم كه برای معنویتی سرشارتر به جبهه میرفتند. آنها برای ایثار کردن عازم جبهه نمیشدند؛ میرفتند تا از فضای نورانی آنجا بهرهمند شوند.
شاید برای کسانی که آن فضا را تجربه نکردهاند هضم این کلمات آسان نباشد، اما واقعیت دارد. نه آن که ایثار نمیکردند؛ نامدارترین قهرمانان ما آنان بودند. اما درمقابل آن گوهرهایی که به دست میآوردند باور نداشتند که دارند از خودگذشتگی میکنند. آنها سالهای جنگ را زندگی کردند و پس از آن مبارزهشان شروع شد؛ مبارزهای آرام برای پاسداری از حیاتی، یا لااقل خاطره حیاتی که چشیده بودند. اگر آنها نبودند ما نمیتوانستیم هشت سال با دستان خالی بایستیم.
در زمان انتخابات وقتی گروهی از آنان مرا مفتخر کردند و کمیته ایثارگران را به عنوان یکی از فعالترین بخشهای ستاد اینجانب شکل دادند احساس سربلندی میکردم و چون میگفتند به امید تجدید نورانیت ایام امام گردهم جمع شدهاند بار خود را به مراتب سنگینتر میدیدم. بعید میدانم کسی در میان ملت ما باشد که به آنان مباهات نکند. آنها درست در نقطه مشترک سبزی قرار دارند که همه ما را به یکدیگر پیوند داده است.
به تاسی از آنان ما نیز باید راه سبز امید را زندگی کنیم؛ در این صورت همان معجزهای که آنان آفریدند در انتظار ما نیز هست. اهمیت روز قدس امسال در این بود که نشان داد حیات جدیدی که مردم انتخاب کردهاند امری گذرا و موقتی نیست. اگر همه در خانههایمان نشسته بودیم و در عین حال این پیام با همین صراحت ابلاغ شده بود دستاورد ما هیچ کمتر نبود.
راه سبز را زندگی کردن یعنی هر روز و همزمان که در خانههایمان و سرکارمان و در کوچه و خیابان و بر سر معیشتهای روزمره خود هستیم این پیام با غیرقابل انکارترین ندا تکرار شود، آن گونه که مسلمان بودن و ایرانی بودن و این زمانی بودن ما تکرار میشود.
وقتی که سخن از تقویت شبکههای اجتماعی و یا زندگی کردن راه سبز میشود بلافاصله میپرسند چگونه؟ همانگونه که هستید. سخن از آن نیست شبکههای اجتماعی که وجود ندارند را شکل دهیم و قدرتمند کنیم؛ سخن از آن است كه قدرت مردم در شبکههای اجتماعی است که به صورت طبیعی و به هدایتی فطری درمیانشان شکل گرفته است. باید اهمیت آنها را درک کنیم.
روز قدس امسال نشان داد این شبکه همچون نوزادی که به راه افتاده باشد با سرعتی باورنکردنی در حال رشد است؛ به زودی سخن گفتن را هم آغاز میکند و به زودی بالغ میشود و همگان را به تحسین و احترام نسبت به خود وا میدارد. آن وظیفهای كه بر عهده ما قرار دارد آن است كه با تكثیر اندیشههایی كه در حوالی آن شكل میگیرد و با تذكر دائمی اهمیت این پدیده مبارك از آن پرستاری کنیم.
به همین ترتیب اگر گفته میشود راه سبز را باید زندگی کرد سخنی پیچیده و تازهای و دعوت به امری ناشناخته نیست. بلکه توجه دادن به همان چیزی است که دارید تجربه میکنید، و این که حرکت امروز مردم ما به خلاف عهدهای پیشین، آغاز نوعی از زندگی است. در همصداییها و پیوندها و چشمپوشیها و یکرنگیها و هوشمندیها و سرزندگیهایی که ادامه این مسیر مستلزم آن است حظی وجود دارد که زندگی را سرشارتر میکند.
علاوه بر آن در دانایی ملت ما قدرتی هست که او را از تحمل بسیاری رنجها بینیاز میکند. مردم ما برای استیفای حقوق خود از پرداختن هزینه مضایقه ندارند، زیرا بهشت را به بها دهند و نه به بهانه. اما در عین حال اگر برای نتایجی که از حرکات اجتماعی خود به دست میآوریم دوام میخواهیم باید شجاعت و فراست را به هم بیامیزیم.
اینک بر اثر سیاست خارجی غلط و ماجراجویانه دولتی که مردم ما بدان دچار شدهاند کشور در آستانه بحرانهایی قرار گرفته است که بیشترین خسارت آن را قشرهای محروم خواهند پرداخت. اگر با منطق مبارزه پیش میرفتیم شاید سادهانگارانه تصور میكردیم كه این یک امتیاز برای راه سبز ماست، اما زمانی که میخواهیم مسیر سبز را زندگی کنیم چنین نیست.
اینجا کشور ماست و این زندگانی ماست و این ما هستیم که باید نسبت به چنین مشکلاتی نگران باشیم و حساسیت نشان دهیم. اقتصاددانان با اتکا به آمارهای رسمی منتشر شده از سوی مراجع رسمی همین دولت دهها میلیارد دلار از درآمدهای ارزی کشور را ظرف سالهای گذشته مفقود اعلام میکنند و و مراجعی که باید درمقابل این امر واکنش دهند بیتفاوت نسبت به حجم این ارقام که میتواند چند ارتش را تجهیز کند در گیرودار یارکشیهای سیاسی افتادهاند.
از کدامیک از آنان انتظار داریم به رنجهایی که بر اثر رفتارهایشان بر مردم تحمیل میشود اهمیت بدهند؟ اگر ما نسبت به آنچه زندگی در این خاک و بوم را مختل میکند حساسیت نشان ندهیم دیگری نشان نخواهد داد؛ كما اینكه اقتصاددانان ما بیمناك از آن كه سرنوشتی شبیه به معترضین نسبت به وقوع اعمال خلاف اخلاق در زندانها داشته باشند در اعتراض خود كاملا تنها هستند. زمانی مفقود شدن بیست هزار دلار درخزانه كشور برای ساقط كردن یك دولت كافی بود. اما اینك فریادهای اخطار نسبت به گم شدن چنین ارقام گزافی كمترین واكنشی بر نمیانگیزد.
اخیرا گروهی از اساتید ایرانی مقیم خارج در نامهای ضمن تشریح برداشت خود از راه سبز امید هر چیزی که منافع ملت ایران را تامین کند هدف این جنبش معرفی کرده بودند. بر این اساس آنان توصیه میكردند که با سپاسگزاری از حمایت ملتهای دیگر ظرف این چندماه از آنها بخواهیم در هیچ تحریمی بر علیه ایران شرکت نکنند. اینجانب نظر آنان را پسندیدم و بر آن صحه گذاشتم، زیرا این نه تحریم یک دولت، بلکه تحمیل رنجهای بسیار بر مردمی است که مصیبت دولتمردان مالیخولیازده برایشان کافی است. راه سبز را زندگی کردن به این معناست و ما با اعمال هرگونه تحریمی بر علیه ملت خود مخالفیم.
این یک نمونه است. کسی به کسانی که این خواسته را با ما در میان میگذارند از ضرورت زندگی کردن راه سبز نگفته بود. ما بقی ما نیز از این ضرورت آگاه باشیم یا نباشیم به هدایتی فطری در همین مسیر هستیم، لذا ضرورت ندارد که این شیوه را به یکدیگر تلقین کنیم؛ تنها کافی است از آن آگاه باشیم و پرستاری کنیم.
زندگی ادامه دارد و افراد موقتی هستند. هر جمعی و جماعتی كه سرنوشت خود را به بود و نبودكسان پیوند زدند سرانجام - حداقل با فقدان او - سرخورده شدند. هرگاه مردمی برای به تنی یا افرادی از همراهان عادی خود امتیازات بیدلیل قائل شدند سرانجام تشخیص عقلانی خود را در مقابل خواست آنان واگذار كردند و به جاه طلبان مجال دادند كه در آنان طمع كنند.
مردمی كه میخواهند سرپای خود بایستند و حیاتی كریمانه را تجربه كنند جا دارد كه از نخستین قدمهایی كه به ناكامیشان میانجامد بابیشترین دقتها پیشگیری كنند. تولد اینجانب نه هفتم مهر كه روز آشنایی با شماست. حتی اگر روز هفتم مهر به دنیا آمده بودم نیز جا نداشت حركت شما به كیش شخصیت آلوده شود. امیدوارم این كلمات مرا صمیمانه و از سر نگرانی و نه یک شكسته نفسی بیحقیقت و تعارف گونه تلقی كنید.
برادر شما - میر حسین موسوی
جشن تولدهای سبز رهبران جنبش در مهرماه ۸۸
در طول هفته گذشته ایمیلهای زیادی از سوی خوانندگان، برایمان ارسال شد که خبر از رقم زدن یک ماه مهر به یاد ماندنی و خاطرهانگیز میداد. قرار است سبزهای ایران و سراسر جهان، ماه مهر امسال را به بهانه تولد رهبران جنبش سبز به ماهی شاد و سبز تبدیل کنند. «موج سبز آزادی» به عنوان صدایی از میلیونها صدای ایرانی، قدم به قدم در این راه که روحش استوار بر حقطلبی و عدالتجویی است و مقتدایش مردان سبزی چون میرحسین موسوی و مهدی کروبی و سیدمحمد خاتمی، با سبزهای سراسر ایران همصدا و همپیمان خواهد بود و پیشنهادات و نظرات همقدمان این جنبش را از طریق این رسانه منتقل خواهد ساخت. در همین راستا و با درنظر گرفتن محدودیتها و شرایط، در این مرحله شش «موج آفرینی سبز» مربوط به هفتم مهرماه را با هم مرور میکنیم و موجآفرینیهای مربوط به چهاردهم و بیست و یکم مهرماه را نیز در روزهای آینده به اطلاع شما خوانندگان عزیز موج سبز آزادی میرسانیم:
هفتم مهر امسال فرصتی است برای تمام مردم سبزاندیش ایرانی در داخل و خارج از کشور تا بار دیگر، امید و شادی، دو عنصر کمیاب و گرانبهای این روزها را در رگهای جنبش سبز مقاومت مردم بدمند. هفتم مهرماه زمانیست برای تجدید میثاق با یکی از رهبران سبزباور این جنبش، میرحسین موسوی که وارد شصت و هشتمین پاییز زندگیاش خواهد شد. شاید این روز بهانه خوبی باشد که برای قدردانی از شهامتها و فداکاریها و ایستادگیهای او یک جشن تولد بزرگ به وسعت همه ایران برایش تدارک ببینیم.
بر طبق پیامهای مختلفی که از اقصینقاط ایران و تهران به ما رسیده است، مردم قرار است به انواع گوناگون این روز را جشن بگیرند:
۱- هموطنان خوب تبریزی قرار است ساعت ۵ بعدازظهر هفتم تیرماه در کنار استخر شاهگلی شهر تبریز، زادگاه میرحسین موسوی، حاضر شوند و با بادکنکهای سبزشان آسمان شهر را رنگی کنند. تبریزیها از همه مردم ایران دعوت کردهاند که ساعت ۵ عصر روز هفتم مهرماه، بادکنکهای سبز خود را به آسمان بفرستند و تولد میرحسین موسوی را به او و یکدیگر تبریک بگویند. برای سبز شدن آسمان شهر، تنها کافیست هر کودک ایرانی، بادکنکی سبز در دست داشته باشد و آن را در عصر هفتم مهرماه به هوا بفرستد تا آسمان سبز شود. پس هر کجای ایران که هستید، بادکنکهای سبزتان را برای عصر روز جشن تولد آماده کنید.
۲- سبزهای تهران هم بر اساس اطلاعرسانیهایی که برخی کاربران اینترنت در وبلاگها و سایتها کردهاند، قرار است روز هفتم مهرماه را در میدان هفتم تیر، با پخش شیرینی و شکلات و گفتن شادباش جشن بگیرند. این اتفاق میتواند در همه میدانهای تهران و شهرستانها بیفتد. همه میتوانند با پخش شیرینی و شکلات در میادین شهر روز هفتم مهرماه را جشن بگیرند.
۳- گروه دیگری از سبزها هم قرار است در منازل شخصی خود با تهیه کیک و شیرینی که منقش به نام میرحسین موسوی باشد و با حضور دوستان و فامیل جشن تولدهای کوچک برگزار کنند و این روز را در خانههای خود جشن بگیرند. موج سبز آزادی از همه عزیزانی که در منازل خود به تدارک چنین مراسمی، هر چند کوچک، فکر کردهاند، دعوت میکند که عکسها و فیلمهای تهیه شده از کیک و تزئینات صورت گرفته احتمالی را به ما ارسال کنند و در سبز کردن هر چه گستردهتر هفتم مهر به ما کمک کنند.
۴- عدهای از سبزهای استان سمنان هم در حال جمعآوری پیام تبریک به مناسبت فرارسیدن سالروز تولد میرحسین موسوی برای وی هستند. علاقمندان به امضای این طومار میتوانند به آدرس زیر مراجمه و پیام تبریک خود را برای میرحسین موسوی، ثبت کنند:
http://www.petitiononline.com/09292009/petition-sign.html
۵- بسیاری از هموطنانمان هم قرار است با ارسال پیامکهای تبریک در روز هفتم مهرماه، شبکه ارسال پیامک مخابرات ایران را به مدت یک روز سبز نگه دارند. این پیامکها به بهانه تولد میرحسین موسوی ولی در حقیقت برای زنده نگاه داشتن راه این مقاومت است که نوشته و ارسال خواهد شد. گمان نکنیم یک پیامک تاثیر چندانی در تداوم این راه نخواهد داشت. دلگرم ساختن حتی یک نفر به این مساله که سبزها هنوز زندهاند و صدایشان بلند، تاثیر بسیار زیادی خواهد داشت. اگر هر کس با ارسال تنها یک پیامک به یک نفر، خاطره روز هفتم مهرماه را در ذهن او زنده کند، میلیونها ایرانی، روز هفتم مهرماه را برای همیشه به عنوان روزی شاد و سبز و پرامید به خاطر خواهند سپرد.
۶- سبزهای خارج از کشور نیز برنامههای مفصلی برای سالروز تولد میرحسین موسوی تدارک دیدهاند. همزمان با سالروز تولد ميرحسين موسوي، جمعى از ايرانيان و دوستداران وى در لبنان روز دوشنبه جشن تولد او را در بيروت برگزار مىکنند. این مراسم دوشنبه شب در ميدان نجمه بيروت برگزار خواهد شد. از سبزهای ایرانی سراسر جهان میخواهیم عکسها، نوشتهها و ویدئوهای تهیه شده از مراسم هفتم مهرماه در شهر و کشور خود را برای موج سبز آزادی نیز ارسال کنند.
این شش موجآفرینی مختص روز هفتم مهرماه است که آفرینش تک تک آنها به حضور امیدوار شما سبزهای عزیز بستگی دارد. بعد از هفتم مهرماه نیز با موجآفرینیهای مخصوص مهرماه سبز با شما خواهیم بود. باید تقویمی سبز بسازیم که در هر برگ آن اثری از شهامتها، استواریها، سوگواریها و شادمادنگیهای این جنبش باشد. روزهای شاد این تقویم را باید برای دمیدن امید و شادی در دل یکدیگر خوب به خاطر بسپاریم. مهرماه از این پس فصل شادمانگی جنبش سبز ایران خواهد بود، ماهی که سبزها، مهر و امید را در سالروز تولد رهبران جنبش سبز، میرحسین موسوی، مهدی کروبی و سیدمحمدخاتمی به بکدیگر هدیه خواهند داد. اینکه رهبران این جنبش صلحجو همگی مولود ماه مهرند، ماهی که نامش پیامآور محبت و دوست داشتن است را به فال نیک میگیریم و شادتر و امیدوارتر از پیش و به نیت احیای راه سبز امید، سالروزهای میلاد رهبران جنبش سبز در این ماه که مصادف است با هفتم، چهاردهم و بیست یکم مهر را جشن می گیریم.
پاسخ آیتالله صانعی به نامه میرحسین موسوی
در پی نامه میرحسین موسوی به برخی از مراجع تقلید که طی آن توضیحاتی درباره بیانیه شماره 11 داده شده بود و از این مراجع درباره آن نظرخواهی شده بود، آیتالله صانعی نیز پس از آیتالله منتظری به این نامه به شرح زیر پاسخ داد:
بسمه تعالی
حضور محترم دوست مکرم و متعهد و يار ديرينه امام امت (سلام الله عليه) جناب آقای مهندس ميرحسين موسوی (دام عزه)
نامه حضرتعالی واصل گرديد، اميدواريم طرح و برنامه متين شما همراه با آگاه سازی بيشتر جامعه که هدف رسالت انبياء عظام، شهادت شهداء، تقوای متقين و عبادت اولياء الله می باشد، صورت گيرد و تحقق قسط به عنوان يک فرهنگ برای جامعه درآيد و مردم به حقوقشان نائل آيند «لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ ».
و بايد دقت نمود که از اهداف مهم هر طرح و برنامه اي، ايجاد وحدت و اتحاد بيش از پيش بين مظلومين باشد که منشاء همه خيرات همان اتحاد و اعتصام به حبل الله می باشد و لازم است مراقبت شود که خدای ناخواسته کلمه اتحاد و اعتصام به حبل الله سبب رخنه ظالمان و ستمکاران در صفوف مظلومان نگردد که نتيجه آن چيزی جز تداوم ظلم و ستم نخواهد بود.
قم المقدسة
يوسف صانعی
1/7/1388
برگرفته از: پایگاه اطلاع رسانی دفتر آیتالله صانعی
بسمه تعالی
حضور محترم دوست مکرم و متعهد و يار ديرينه امام امت (سلام الله عليه) جناب آقای مهندس ميرحسين موسوی (دام عزه)
نامه حضرتعالی واصل گرديد، اميدواريم طرح و برنامه متين شما همراه با آگاه سازی بيشتر جامعه که هدف رسالت انبياء عظام، شهادت شهداء، تقوای متقين و عبادت اولياء الله می باشد، صورت گيرد و تحقق قسط به عنوان يک فرهنگ برای جامعه درآيد و مردم به حقوقشان نائل آيند «لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ ».
و بايد دقت نمود که از اهداف مهم هر طرح و برنامه اي، ايجاد وحدت و اتحاد بيش از پيش بين مظلومين باشد که منشاء همه خيرات همان اتحاد و اعتصام به حبل الله می باشد و لازم است مراقبت شود که خدای ناخواسته کلمه اتحاد و اعتصام به حبل الله سبب رخنه ظالمان و ستمکاران در صفوف مظلومان نگردد که نتيجه آن چيزی جز تداوم ظلم و ستم نخواهد بود.
قم المقدسة
يوسف صانعی
1/7/1388
برگرفته از: پایگاه اطلاع رسانی دفتر آیتالله صانعی
به سوی حل بحران، راه حل چیست؟
صادق شکیب
با مشکلات عدیدهی پیش آمده در پی کودتای انتخاباتی 22 خرداد جامعه را چنان التهابی فرا گرفته است که در تاریخ معاصر میهنمان نظیری برای آن کم یافت میشود. این التهاب بی سابقه که خطیب نماز جمعه در تاریخ 26/4/88 به درستی آن را "بحران" نامید دقیقاً گویای اوضاع بغایت حساس و خطرناک کشور است. خشونت وحشیانه ی دستجات نظامی و موج گستردهی دستگیریهای فلهای و ایجاد فضای فوق امنیتی در برابر سیل مردم معترض نه تنها نتوانسته، نمی تواند هم راه حلی منطقی و عقلانی در برابر بحران باشد که هر دم به ژرفش آن نیز منجر میشود.
پرسشی که در اذهان مطرح است این که به راستی محمود احمدینژاد نمایندهی کدامین جریان افراطی در حاکمیت است که برای حفظ ایشان در مسند ریاست جمهوری این چنین هزینههای گزافی را به مردم تحمیل مینمایند و منافع آن ها در چیست که اینسان فضای خشنی را به جامعه تحمیل می کنند. و اصولا آیا می توان برای عده ای منافعی را در جامعه تعریف نمود که تآمین آن در گرو این چنین رفتار هایی باشد؟
مگر نه اینکه ساز و کار های ساختار جامعه می بایست نافی حتی فلسفهی وجودی اینسان منافعی باشد، چرا خرد و منطق برای عده ای هیچ مفهومی نداشته اینسان با خشونتی عریان در برابر مردم و خواست آن ها صف آرایی می شود و به هیچ نهاد و مرجعی خود را پاسخگو نمی دانند. واقعا پیشبرد کدامین اهداف را مد نظر دارند.
حتی می توان صریح تر پرسید: این چه مصیبتی است که عده ای قلیل قدرت مند با امکانات مالی فراوان تحمیلمان کرده اند؟ مگر برنامه های انتخاباتی آقایان موسوی و کروبی فراتر از چارچوب ساختار نظام بود که تحمل نشد و در همان فردای روز رای گیری به آن شکل اهانت آمیز با عجله و شتاب آن ها را بازندهی انتخابات اعلام نمودند؟
ریشه ی این زور گویی و انحصار طلبی که سوای خیل عظیمی ازمردم دامن حتی شخصیتهایی که برخی از آن ها از بنیان گذاران نظام می باشند را گرفته و اینک به خیل مطرودین و بعضا محبوسین پیوسته اند از کجا نشأت میگیرد؟ چرا با لجاج و عناد نخواسته اند و نمی خواهند به خواست منطقی و بحق آقایان کروبی و موسوی و اکثر علمای بلند پایه ی حوزهی علمیه قم و اکثریت نخبگان جامعه که از حمایت میلیونی مردم برخوردارند تن دهند؟ چرا از تشکیل کمیته ای بی طرف برای رسیدگی به شکایت کاندیدا ها در مورد تقلب در انتخابات ممانعت به عمل آمد و هزاران چرای دیگر .....
سؤالات فوق تنها گوشه ای از بحث های روز مرهی مردم است. مردمی که تا همین مرحله نیز با همهی هزینه های سنگینی که برای خواست خود پرداخته اند قاطعانه نشان داده اند هیچ شکلی از اشکال تقابل و سرکوب آنها را از پیگیری مطالباتشان باز نخواهد ایستاند.
برای نجات کشور از بحران همزمان با برکناری دولت کودتا هر چه سریعتر بایستی زندانیان سیاسی آزاد شده، ضمن توقف فوری خشونت و خروج از فضای فوق امنیتی با تکیه بر راهکار های منطقی ارائه شده توسط آقایان موسوی، کروبی و خاتمی و سایر شخصیتها و نیروهای وطنپرستی که نشان دادهاند با احساس مسؤلیت به مسائل می نگرند برای رفع مشکلات به چاره جویی پرداخت.
با مشکلات عدیدهی پیش آمده در پی کودتای انتخاباتی 22 خرداد جامعه را چنان التهابی فرا گرفته است که در تاریخ معاصر میهنمان نظیری برای آن کم یافت میشود. این التهاب بی سابقه که خطیب نماز جمعه در تاریخ 26/4/88 به درستی آن را "بحران" نامید دقیقاً گویای اوضاع بغایت حساس و خطرناک کشور است. خشونت وحشیانه ی دستجات نظامی و موج گستردهی دستگیریهای فلهای و ایجاد فضای فوق امنیتی در برابر سیل مردم معترض نه تنها نتوانسته، نمی تواند هم راه حلی منطقی و عقلانی در برابر بحران باشد که هر دم به ژرفش آن نیز منجر میشود.
پرسشی که در اذهان مطرح است این که به راستی محمود احمدینژاد نمایندهی کدامین جریان افراطی در حاکمیت است که برای حفظ ایشان در مسند ریاست جمهوری این چنین هزینههای گزافی را به مردم تحمیل مینمایند و منافع آن ها در چیست که اینسان فضای خشنی را به جامعه تحمیل می کنند. و اصولا آیا می توان برای عده ای منافعی را در جامعه تعریف نمود که تآمین آن در گرو این چنین رفتار هایی باشد؟
مگر نه اینکه ساز و کار های ساختار جامعه می بایست نافی حتی فلسفهی وجودی اینسان منافعی باشد، چرا خرد و منطق برای عده ای هیچ مفهومی نداشته اینسان با خشونتی عریان در برابر مردم و خواست آن ها صف آرایی می شود و به هیچ نهاد و مرجعی خود را پاسخگو نمی دانند. واقعا پیشبرد کدامین اهداف را مد نظر دارند.
حتی می توان صریح تر پرسید: این چه مصیبتی است که عده ای قلیل قدرت مند با امکانات مالی فراوان تحمیلمان کرده اند؟ مگر برنامه های انتخاباتی آقایان موسوی و کروبی فراتر از چارچوب ساختار نظام بود که تحمل نشد و در همان فردای روز رای گیری به آن شکل اهانت آمیز با عجله و شتاب آن ها را بازندهی انتخابات اعلام نمودند؟
ریشه ی این زور گویی و انحصار طلبی که سوای خیل عظیمی ازمردم دامن حتی شخصیتهایی که برخی از آن ها از بنیان گذاران نظام می باشند را گرفته و اینک به خیل مطرودین و بعضا محبوسین پیوسته اند از کجا نشأت میگیرد؟ چرا با لجاج و عناد نخواسته اند و نمی خواهند به خواست منطقی و بحق آقایان کروبی و موسوی و اکثر علمای بلند پایه ی حوزهی علمیه قم و اکثریت نخبگان جامعه که از حمایت میلیونی مردم برخوردارند تن دهند؟ چرا از تشکیل کمیته ای بی طرف برای رسیدگی به شکایت کاندیدا ها در مورد تقلب در انتخابات ممانعت به عمل آمد و هزاران چرای دیگر .....
سؤالات فوق تنها گوشه ای از بحث های روز مرهی مردم است. مردمی که تا همین مرحله نیز با همهی هزینه های سنگینی که برای خواست خود پرداخته اند قاطعانه نشان داده اند هیچ شکلی از اشکال تقابل و سرکوب آنها را از پیگیری مطالباتشان باز نخواهد ایستاند.
برای نجات کشور از بحران همزمان با برکناری دولت کودتا هر چه سریعتر بایستی زندانیان سیاسی آزاد شده، ضمن توقف فوری خشونت و خروج از فضای فوق امنیتی با تکیه بر راهکار های منطقی ارائه شده توسط آقایان موسوی، کروبی و خاتمی و سایر شخصیتها و نیروهای وطنپرستی که نشان دادهاند با احساس مسؤلیت به مسائل می نگرند برای رفع مشکلات به چاره جویی پرداخت.
از دفترچهی خاطرات یک کودتاچی!
امروز در اجلاس عمومی سازمان ملل سخنرانی داشتم. راهکارهایم را برای صلح جهانی در سایهی نظام مهرورز خود ارایه دادم. بهشان حالی کردم که چطور باید در خاورمیانه صلح برقرار شود. از دموکراسی گفتم و اینکه به صورت قاطع به ریاست جمهوری با رای اکثریت ملت رسیدهام. نمیدانم چرا اینجا همه از ندا از من سوال میپرسند.
هالهی نورم امروز خراب بود. نیمسوز شده است. باید عوضش کنم. روشن و خاموش میشد. جلسه بسیار شلوغ بود. جای سوزن انداختن نبود. عدهای سر نشستن بر صندلیها باهم دعوایشان شد و یقیهی هم را گرفتند. اسفندیار رفت ارشادشان کرد. اینجا گویا امر به معروف رایج نیست. گشت ارشادی چیزی نیست که بگیردشان تا یک دو روزی آب خنک بخورند.
از سران دنیا همه بودند و فقط جای فاطمه رجبی تصدقش بروم خالی بود. بعد از اتمام سخنرانی 100 نفر از سران دنیا آمدند تا از من امضا بگیرند. و روشهای مدیریتی را برای کشورشان از ما کپی برداری کنند. جزوههایم را دادم متکی برایشان زیراکس کند. آخر شب هم با بچههای بسیجی مینوستا و یوتا دیدار داشتم. دیداری پر از معنویت و مهرورزی. یکی از ایرانیان بلند شد تا از من سوالی بپرسد. فکر کنم جیرهخوار انگلیس و عمو سام بود. فرستادیمش بیرون تا با نوشابه ازش پذیرایی شود.
اینجا به کوررنگی هم مبتلا شدم. نمیدانم از عدسی دیشب بود یا از هات داگ دیروز ظهر. همه جا را سبز میبینم. در بلاد کفر دکتر نمیروم. این امریکاییهای شیطون خوب فارسی حرف میزنند. هر جا ما میرفتیم جمع میشدند و برایمان نذر و دعا میکردند. آقا حفظشان کند.
آن پسرک اسپانیولی را هم دیدم. حسابی قد کشیده بود. از شدت خوشحالی داد میزد و با همان زبان خودشان به من میگفت: ف... یو. کاش کامران دانشجو اینجا بود تا سفارشش را میکردم برایش فوق لیسانسی دکترای معتبری کنار بگذارد. این بود انشای امروز من. تا فردا که باز در دفترم بنویسم.
برگرفته از: وبلاگ سرزمین رویایی
هالهی نورم امروز خراب بود. نیمسوز شده است. باید عوضش کنم. روشن و خاموش میشد. جلسه بسیار شلوغ بود. جای سوزن انداختن نبود. عدهای سر نشستن بر صندلیها باهم دعوایشان شد و یقیهی هم را گرفتند. اسفندیار رفت ارشادشان کرد. اینجا گویا امر به معروف رایج نیست. گشت ارشادی چیزی نیست که بگیردشان تا یک دو روزی آب خنک بخورند.
از سران دنیا همه بودند و فقط جای فاطمه رجبی تصدقش بروم خالی بود. بعد از اتمام سخنرانی 100 نفر از سران دنیا آمدند تا از من امضا بگیرند. و روشهای مدیریتی را برای کشورشان از ما کپی برداری کنند. جزوههایم را دادم متکی برایشان زیراکس کند. آخر شب هم با بچههای بسیجی مینوستا و یوتا دیدار داشتم. دیداری پر از معنویت و مهرورزی. یکی از ایرانیان بلند شد تا از من سوالی بپرسد. فکر کنم جیرهخوار انگلیس و عمو سام بود. فرستادیمش بیرون تا با نوشابه ازش پذیرایی شود.
اینجا به کوررنگی هم مبتلا شدم. نمیدانم از عدسی دیشب بود یا از هات داگ دیروز ظهر. همه جا را سبز میبینم. در بلاد کفر دکتر نمیروم. این امریکاییهای شیطون خوب فارسی حرف میزنند. هر جا ما میرفتیم جمع میشدند و برایمان نذر و دعا میکردند. آقا حفظشان کند.
آن پسرک اسپانیولی را هم دیدم. حسابی قد کشیده بود. از شدت خوشحالی داد میزد و با همان زبان خودشان به من میگفت: ف... یو. کاش کامران دانشجو اینجا بود تا سفارشش را میکردم برایش فوق لیسانسی دکترای معتبری کنار بگذارد. این بود انشای امروز من. تا فردا که باز در دفترم بنویسم.
برگرفته از: وبلاگ سرزمین رویایی
گزارشی از مراسم بدرقه پیکر پرویز مشکاتیان
صبحگاه دوم مهر، مراسم تشییع پیکر نوازنده و آهنگساز بزرگ موسیقی ایران، شادروان پرویز مشکاتیان در میان استقبال باشکوه مردم هنرشناس و قدردان برگزار شد. این مراسم که از ساعت ۱۰ صبح و در مقابل تالار وحدت آغاز شده بود، همدردان بسیاری را با خود همراه کرده بود که بعضی از شهرستانهای دور و نزدیک و برخی از نقاط مختلف تهران آمده بودند تا برای آخرین بار با پرویز مشکاتیان وداع کنند. مشتاقان این اسطورهی موسیقی ایرانی، از نخستین ساعات صبح امروز، با جامههای مشکی بر تن و عکسهای استاد در دست، در خیابان شهریار گرد هم آمده بودند تا او را بدرقه کنند.
در ابتدای برنامه و بهدلیل ازدحام جمعیت، اندکی ناهماهنگی و بینظمی پدید آمد؛ ولی با درخواستهای مکرر عباس سجادی، مجری برنامه، همگی حاضران به احترام پرویز مشکاتیان سکوت کرده و آمادهی شنیدن صحبتهای سخنرانان مراسم شدند. پیش از آغاز سخنرانیها، ابتدا پیامی از جانب استاد حسن کسایی، نوازندهی شهیر نی قرائت شد:
ديروز شهريار فريوسفی و امروز پرويز مشكاتيان! هر لحظه خبری میرسد از رفتن ياری و من در اين ميان ماندهام به چه كاری؟ خبر كوتاه است؛ اما جانكاه... فيروزهای كه از ديار نيشابوری به انگشتری ما رسيد و امروز كه اشكی به ياد يار از دست رفته و و آهی برای آنها كه امروز ماندهاند، میريزيم.
سپس استاد حسین علیزاده، همکار قدیمی مشکاتیان، چند کلامی پیرامون این فاجعهی دردناک سخن گفت: شايد پرويز اين دلگرمی را ساليان سال در وجود تکتک شما حس كرده بود. برای من راحت نيست دربارهی كسی حرف بزنم كه امروز در ميان ما نيست؛ هر چند كه همهی ما معتقديم پرويز نمرده است. آثار او و ياد او جاودانه است و معتقدم از بزرگترين ويژگیهای او زلال بودن موسيقیاش بود كه در دل مردم مینشست و بیشک اين بزرگترين مرحله برای يک هنرمند است كه آثارش بر دل مردم بنشيند.
با پرويز از دوران نوجوانی زندگی كرديم و باور نخواهيم كرد كه امروز اين زندگی از دست رفته است. او روح خود را فشرده كرد تا عصارهی وجودش اهميت يابد. پس ما با او وداع نمیكنيم؛ زيرا شما بهعنوان پشتيبانان موسيقی دل ما را گرم نگه میداريد تا ما راه خود را ادامه دهيم. اگر شما نبوديد، شايد اين موسيقی تا امروز خاموش شده بود.
پس از علیزاده، داریوش پیرنیاکان، نوازندهی تار و سخنگوی خانهی موسیقی با خواندن شعری، سخنش را آغاز کرد: «رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل / از كاروان چه ماند جز آتشی به منزل» و ادامه داد: پرويز را از نوجوانی میشناختم. چهارده، پانزده سال با هم همنوايی كرديم و بعد در دانشگاه تهران و مركز حفظ و اشاعهی موسيقی و در ادامه در گروه «عارف» سازهايمان را كوک كرديم تا زيبايیهايی را كه مشكاتيان میآفريد، به صدا درآوريم.
از اينروست كه از لحظهی شنيدن اين خبر تا به الآن در شوک و ترديد هستم و باور ندارم كه پرويز از ميان ما رفته باشد. او هميشه جاودانه است و با زيبايیهايی كه در موسيقی آفريده، هيچگاه از ياد ما نخواهد رفت. پس نيازی به معرفی او نيست، چون در اين جمع كسی نيست كه او را نشناسد. اما، امروز فرصت آن است تا دردهای يک جامعهی هنری بازگو شود. امروز اين سؤال مطرح است كه چرا مشكاتيان در اوج پختگی و سازندگی و توانايی كه برای ساخت قطعات جديد داشت، بايد خانهنشين شود و چرا بايد هنرمندان در گوشهی منزل خود دق كنند؟
چرا متوليان به وضع اسفبار موسيقی چاره نمیكنند و چرا اين وضعيت مثل خوره به جان موسيقیدانان و هنرمندان میافتد تا آنها را گوشهنشين کند؟ چرا او در اوج پختگی نبايد كارهايش را ادامه دهد؟ در واقع او وضعيت موسيقی و جايگاه آن را مناسب نمیديد و به همين دليل مشتاقانش سالها از او كار جديدی نشنيدند و اين بیشک به مسائل پيچيدهی فرهنگ امروز موسيقی ما برمیگردد.
به اعتقاد پیرنیاکان، پرویز مشکاتیان نیازی به معرفی ندارد و دربارهی ویژگیهای او سخن گفتن، توضیح واضحات است؛ اما باید به دنبال عواملی گشت که موجب «گوشهگیری، سکوت و مرگ» مشکاتیان شد. محمدرضا درویشی، آهنگساز و یار دیرین مشکاتیان هم سخنان پیرنیاکان را در همان جهت پی گرفت و گفت:
بسیاری از موسيقیدانان نسل ما امروز خانهنشين هستند و خيلیها فرصت هنرنمايی ندارند؛ چون وقتی صحنه را از هنرمند بگيرند، دقمرگ خواهد شد. پرویز مشكاتيان نمرد، او به قتل رسيد و نه بهدست يک شخص، بلكه توسط شرايط ناجوانمردانهی فرهنگی كه چند نسل در كشور ما حاكم بوده است و اگر ما بخواهيم دنبال مسئولان اين قتل بگرديم، جای كندوكاو بسياریست. آيا مديران فرهنگی در اين دهه يک قدم برای موسيقی برداشتهاند؟
اين اتفاق مگر در دورههای بسيار كوتاهی رخ داده باشد. مثلاً اولين اركستر سمفونيک خاورميانه در دورهی پرويز محمود در همین تالار وحدت تشكيل میشود؛ اما اين اركستر امروز به چه روزی افتاده است؟ از آن زمان كدام هنرستان موسيقی تشكيل شده است؟ پس اين سؤال مطرح است كه جای حمايت مسئولان از موسيقی و موسيقیدانان چه میشود؟ اين صندلیهای چرک كه مخصوص موسيقی كشور در نهادهای مختلف است، هيچ خدمتی به موسيقی نكرده است هیچ، چوب هم لای چرخ موسیقی گذاشته است، و در اين ميان بزرگمردی چون پرويز مشكاتيان میميرد و اين سؤال مطرح میشود كه چه بر او گذشته كه او در این سن دقمرگ می شود؟
چه اتفاقی در موسيقی ما در حال شکلگیری است؟ آيا فرهنگ موسيقی ايرانزمين برای مديران اهميت دارد؟ آيا هر روز كه يكی از بزرگان موسيقی مقامی در گوشهی خانهاش دق میكند، كسی دربارهی آنها حرفی میزند؟ آيا ما امروز بر سر خاک حاج قربانها میرويم و حواسمان به غلامحسين سمندری كه در حال مرگ است، هست؟ اين مرگها برای چه كسی مهم است؟ اينكه امروز بياييم در اينجا جمع شويم و بگوييم او استاد بزرگی بود، كافی نيست. زيرا اين جريان همچنان ادامه دارد.
سخنان هوشمندانه، شجاعانه و بجای درویشی این بار بهجای «صلوات» با تشویق گسترده و تأییدآمیز حضار مواجه شد. در این لحظه «آیین»، فرزند و یادگار استاد مشکاتیان به سختی و با اندوه فراوان به بالای سکو آمد و با بغض تکاندهندهاش از همگی حضار خواهش کرد به هنگام تشییع پیکر پدرش همچون او ساکت و نجیبانه رفتار کنند. اما بخش کلیدی و تأثربرانگیز مراسم را همایون شجریان، فرزند استاد آواز ایران رقم زد که علیرغم اندوه و بغض فراوان بلندگو را به دست گرفت و گفت:
«از خودم چیزی ندارم که قابل پرویز را داشته باشد، یکی از آثار خودشان را اجرا میکنم.» اشکش را از گوشهی چشم پاک کرد و شروع به خواندن تصنیف زیبای «قاصدک» از ساختههای مشکاتیان بر روی شعر مهدی اخوان ثالث کرد و انصافاً با وجود درد و غمی که آشکارا در صدایش نهفته بود، بهخوبی از عهده برآمد:
قاصدک! هان چه خبر آوردی
از كجا وز كه خبر آوردی
خوشخبر باشی اما
گرد بام و در من بیثمر میگردی
انتظار خبری نيست مرا
نه ز ياری، نه ز ديّار و دياری باری...
پیش از سخنرانی آخر، داریوش پیرنیاکان از شورای شهر و شهرداری نیشابور هم تشکر کرد و اقدام آنها را در همکاری برای خاکسپاری مشکاتیان در جوار مقبرهی عطار، شجاعانه و قدرشناسانه خواند.
آخرین سخنرانی اما جالبترین قسمت بود؛ جایی که محمدحسین ایمانی خوشخو، معاون هنری وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی اندکی پس از شروع سخنانش با دست زدن و سوتهای ممتد و اعتراضآمیز مردم نکتهسنج و باریکبین مواجه شد و حتی خواهشهای ملتمسانهی مجری برنامه هم کارگر نیفتاد و کار به هو کردن آقای معاون وزیر کشید! مردم به سخنان ایمانی خوشخو وقعی ننهادند و او با وضعی حقارتآمیز و خفتبار سخنان خود را در میان هیاهوی حاضران به اتمام رساند. بغض مصنوعی و اندوه ساختگیاش هم کمکی به او نکرد؛ هرچند ادعا کرد «من هم از شما هستم!»، اما مردم نپذیرفتند.
حضور هنرمندان سرشناس موسیقی در این مراسم بسیار چشمگیر بود. محمد سریر، نصرالله ناصحپور، پری ملکی، هادی منتظری، بهمن رجبی، جمشید محبی، داود گنجهای، کامبیز گنجهای، پشنگ، اردشیر و اردوان کامکار، سعید فرجپوری، بهداد بابایی، کیوان ساکت، شروین مهاجر، علی جهاندار، صدیق تعریف، قاسم رفعتی، سیدعبدالحسین مختاباد، حسامالدین سراج، حمیدرضا نوربخش، سالار عقیلی، علیرضا شاهمحمدی، علی قمصری، علی بوستان و... دیگر هنرمندان حاضر در این مراسم بودند.
برگرفته از: وبلاگ هواداران همایون شجریان
در ابتدای برنامه و بهدلیل ازدحام جمعیت، اندکی ناهماهنگی و بینظمی پدید آمد؛ ولی با درخواستهای مکرر عباس سجادی، مجری برنامه، همگی حاضران به احترام پرویز مشکاتیان سکوت کرده و آمادهی شنیدن صحبتهای سخنرانان مراسم شدند. پیش از آغاز سخنرانیها، ابتدا پیامی از جانب استاد حسن کسایی، نوازندهی شهیر نی قرائت شد:
ديروز شهريار فريوسفی و امروز پرويز مشكاتيان! هر لحظه خبری میرسد از رفتن ياری و من در اين ميان ماندهام به چه كاری؟ خبر كوتاه است؛ اما جانكاه... فيروزهای كه از ديار نيشابوری به انگشتری ما رسيد و امروز كه اشكی به ياد يار از دست رفته و و آهی برای آنها كه امروز ماندهاند، میريزيم.
سپس استاد حسین علیزاده، همکار قدیمی مشکاتیان، چند کلامی پیرامون این فاجعهی دردناک سخن گفت: شايد پرويز اين دلگرمی را ساليان سال در وجود تکتک شما حس كرده بود. برای من راحت نيست دربارهی كسی حرف بزنم كه امروز در ميان ما نيست؛ هر چند كه همهی ما معتقديم پرويز نمرده است. آثار او و ياد او جاودانه است و معتقدم از بزرگترين ويژگیهای او زلال بودن موسيقیاش بود كه در دل مردم مینشست و بیشک اين بزرگترين مرحله برای يک هنرمند است كه آثارش بر دل مردم بنشيند.
با پرويز از دوران نوجوانی زندگی كرديم و باور نخواهيم كرد كه امروز اين زندگی از دست رفته است. او روح خود را فشرده كرد تا عصارهی وجودش اهميت يابد. پس ما با او وداع نمیكنيم؛ زيرا شما بهعنوان پشتيبانان موسيقی دل ما را گرم نگه میداريد تا ما راه خود را ادامه دهيم. اگر شما نبوديد، شايد اين موسيقی تا امروز خاموش شده بود.
پس از علیزاده، داریوش پیرنیاکان، نوازندهی تار و سخنگوی خانهی موسیقی با خواندن شعری، سخنش را آغاز کرد: «رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل / از كاروان چه ماند جز آتشی به منزل» و ادامه داد: پرويز را از نوجوانی میشناختم. چهارده، پانزده سال با هم همنوايی كرديم و بعد در دانشگاه تهران و مركز حفظ و اشاعهی موسيقی و در ادامه در گروه «عارف» سازهايمان را كوک كرديم تا زيبايیهايی را كه مشكاتيان میآفريد، به صدا درآوريم.
از اينروست كه از لحظهی شنيدن اين خبر تا به الآن در شوک و ترديد هستم و باور ندارم كه پرويز از ميان ما رفته باشد. او هميشه جاودانه است و با زيبايیهايی كه در موسيقی آفريده، هيچگاه از ياد ما نخواهد رفت. پس نيازی به معرفی او نيست، چون در اين جمع كسی نيست كه او را نشناسد. اما، امروز فرصت آن است تا دردهای يک جامعهی هنری بازگو شود. امروز اين سؤال مطرح است كه چرا مشكاتيان در اوج پختگی و سازندگی و توانايی كه برای ساخت قطعات جديد داشت، بايد خانهنشين شود و چرا بايد هنرمندان در گوشهی منزل خود دق كنند؟
چرا متوليان به وضع اسفبار موسيقی چاره نمیكنند و چرا اين وضعيت مثل خوره به جان موسيقیدانان و هنرمندان میافتد تا آنها را گوشهنشين کند؟ چرا او در اوج پختگی نبايد كارهايش را ادامه دهد؟ در واقع او وضعيت موسيقی و جايگاه آن را مناسب نمیديد و به همين دليل مشتاقانش سالها از او كار جديدی نشنيدند و اين بیشک به مسائل پيچيدهی فرهنگ امروز موسيقی ما برمیگردد.
به اعتقاد پیرنیاکان، پرویز مشکاتیان نیازی به معرفی ندارد و دربارهی ویژگیهای او سخن گفتن، توضیح واضحات است؛ اما باید به دنبال عواملی گشت که موجب «گوشهگیری، سکوت و مرگ» مشکاتیان شد. محمدرضا درویشی، آهنگساز و یار دیرین مشکاتیان هم سخنان پیرنیاکان را در همان جهت پی گرفت و گفت:
بسیاری از موسيقیدانان نسل ما امروز خانهنشين هستند و خيلیها فرصت هنرنمايی ندارند؛ چون وقتی صحنه را از هنرمند بگيرند، دقمرگ خواهد شد. پرویز مشكاتيان نمرد، او به قتل رسيد و نه بهدست يک شخص، بلكه توسط شرايط ناجوانمردانهی فرهنگی كه چند نسل در كشور ما حاكم بوده است و اگر ما بخواهيم دنبال مسئولان اين قتل بگرديم، جای كندوكاو بسياریست. آيا مديران فرهنگی در اين دهه يک قدم برای موسيقی برداشتهاند؟
اين اتفاق مگر در دورههای بسيار كوتاهی رخ داده باشد. مثلاً اولين اركستر سمفونيک خاورميانه در دورهی پرويز محمود در همین تالار وحدت تشكيل میشود؛ اما اين اركستر امروز به چه روزی افتاده است؟ از آن زمان كدام هنرستان موسيقی تشكيل شده است؟ پس اين سؤال مطرح است كه جای حمايت مسئولان از موسيقی و موسيقیدانان چه میشود؟ اين صندلیهای چرک كه مخصوص موسيقی كشور در نهادهای مختلف است، هيچ خدمتی به موسيقی نكرده است هیچ، چوب هم لای چرخ موسیقی گذاشته است، و در اين ميان بزرگمردی چون پرويز مشكاتيان میميرد و اين سؤال مطرح میشود كه چه بر او گذشته كه او در این سن دقمرگ می شود؟
چه اتفاقی در موسيقی ما در حال شکلگیری است؟ آيا فرهنگ موسيقی ايرانزمين برای مديران اهميت دارد؟ آيا هر روز كه يكی از بزرگان موسيقی مقامی در گوشهی خانهاش دق میكند، كسی دربارهی آنها حرفی میزند؟ آيا ما امروز بر سر خاک حاج قربانها میرويم و حواسمان به غلامحسين سمندری كه در حال مرگ است، هست؟ اين مرگها برای چه كسی مهم است؟ اينكه امروز بياييم در اينجا جمع شويم و بگوييم او استاد بزرگی بود، كافی نيست. زيرا اين جريان همچنان ادامه دارد.
سخنان هوشمندانه، شجاعانه و بجای درویشی این بار بهجای «صلوات» با تشویق گسترده و تأییدآمیز حضار مواجه شد. در این لحظه «آیین»، فرزند و یادگار استاد مشکاتیان به سختی و با اندوه فراوان به بالای سکو آمد و با بغض تکاندهندهاش از همگی حضار خواهش کرد به هنگام تشییع پیکر پدرش همچون او ساکت و نجیبانه رفتار کنند. اما بخش کلیدی و تأثربرانگیز مراسم را همایون شجریان، فرزند استاد آواز ایران رقم زد که علیرغم اندوه و بغض فراوان بلندگو را به دست گرفت و گفت:
«از خودم چیزی ندارم که قابل پرویز را داشته باشد، یکی از آثار خودشان را اجرا میکنم.» اشکش را از گوشهی چشم پاک کرد و شروع به خواندن تصنیف زیبای «قاصدک» از ساختههای مشکاتیان بر روی شعر مهدی اخوان ثالث کرد و انصافاً با وجود درد و غمی که آشکارا در صدایش نهفته بود، بهخوبی از عهده برآمد:
قاصدک! هان چه خبر آوردی
از كجا وز كه خبر آوردی
خوشخبر باشی اما
گرد بام و در من بیثمر میگردی
انتظار خبری نيست مرا
نه ز ياری، نه ز ديّار و دياری باری...
پیش از سخنرانی آخر، داریوش پیرنیاکان از شورای شهر و شهرداری نیشابور هم تشکر کرد و اقدام آنها را در همکاری برای خاکسپاری مشکاتیان در جوار مقبرهی عطار، شجاعانه و قدرشناسانه خواند.
آخرین سخنرانی اما جالبترین قسمت بود؛ جایی که محمدحسین ایمانی خوشخو، معاون هنری وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی اندکی پس از شروع سخنانش با دست زدن و سوتهای ممتد و اعتراضآمیز مردم نکتهسنج و باریکبین مواجه شد و حتی خواهشهای ملتمسانهی مجری برنامه هم کارگر نیفتاد و کار به هو کردن آقای معاون وزیر کشید! مردم به سخنان ایمانی خوشخو وقعی ننهادند و او با وضعی حقارتآمیز و خفتبار سخنان خود را در میان هیاهوی حاضران به اتمام رساند. بغض مصنوعی و اندوه ساختگیاش هم کمکی به او نکرد؛ هرچند ادعا کرد «من هم از شما هستم!»، اما مردم نپذیرفتند.
حضور هنرمندان سرشناس موسیقی در این مراسم بسیار چشمگیر بود. محمد سریر، نصرالله ناصحپور، پری ملکی، هادی منتظری، بهمن رجبی، جمشید محبی، داود گنجهای، کامبیز گنجهای، پشنگ، اردشیر و اردوان کامکار، سعید فرجپوری، بهداد بابایی، کیوان ساکت، شروین مهاجر، علی جهاندار، صدیق تعریف، قاسم رفعتی، سیدعبدالحسین مختاباد، حسامالدین سراج، حمیدرضا نوربخش، سالار عقیلی، علیرضا شاهمحمدی، علی قمصری، علی بوستان و... دیگر هنرمندان حاضر در این مراسم بودند.
برگرفته از: وبلاگ هواداران همایون شجریان
احمدینژاد: اگر آزادی نبود، خاتمی هم باید در زندان میبود
رئیس دولت کودتا، در گفتگو با «ان پی آر» رادیوی سراسری آمریکا، تصریح کرد: من شخصا از اینکه کسی در زندان باشد، ناراحت و متأسف هستم ولی در جمهوری اسلامی ایران کسی بی دلیل به زندان نمیرود و هیچ کس به دلیل مخالفت با من، به زندان نرفته است!
به گزارش پارلماننیوز به نقل از ایرنا، رئیس دولت کودتا در پاسخ به سوالی در خصوص اظهارات خاتمی مبنی بر زندانی شدن افراد به دلیل اظهار نظر و تحت فشار بودن اعترافات بازداشتی های اخیر انتخابات، گفت: در ایران آزادی وجود دارد و همه می توانند اظهار نظر کنند. این نظر آقای خاتمی است و اگر این گونه بود، خود آقای خاتمی هم باید در زندان می بود.
احمدی نژاد در پاسخ به پرسش مجری شبکه رادیویی «ان.پی.آر» مبنی بر بودن آزادی بیان در ایران ، آیا تضمینی وجود دارد که زندانیان حوادث اخیر آزاد و روزنامه های منتقد از حالت توقیف خارج شوند؟ گفت: ده ها روزنامه در ایران علیه من مطالبی عنوان کرده اند اما من از هیچ کدام از آنها شکایتی نکردم. دستگاه قضایی نیز در ایران مستقل بوده و طبق قوانین کشور عمل می کند.
وی در پاسخ به این سوال که آیا درست است که برخی معترضین به نتیجه انتخابات در ایران شکنجه و مورد تجاوز قرار گرفته اند و اظهارات آقای کروبی در این زمینه صحت دارد، اظهار داشت: چنین مطالبی صحت ندارد. اگر نیروهای امنیتی در این خصوص تخلفی انجام داده باشند ، دستگاه قضایی با آن طبق قوانین ایران قاطعانه برخورد خواهد کرد. کمیته رسیدگی به این موضوع در ملاقاتی با آقای کروبی در این خصوص از وی اسناد و اطلاعاتی خواستند که ایشان گفت به دلیل اینکه عصبانی بوده ، آن مطالب را عنوان کرده و اسناد و مدارکی در دست ندارد.
احمدی نژاد در پاسخ به این سوال که در روز قدس کسانی بودند که شعار می دادند فلسطین را رها کنید و به فریاد ایران برسید، آیا مطرح کردن موضوع هولوکاست در روز قدس ابزاری برای کمرنگ کردن مسائل اخیر در ایران می باشد، اظهار داشت: این مطالب مبنایی ندارد.
وی تصریح کرد: ده ها هزار نفر در تهران تظاهرات کردند و چند هزار نفر هم حرف دیگری می زدند. این هیچ منافاتی با هم ندارد ، چرا که در ایران دموکراسی حاکم است و اکثریت حاکم حرفشان همین است که دولت می گوید. موضوع هولوکاست به هیچ وجه یک موضوع انحرافی نیست و نمی شود برداشت این چنینی از صحبت های من کرد. من بیشترین انتقادها را به سیستم اداره کشور داشته ام و این مطالب موضوع انحرافی نیست زیرا حرف من حرف مردم است.
به گزارش پارلماننیوز به نقل از ایرنا، رئیس دولت کودتا در پاسخ به سوالی در خصوص اظهارات خاتمی مبنی بر زندانی شدن افراد به دلیل اظهار نظر و تحت فشار بودن اعترافات بازداشتی های اخیر انتخابات، گفت: در ایران آزادی وجود دارد و همه می توانند اظهار نظر کنند. این نظر آقای خاتمی است و اگر این گونه بود، خود آقای خاتمی هم باید در زندان می بود.
احمدی نژاد در پاسخ به پرسش مجری شبکه رادیویی «ان.پی.آر» مبنی بر بودن آزادی بیان در ایران ، آیا تضمینی وجود دارد که زندانیان حوادث اخیر آزاد و روزنامه های منتقد از حالت توقیف خارج شوند؟ گفت: ده ها روزنامه در ایران علیه من مطالبی عنوان کرده اند اما من از هیچ کدام از آنها شکایتی نکردم. دستگاه قضایی نیز در ایران مستقل بوده و طبق قوانین کشور عمل می کند.
وی در پاسخ به این سوال که آیا درست است که برخی معترضین به نتیجه انتخابات در ایران شکنجه و مورد تجاوز قرار گرفته اند و اظهارات آقای کروبی در این زمینه صحت دارد، اظهار داشت: چنین مطالبی صحت ندارد. اگر نیروهای امنیتی در این خصوص تخلفی انجام داده باشند ، دستگاه قضایی با آن طبق قوانین ایران قاطعانه برخورد خواهد کرد. کمیته رسیدگی به این موضوع در ملاقاتی با آقای کروبی در این خصوص از وی اسناد و اطلاعاتی خواستند که ایشان گفت به دلیل اینکه عصبانی بوده ، آن مطالب را عنوان کرده و اسناد و مدارکی در دست ندارد.
احمدی نژاد در پاسخ به این سوال که در روز قدس کسانی بودند که شعار می دادند فلسطین را رها کنید و به فریاد ایران برسید، آیا مطرح کردن موضوع هولوکاست در روز قدس ابزاری برای کمرنگ کردن مسائل اخیر در ایران می باشد، اظهار داشت: این مطالب مبنایی ندارد.
وی تصریح کرد: ده ها هزار نفر در تهران تظاهرات کردند و چند هزار نفر هم حرف دیگری می زدند. این هیچ منافاتی با هم ندارد ، چرا که در ایران دموکراسی حاکم است و اکثریت حاکم حرفشان همین است که دولت می گوید. موضوع هولوکاست به هیچ وجه یک موضوع انحرافی نیست و نمی شود برداشت این چنینی از صحبت های من کرد. من بیشترین انتقادها را به سیستم اداره کشور داشته ام و این مطالب موضوع انحرافی نیست زیرا حرف من حرف مردم است.
شبهنگام رو به روی اوین قدم بزنید، زندگی آنجا در جریان است
نوشین احمدی
زندگی و رنج، شادمانی و امید و درد را توامان وقتی با همه وجودت لمس می کنی که شباهنگام در مقابل در اصلی «زندان اوین» زیر پلی دود گرفته و برساخته از آهن و سیمان قدم بگذاری و درحالی که ماشینهای ون روشن در برابرت ایستادهاند تا یادآور شوند که حضور دارند، در کنار خانوادههای زندانیان سیاسی بنشینی و از شعار «اللهاکبر» تا «زندانی سیاسی، تولدت مبارک» فریاد کنی و در همان موقع هم خبر دستگیریهای دیگری همچون بازداشت «آذر منصوری» را بشنوی.
وقتی زیر آن پل قدم می زنی، قهقه و اشک را هم زمان می بینی و ماشین هایی که حین عبور از کنار جمعیت، بوق می زنند: به علامت همبستگی با خانواده ها. وقتی در همان محوطه پرسه می زنی تا در میان جمعیت به طور اتفاقی به رخشان بنی اعتماد می رسی، که توانسته هفته پیش در سالن شلوغ و پلوغ «اریکه ایرانیان»، فیلم «زیر پوست شهر» دیروزش را بازتاب و جولانگاه «زیر پوست شهر امروز» کند، و تو در این تاریکی و همهمه، سلامی از سر سپاس به سویش بفرستی. حالا واقعیت زندگی شهر و دیارت را چقدر برهنه می بینی.
وقتی فخری خانم محتشمی پور را می بینی که چگونه «چیپس و پفک های روز تولد دو زندانی در بند» (محمد قوچانی و فیض الله عرب سرخی) را زیر انحنای زمخت تیر آهن های پل، می خورد و در پاسخ دختری جوان که از تو و او در مورد جنبش زنان میپرسد، دستانش را به سوی شهر دراز می کند و با خنده می گوید: جنبش زنان همین جاست، در تمام شهر تهران پخش شده، مردان که در زندان اند، مگر به جز زنان کسی هم مانده؟...
با خود فکر می کنم تا به کنون از چهره پر انرژی و «طنزگوی» فخری خانم تصوری نداشتم اما خوشحالم که چند سال پیش از همه این ماجراها، در جنبش زنان یاد گرفتم که از ورای «آن چادرهای سیاه» و «این روسری های کوتاه»، نقاط مشترک مان را بجویم و «ظاهر افراد» مبنای طبقه بندی مان نشود. حالا در این تاریکی مقابل اوین من هم به همراه فخری می خندم اگرچه همچون او، ژیلا، پرستو، مریم و... «آشنا و فامیل خونی» در زندان ندارم با این حال می خندم چون روحیه امیدوار و شادابش، وجودم را شارژ کرده پس همراه او «بذله گویی» هم می کنم، و تهدید اش می کنم که وقتی مصطفی تاج زاده از زندان آزاد شود به ایشان خواهم گفت که وقتی نبودید همسرت کنار زندان می آمد و می خندید و کلی کیک و پفک می خورد!
اما می دانم فخری هم احتمالا مانند من، وقتی «مضطرب» باشد؛ وقتی دلشوره زندانیان بی سرنوشت هموطن اش را دارد، وقتی دلش برای همسرش به اندازه همه دنیا تنگ شده، از قضا بیشتر شوخی می کند، همانطور که شب گذشته وقتی مینو خانم مرتاضی را در مراسم فوت مادرش دیدیم، او هم شوخی می کرد و مردان خانواده که در این مواقع معمولا چشم غره می روند، واقعا نمی دانند که ویژگی برخی از ما زنان همین است که وقتی «مضطرب» می شویم، و احساس خطر و ابهام پیدا می کنیم می خندیم و شوخی می کنیم تا نکند دیگرانی را که دوست شان داریم منقلب و پریشان کنیم.
ژیلا بنی یعقوب هم زیر پل تک و تنهاست و پوستری را که روی آن نوشته «بهمن احمدی امویی، روزنامه نگار مستقل را آزاد کنید» نزدیک به سینه اش می گیرد تا کسانی که در تاریکی شب به سختی همدیگر را می بینند، به جای او «همسر روزنامه نگار دربندش» را ببینند. بهمن احمدی امویی ، اولین مردی بود که در راه احقاق «حقوق زنان» دادگاهی شد و حکم محکومیت برایش صادر کردند. او را به جرم «شرکت در تجمع زنان» در میدان هفت تیر در 22 خرداد 1385، بازداشت کردند و بالاخره 6 ماه حبس تعلیقی نصیب برد.
بعدتر نیز در هر آن چه به «حقوق زنان» مربوط می شد گام به گام در کنار همسرش بود. امروز هم در زندان است، به خاطر احقاق «حق انتخاب» مردم اش. ژیلا بلند بلند می خندد و به خیال خودش خنده اش را برای همسرش می فرستد و بعد هم وقتی که قرار می شود شعار بدهیم، گلویش را پاره می کند، چون یک بار بهمن در ملاقات اش به او گفته صدای الله اکبر جمعیت را از «پشت نفس های گل ابریشم» شنیده است. چه امیدهای کوچک و قشنگی می آفریند این آرزوها و خیال ها، ... مثل عریانی زندگی؛ عین زندگی.
چهره ای آشنا با صورت گرد و معصوم اش از راه می رسد: «پرستو سرمدی» است که حالا به «پرستوی عاشقی» می ماند که به دنبال «جفت اش» به زیر این پل دود اندود کوچیده است. همسرش، حسین نورایی نژاد را تازه به همان جرم های کذا و کذا همچون دیگران در 26 شهریورماه دستگیر کرده اند. خیابان جلوی زندان اوین به راستی «گود» است و محل خوبی است برای تخم گذاشتن پرستوها. به پرستو نگاه می کنم و با خودم «فروغ» را زمزمه می کنم: «سبز خواهد شد، می دانم، می دانم، می دانم / و پرستوها در گودی خیابان اوین تخم خواهند گذاشت..».
و در این میان عکس «شیوا نظرآهاری» است که در بین فرخنده احتسابیان و منصوره شجاعی دست به دست می شود تا هر کدام احساس کنند با نوشته روی آن شریک هستند. فرخنده، مادری از سلاله صلح و دوستی، پوستر را بالا می گیرد و می خواند: «شیوا نظرآهاری، فعال حقوق زنان و حقوق بشر را آزاد کنید». ژیلا می گوید خانواده شیوا برای تامین وثیقه از اول هفته در رفت و آمدند تا بلکه شیوا آزاد شود و همه در قلب هایمان آرزو می کنیم به زودی آزاد شود.
شب تولد است امشب. دو نفر از بندیان که یکی شان روزنامه نگار است در همین شب به جهان چشم گشوده، محمد قوچانی و عربسرخی، اما هر دو زندان اند، پشت میله های اوین. نخستین بار است که در جشن تولدی، به زیر پلی از آهن سیاه و سیمان و دود و همهمه و غرش بی وقفه اتومبیل ها شرکت می کنم. بحث به ایده «تولد میرحسین موسوی» از سوی برخی از «سبزپوشان» می کشد و سپس ژیلا نقدهایی که برخی به آن دارند را نقل می کند. گویی عده ای «نکته سنج» به شدت مخالفت کرده و گفته بودند: «اسطوره سازی نکنید!».
با خود می گویم «جشن تولد گرفتن» واقعا کجایش «ابهت» دارد که کسی بخواهد با گرفتن جشن تولد «ابهت و اسطوره بسازد»! «تولد بازی» معمولا تداعی گر نوعی «سوسول بازی مدرن» است که هرچه در ذهنم می گردم غیر از عنصر «صمیمیت» و « اکشنی خانواده گرایانه »، چیزی از عناصر مردانه و خشن مانند ابهت و اسطوره و چه و چه. در آن نمی بینم. با خودم کلنجار می روم: لابد اگر می گفتند « مادربزرگ عمه آقای موسوی، فوت کرده و خوب است برای او مراسم باشکوهی بگیریم» شاید «مرگ پروران» ما کلی هم استقبال می کردند و همه بر سردر خانه هایشان به سرعت پرچم عزا می زدند.
در بحث شرکت نمی کنم چون با این همه پرسش و بدبختی و ابهاماتی که در جامعه جریان دارد، صحبت های فرسایشی در این موارد اساسا چه دردی از جامعه بحران زده و جویای راه حل ما حل می کند؟ بی اختیار لبخند می زنم و با خودم می گویم این نیز بگذرد و راه می افتم تا این حرف و حدیث ها را باد با خود ببرد...
می رویم آن طرف تر که تا حدودی روشن تر است. در همین حیص و بیص کسی می آید جلو و با صدایی مقطع و لرزان می گوید: شماها را که می بینم یاد عبدالله می افتم. ناگهان بغض اش می ترکد و قطره هایی را می بینم که بر گونه هایش می غلطد. در حالی که اشک چشمان اش جاری است با ما حرف می زند. جوری حرف می زند که به واگویه و درد دل شبیه تر است تا سخن گفتن. برادر «عبدالله مومنی» است... ناگهان حس کردم همه سنگینی پل همراه با بلوکهای سیمانی و تیر آهن های بدترکیب اش روی سرم خراب می شود.
عبدالله مومنی را که به ندرت شاید فقط دو یا سه بار در سال در مراسم یا سمینارهای دانشجویی می دیدم، همیشه مایه شگفتی ام بوده است. وقتی از حرکت های مان در جنبش زنان از جمله کمپین یک میلیون امضاء صحبتی به میان می آمد، آنقدر در تئوریزه کردن حرکت های زنان، خلاق بود که موجب شگفتی ام می شد. وقتی دو سال پیش، یک تنه ویژه نامه ای به مناسبت 8 مارس (روز جهانی زن) در سایت ادوار نیوز منتشر کرد، در شگفت ماندم که واقعا ما خودمان در آن ضیق وقت، هرگز نمی توانستیم از پس چنین کاری برآییم.
وقتی پیش از انتخابات، در دفتر مجله توقیف شده «نامه» و با حضور صاحب امتیاز آن ـ آقای کیوان صمیمی ـ (که ایشان نیز با همه قلب بزرگش که لبریز از ایمان و آرزوهای انسانی است اکنون در زندان بسر می برد) در میان جمعی از دانشجویان او را دیدم، تحلیلهایش در ترسیم اوضاع سیاسی، باز هم مایه حیرت ام بود. فعالیت های پر حجم و فرهنگی عبدالله مومنی به همراه احمد زیدآبادی و دیگران همیشه مرا به غبطه و تحسین وا می داشت.
به یاد می آورم وقتی پیش از رای گیری انتخابات ریاست جمهوری، برای آخرین سمینار «همگرایی جنبش زنان برای طرح مطالبات در انتخابات»، او را به میزگرد «مطالبه محوری: روش یا هدف؟» به دنبال نمایندگانی از چهار گروه زنان، دانشجویان سندیکالیست ها و سیاسیون می گشتم، شایسته تر از عبدالله مومنی کسی را برای نمایندگی از سوی جنبش دانشجویی که به مسایل جنبش زنان تا بدین حد اشراف داشته باشد، نیافتم.
وقتی او را دعوت کردم چه راحت سفرش را ملغا کرد و متواضعانه پذیرفت که در میزگرد حضور یابد، هرچند آن پنل در میان حجم برنامه های سمینارمان کنسل شد و من هنوز از این بابت از عبدالله مومنی شرمنده ام... و حالا در سایه روشن پلی عبوس، برادرش بود که با قلبی شکسته و تحقیر شده از وضعیتی که شکنجه ها و اعتراف های فرمایشی برای برادر دلبندش ایجاد کرده بود، زار می زد.... رنج و درد زندگی بود که زار می زد...
به سختی جلوی اشک ام را گرفتم و با همه وجودم گفتم: عبدالله مومنی، برای ما همان است که پیش از زندان بود، نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر. و با خود اندیشیدم که ای کاش او و همه کسانی که به دادگاه ها آورده شده اند حرف دل ما را بشنوند، و بدانند که ستایش و احترام ما نسبت به آنان، طی سالیان سال تلاش انساندوستانه فرهنگی شان شکل گرفته و با یک روز و دو روز که در چنین شرایط هولناکی بسر برده اند و حرف هایی 180 درجه متفاوت با عقایدشان زده اند، از بین نمی رود. ای کاش عبدالله مومنی و خانواده اش می دانستند که قلب ما آنان را به خاطر آن همه سال جان کندن و تلاش جانفرسایشان پذیرفته و برایشان ارزش و ارجمندی قائل است.
ای کاش خانواده های آنان می دانستند که هموطنان شان آنقدر متمدن شده اند که فهم کنند این مدافعان آزادی و عدالت «جرقه و شهابی نبودند در آسمان شب که به یک باره بدرخشند و خاموش شوند»، بلکه آنان خورشیدهای تابناک زندگی روزمره ما مردمان هستند که سالها از پی سال و نسل ها از پی نسل، هماره در افق سرزمین مان تابیده اند. و از برکت تلاش وجودی شان ما به زندگی و آینده سرزمین مان امیدوارتریم.
حال که آنان همچون بیماری که به یکباره درد و رنج بر جسم و جان اش سایه می اندازد و به بیمارستان منتقل می شود، هرقدر که در اغماء، «خودزنی» کنند و هر چقدر «زندگی» را به خاطر «هجوم بیماری مهلک»، نفی کنند، باورشان نمی کنیم. باورشان نمی کنیم و همیشه قدردان سال های پرتلاش زندگی شان برای بهبود شرایط هموطنان شان هستیم. به قول دوستی: اعتراف و خودزنی در این روزها مثل ازدواج، شتری است که ممکن است پشت در خانه هر فعال اجتماعی بنشیند!
قدم زدن در خیابان گودافتاده اوین را ترک می کنیم تا به بخش دیگر «سرنوشت مان» برسیم و شوی دادگاه محاکمه «رشته علوم انسانی» را در قوطی جادویی «سیما»، نظاره کنیم و از خود بپرسیم: آخر چرا هیچ چیز و هیچ کس این روزها سر جای واقعی خود قرار ندارد، حتا انسان های نیمه جانی که می خواهند از «زبان» شان محکومیت علوم انسانی را بشنوند ولی یادشان رفته که پیش از آن «زبان اش» را بریده بودند و فقط قلم اش بود که هنوز سخن می گفت.
برگرفته از: پایگاه اینترنتی مدرسه فیمینیستی
زندگی و رنج، شادمانی و امید و درد را توامان وقتی با همه وجودت لمس می کنی که شباهنگام در مقابل در اصلی «زندان اوین» زیر پلی دود گرفته و برساخته از آهن و سیمان قدم بگذاری و درحالی که ماشینهای ون روشن در برابرت ایستادهاند تا یادآور شوند که حضور دارند، در کنار خانوادههای زندانیان سیاسی بنشینی و از شعار «اللهاکبر» تا «زندانی سیاسی، تولدت مبارک» فریاد کنی و در همان موقع هم خبر دستگیریهای دیگری همچون بازداشت «آذر منصوری» را بشنوی.
وقتی زیر آن پل قدم می زنی، قهقه و اشک را هم زمان می بینی و ماشین هایی که حین عبور از کنار جمعیت، بوق می زنند: به علامت همبستگی با خانواده ها. وقتی در همان محوطه پرسه می زنی تا در میان جمعیت به طور اتفاقی به رخشان بنی اعتماد می رسی، که توانسته هفته پیش در سالن شلوغ و پلوغ «اریکه ایرانیان»، فیلم «زیر پوست شهر» دیروزش را بازتاب و جولانگاه «زیر پوست شهر امروز» کند، و تو در این تاریکی و همهمه، سلامی از سر سپاس به سویش بفرستی. حالا واقعیت زندگی شهر و دیارت را چقدر برهنه می بینی.
وقتی فخری خانم محتشمی پور را می بینی که چگونه «چیپس و پفک های روز تولد دو زندانی در بند» (محمد قوچانی و فیض الله عرب سرخی) را زیر انحنای زمخت تیر آهن های پل، می خورد و در پاسخ دختری جوان که از تو و او در مورد جنبش زنان میپرسد، دستانش را به سوی شهر دراز می کند و با خنده می گوید: جنبش زنان همین جاست، در تمام شهر تهران پخش شده، مردان که در زندان اند، مگر به جز زنان کسی هم مانده؟...
با خود فکر می کنم تا به کنون از چهره پر انرژی و «طنزگوی» فخری خانم تصوری نداشتم اما خوشحالم که چند سال پیش از همه این ماجراها، در جنبش زنان یاد گرفتم که از ورای «آن چادرهای سیاه» و «این روسری های کوتاه»، نقاط مشترک مان را بجویم و «ظاهر افراد» مبنای طبقه بندی مان نشود. حالا در این تاریکی مقابل اوین من هم به همراه فخری می خندم اگرچه همچون او، ژیلا، پرستو، مریم و... «آشنا و فامیل خونی» در زندان ندارم با این حال می خندم چون روحیه امیدوار و شادابش، وجودم را شارژ کرده پس همراه او «بذله گویی» هم می کنم، و تهدید اش می کنم که وقتی مصطفی تاج زاده از زندان آزاد شود به ایشان خواهم گفت که وقتی نبودید همسرت کنار زندان می آمد و می خندید و کلی کیک و پفک می خورد!
اما می دانم فخری هم احتمالا مانند من، وقتی «مضطرب» باشد؛ وقتی دلشوره زندانیان بی سرنوشت هموطن اش را دارد، وقتی دلش برای همسرش به اندازه همه دنیا تنگ شده، از قضا بیشتر شوخی می کند، همانطور که شب گذشته وقتی مینو خانم مرتاضی را در مراسم فوت مادرش دیدیم، او هم شوخی می کرد و مردان خانواده که در این مواقع معمولا چشم غره می روند، واقعا نمی دانند که ویژگی برخی از ما زنان همین است که وقتی «مضطرب» می شویم، و احساس خطر و ابهام پیدا می کنیم می خندیم و شوخی می کنیم تا نکند دیگرانی را که دوست شان داریم منقلب و پریشان کنیم.
ژیلا بنی یعقوب هم زیر پل تک و تنهاست و پوستری را که روی آن نوشته «بهمن احمدی امویی، روزنامه نگار مستقل را آزاد کنید» نزدیک به سینه اش می گیرد تا کسانی که در تاریکی شب به سختی همدیگر را می بینند، به جای او «همسر روزنامه نگار دربندش» را ببینند. بهمن احمدی امویی ، اولین مردی بود که در راه احقاق «حقوق زنان» دادگاهی شد و حکم محکومیت برایش صادر کردند. او را به جرم «شرکت در تجمع زنان» در میدان هفت تیر در 22 خرداد 1385، بازداشت کردند و بالاخره 6 ماه حبس تعلیقی نصیب برد.
بعدتر نیز در هر آن چه به «حقوق زنان» مربوط می شد گام به گام در کنار همسرش بود. امروز هم در زندان است، به خاطر احقاق «حق انتخاب» مردم اش. ژیلا بلند بلند می خندد و به خیال خودش خنده اش را برای همسرش می فرستد و بعد هم وقتی که قرار می شود شعار بدهیم، گلویش را پاره می کند، چون یک بار بهمن در ملاقات اش به او گفته صدای الله اکبر جمعیت را از «پشت نفس های گل ابریشم» شنیده است. چه امیدهای کوچک و قشنگی می آفریند این آرزوها و خیال ها، ... مثل عریانی زندگی؛ عین زندگی.
چهره ای آشنا با صورت گرد و معصوم اش از راه می رسد: «پرستو سرمدی» است که حالا به «پرستوی عاشقی» می ماند که به دنبال «جفت اش» به زیر این پل دود اندود کوچیده است. همسرش، حسین نورایی نژاد را تازه به همان جرم های کذا و کذا همچون دیگران در 26 شهریورماه دستگیر کرده اند. خیابان جلوی زندان اوین به راستی «گود» است و محل خوبی است برای تخم گذاشتن پرستوها. به پرستو نگاه می کنم و با خودم «فروغ» را زمزمه می کنم: «سبز خواهد شد، می دانم، می دانم، می دانم / و پرستوها در گودی خیابان اوین تخم خواهند گذاشت..».
و در این میان عکس «شیوا نظرآهاری» است که در بین فرخنده احتسابیان و منصوره شجاعی دست به دست می شود تا هر کدام احساس کنند با نوشته روی آن شریک هستند. فرخنده، مادری از سلاله صلح و دوستی، پوستر را بالا می گیرد و می خواند: «شیوا نظرآهاری، فعال حقوق زنان و حقوق بشر را آزاد کنید». ژیلا می گوید خانواده شیوا برای تامین وثیقه از اول هفته در رفت و آمدند تا بلکه شیوا آزاد شود و همه در قلب هایمان آرزو می کنیم به زودی آزاد شود.
شب تولد است امشب. دو نفر از بندیان که یکی شان روزنامه نگار است در همین شب به جهان چشم گشوده، محمد قوچانی و عربسرخی، اما هر دو زندان اند، پشت میله های اوین. نخستین بار است که در جشن تولدی، به زیر پلی از آهن سیاه و سیمان و دود و همهمه و غرش بی وقفه اتومبیل ها شرکت می کنم. بحث به ایده «تولد میرحسین موسوی» از سوی برخی از «سبزپوشان» می کشد و سپس ژیلا نقدهایی که برخی به آن دارند را نقل می کند. گویی عده ای «نکته سنج» به شدت مخالفت کرده و گفته بودند: «اسطوره سازی نکنید!».
با خود می گویم «جشن تولد گرفتن» واقعا کجایش «ابهت» دارد که کسی بخواهد با گرفتن جشن تولد «ابهت و اسطوره بسازد»! «تولد بازی» معمولا تداعی گر نوعی «سوسول بازی مدرن» است که هرچه در ذهنم می گردم غیر از عنصر «صمیمیت» و « اکشنی خانواده گرایانه »، چیزی از عناصر مردانه و خشن مانند ابهت و اسطوره و چه و چه. در آن نمی بینم. با خودم کلنجار می روم: لابد اگر می گفتند « مادربزرگ عمه آقای موسوی، فوت کرده و خوب است برای او مراسم باشکوهی بگیریم» شاید «مرگ پروران» ما کلی هم استقبال می کردند و همه بر سردر خانه هایشان به سرعت پرچم عزا می زدند.
در بحث شرکت نمی کنم چون با این همه پرسش و بدبختی و ابهاماتی که در جامعه جریان دارد، صحبت های فرسایشی در این موارد اساسا چه دردی از جامعه بحران زده و جویای راه حل ما حل می کند؟ بی اختیار لبخند می زنم و با خودم می گویم این نیز بگذرد و راه می افتم تا این حرف و حدیث ها را باد با خود ببرد...
می رویم آن طرف تر که تا حدودی روشن تر است. در همین حیص و بیص کسی می آید جلو و با صدایی مقطع و لرزان می گوید: شماها را که می بینم یاد عبدالله می افتم. ناگهان بغض اش می ترکد و قطره هایی را می بینم که بر گونه هایش می غلطد. در حالی که اشک چشمان اش جاری است با ما حرف می زند. جوری حرف می زند که به واگویه و درد دل شبیه تر است تا سخن گفتن. برادر «عبدالله مومنی» است... ناگهان حس کردم همه سنگینی پل همراه با بلوکهای سیمانی و تیر آهن های بدترکیب اش روی سرم خراب می شود.
عبدالله مومنی را که به ندرت شاید فقط دو یا سه بار در سال در مراسم یا سمینارهای دانشجویی می دیدم، همیشه مایه شگفتی ام بوده است. وقتی از حرکت های مان در جنبش زنان از جمله کمپین یک میلیون امضاء صحبتی به میان می آمد، آنقدر در تئوریزه کردن حرکت های زنان، خلاق بود که موجب شگفتی ام می شد. وقتی دو سال پیش، یک تنه ویژه نامه ای به مناسبت 8 مارس (روز جهانی زن) در سایت ادوار نیوز منتشر کرد، در شگفت ماندم که واقعا ما خودمان در آن ضیق وقت، هرگز نمی توانستیم از پس چنین کاری برآییم.
وقتی پیش از انتخابات، در دفتر مجله توقیف شده «نامه» و با حضور صاحب امتیاز آن ـ آقای کیوان صمیمی ـ (که ایشان نیز با همه قلب بزرگش که لبریز از ایمان و آرزوهای انسانی است اکنون در زندان بسر می برد) در میان جمعی از دانشجویان او را دیدم، تحلیلهایش در ترسیم اوضاع سیاسی، باز هم مایه حیرت ام بود. فعالیت های پر حجم و فرهنگی عبدالله مومنی به همراه احمد زیدآبادی و دیگران همیشه مرا به غبطه و تحسین وا می داشت.
به یاد می آورم وقتی پیش از رای گیری انتخابات ریاست جمهوری، برای آخرین سمینار «همگرایی جنبش زنان برای طرح مطالبات در انتخابات»، او را به میزگرد «مطالبه محوری: روش یا هدف؟» به دنبال نمایندگانی از چهار گروه زنان، دانشجویان سندیکالیست ها و سیاسیون می گشتم، شایسته تر از عبدالله مومنی کسی را برای نمایندگی از سوی جنبش دانشجویی که به مسایل جنبش زنان تا بدین حد اشراف داشته باشد، نیافتم.
وقتی او را دعوت کردم چه راحت سفرش را ملغا کرد و متواضعانه پذیرفت که در میزگرد حضور یابد، هرچند آن پنل در میان حجم برنامه های سمینارمان کنسل شد و من هنوز از این بابت از عبدالله مومنی شرمنده ام... و حالا در سایه روشن پلی عبوس، برادرش بود که با قلبی شکسته و تحقیر شده از وضعیتی که شکنجه ها و اعتراف های فرمایشی برای برادر دلبندش ایجاد کرده بود، زار می زد.... رنج و درد زندگی بود که زار می زد...
به سختی جلوی اشک ام را گرفتم و با همه وجودم گفتم: عبدالله مومنی، برای ما همان است که پیش از زندان بود، نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر. و با خود اندیشیدم که ای کاش او و همه کسانی که به دادگاه ها آورده شده اند حرف دل ما را بشنوند، و بدانند که ستایش و احترام ما نسبت به آنان، طی سالیان سال تلاش انساندوستانه فرهنگی شان شکل گرفته و با یک روز و دو روز که در چنین شرایط هولناکی بسر برده اند و حرف هایی 180 درجه متفاوت با عقایدشان زده اند، از بین نمی رود. ای کاش عبدالله مومنی و خانواده اش می دانستند که قلب ما آنان را به خاطر آن همه سال جان کندن و تلاش جانفرسایشان پذیرفته و برایشان ارزش و ارجمندی قائل است.
ای کاش خانواده های آنان می دانستند که هموطنان شان آنقدر متمدن شده اند که فهم کنند این مدافعان آزادی و عدالت «جرقه و شهابی نبودند در آسمان شب که به یک باره بدرخشند و خاموش شوند»، بلکه آنان خورشیدهای تابناک زندگی روزمره ما مردمان هستند که سالها از پی سال و نسل ها از پی نسل، هماره در افق سرزمین مان تابیده اند. و از برکت تلاش وجودی شان ما به زندگی و آینده سرزمین مان امیدوارتریم.
حال که آنان همچون بیماری که به یکباره درد و رنج بر جسم و جان اش سایه می اندازد و به بیمارستان منتقل می شود، هرقدر که در اغماء، «خودزنی» کنند و هر چقدر «زندگی» را به خاطر «هجوم بیماری مهلک»، نفی کنند، باورشان نمی کنیم. باورشان نمی کنیم و همیشه قدردان سال های پرتلاش زندگی شان برای بهبود شرایط هموطنان شان هستیم. به قول دوستی: اعتراف و خودزنی در این روزها مثل ازدواج، شتری است که ممکن است پشت در خانه هر فعال اجتماعی بنشیند!
قدم زدن در خیابان گودافتاده اوین را ترک می کنیم تا به بخش دیگر «سرنوشت مان» برسیم و شوی دادگاه محاکمه «رشته علوم انسانی» را در قوطی جادویی «سیما»، نظاره کنیم و از خود بپرسیم: آخر چرا هیچ چیز و هیچ کس این روزها سر جای واقعی خود قرار ندارد، حتا انسان های نیمه جانی که می خواهند از «زبان» شان محکومیت علوم انسانی را بشنوند ولی یادشان رفته که پیش از آن «زبان اش» را بریده بودند و فقط قلم اش بود که هنوز سخن می گفت.
برگرفته از: پایگاه اینترنتی مدرسه فیمینیستی
تنها نمایندگان ۴۵ کشور به سخنرانی رئیس دولت کودتا گوش دادند
با مشخص شدن اسامی کشورهایی که نمایندگان آنها در هنگام سخنرانی محمود احمدی نژاد اجللاس عمومی سازمان ملل را ترک کردند یا از ابتدا در جلسه حاضر نشدند، به تدریج معلوم شده که تنها 45 هيات در زمان سخنرانی احمدی نژاد در سالن حضور داشته اند که بسیاری از این هیات ها نیز توسط دیپلملت های رده پایین نمایندگی می شده است. به عقیده آگاهان به تاریخچه نشست های مجمع عمومی سازمان ملل، برخورد دیروز جامعه جهانی با سخنان احمدی نژاد، بی تردید یکی از گسترده ترین موارد تحریم سخنرانی یک مسوول سیاسی در تاریخ این نهاد بین المللی بوده است.
به گزارش جرس، محمود احمدینژاد دیروز در حالی در مجمع عمومی سازمان ملل در حالی به سخنرانی پرداخت که نه تنها اغلب صندلیهای نمایندگان کشورهای جهان خالی بود، که در بیرون جلسه نیز یک جمعیتی چند هزار نفره در اعتراض به وی دست به تظاهرات زده بودند. تعداد این جمعیت به حدی زیاد بود که معترضان کشورهای دیگر، که کشور یک میلیارد و چهارصد میلیونی چین نیز از جمله آنها بود، با مشاهده تعداد بسیار بزرگتر ایرانیان حاضر اعتراضات کمرنگی را به نمایش گذاشته یا بعد از مدت کوتاهی محل را ترک کردند.
محمود احمدینژاد در چنین شرایطی در سخنانی چهل دقیقهای که از سوی برخی ناظران "سخنرانی برای صندلی های خالی" توصیف شده است، خود را پشت گرم به "رأی قاطع ملت ایران" دانست و جمهوری اسلامی را "یکی از مردمی ترین حکومت های مترقی جهان" خواند.
وی با اشاره به انتخابات اخير رياست جمهوری ايران، آن را "بسيار باشکوه و کاملا آزاد" توصيف کرد و با خبر دادن از آغاز "فصل نوينی برای شکوفايی ملی و تعاملات گسترده تر جهانی" در ایران، تاکید کرد که کشورهای غربی نمی توانند با دولت های متکی بر "مردم سالاری واقعی و حقیقی" مبارزه کنند.
رئیسدولت کودتا بدون کوچکترین اشاره ای به پرونده هسته ای ایران اعلام آمادگی کرد که به حل مشکلات بینالمللی کمک کند و خواستار "قیام جمعی کشورهای جهان" در برابر وضع ناعادلانه موجود شد. او همچنین راه نجات بشر را پیروی از پیامبران دانست و اعلام کرد که جهان برای رسیدن به آزادی، کمال، رشد، امنیت و آرامش و صلح باید در انتظار ظهور امام زمان و عیسی مسیح باشد.
عدم اشاره احمدی نژاد به پرونده هسته ای، در حالی صورت گرفت که رييس جمهور آمريكا در سخنرانی خود در مجمع عمومی به حكومت هاى ايران و كره شمالى هشدار داد "اگر به خطرات ايجاد رقابت تسليحات اتمى در شرق آسيا و خاورميانه بى توجهى نشان دهند بايد پاسخگو باشند." باراک اوباما اعلام كرد اگرچه واشنگتن حاضر به مذاکره با تهران بر سر پرونده هسته ای است، اما "صبر آمريكا هميشگى نيست."
در واکنشی دیگر، گوردون براون نخست وزیر بریتانیا تهران را به انزوای بیشتر و تشدید تحریمها در صورت ادامه روند فعلی فعالیتهای هستهای جمهوری اسلامی تهدید کرد. نیکولای سارکوزی رئیس جمهوری فرانسه نیز هشدار داد که عواقب پاسخ "مبهم" دولت احمدی نژاد در خصوص فعالیتهای هستهایش"وخیم" خواهد بود. وی در عین حال، در جریان نطق خود در مجمع عمومی سازمان ملل، به پیشنهاد تهران مبنی بر مبادله کلوتید ریس که در ایران زندانی است با یک ایرانی متهم به قتل شاهپور بختیار اشاره کرد و آن را یک "باجخواهی غیرقابل قبول" دانست.
در یک تحول مهم دیگر، ديميتری مدوديف، رئيس جمهوری روسيه پس از ديدار با باراک اوباما، رئيس جمهوری آمريکا، در مورد نوع مواجهه با مسئله ايران اظهار داشت که "شايد تحريم امری اجتنابناپذير باشد". تحلیلگران تاکید دارند پس از دیدار اوباما و مدودف، موضع دو کشور در خصوص ایران به هم نزدیک شده است.
به گزارش جرس، محمود احمدینژاد دیروز در حالی در مجمع عمومی سازمان ملل در حالی به سخنرانی پرداخت که نه تنها اغلب صندلیهای نمایندگان کشورهای جهان خالی بود، که در بیرون جلسه نیز یک جمعیتی چند هزار نفره در اعتراض به وی دست به تظاهرات زده بودند. تعداد این جمعیت به حدی زیاد بود که معترضان کشورهای دیگر، که کشور یک میلیارد و چهارصد میلیونی چین نیز از جمله آنها بود، با مشاهده تعداد بسیار بزرگتر ایرانیان حاضر اعتراضات کمرنگی را به نمایش گذاشته یا بعد از مدت کوتاهی محل را ترک کردند.
محمود احمدینژاد در چنین شرایطی در سخنانی چهل دقیقهای که از سوی برخی ناظران "سخنرانی برای صندلی های خالی" توصیف شده است، خود را پشت گرم به "رأی قاطع ملت ایران" دانست و جمهوری اسلامی را "یکی از مردمی ترین حکومت های مترقی جهان" خواند.
وی با اشاره به انتخابات اخير رياست جمهوری ايران، آن را "بسيار باشکوه و کاملا آزاد" توصيف کرد و با خبر دادن از آغاز "فصل نوينی برای شکوفايی ملی و تعاملات گسترده تر جهانی" در ایران، تاکید کرد که کشورهای غربی نمی توانند با دولت های متکی بر "مردم سالاری واقعی و حقیقی" مبارزه کنند.
رئیسدولت کودتا بدون کوچکترین اشاره ای به پرونده هسته ای ایران اعلام آمادگی کرد که به حل مشکلات بینالمللی کمک کند و خواستار "قیام جمعی کشورهای جهان" در برابر وضع ناعادلانه موجود شد. او همچنین راه نجات بشر را پیروی از پیامبران دانست و اعلام کرد که جهان برای رسیدن به آزادی، کمال، رشد، امنیت و آرامش و صلح باید در انتظار ظهور امام زمان و عیسی مسیح باشد.
عدم اشاره احمدی نژاد به پرونده هسته ای، در حالی صورت گرفت که رييس جمهور آمريكا در سخنرانی خود در مجمع عمومی به حكومت هاى ايران و كره شمالى هشدار داد "اگر به خطرات ايجاد رقابت تسليحات اتمى در شرق آسيا و خاورميانه بى توجهى نشان دهند بايد پاسخگو باشند." باراک اوباما اعلام كرد اگرچه واشنگتن حاضر به مذاکره با تهران بر سر پرونده هسته ای است، اما "صبر آمريكا هميشگى نيست."
در واکنشی دیگر، گوردون براون نخست وزیر بریتانیا تهران را به انزوای بیشتر و تشدید تحریمها در صورت ادامه روند فعلی فعالیتهای هستهای جمهوری اسلامی تهدید کرد. نیکولای سارکوزی رئیس جمهوری فرانسه نیز هشدار داد که عواقب پاسخ "مبهم" دولت احمدی نژاد در خصوص فعالیتهای هستهایش"وخیم" خواهد بود. وی در عین حال، در جریان نطق خود در مجمع عمومی سازمان ملل، به پیشنهاد تهران مبنی بر مبادله کلوتید ریس که در ایران زندانی است با یک ایرانی متهم به قتل شاهپور بختیار اشاره کرد و آن را یک "باجخواهی غیرقابل قبول" دانست.
در یک تحول مهم دیگر، ديميتری مدوديف، رئيس جمهوری روسيه پس از ديدار با باراک اوباما، رئيس جمهوری آمريکا، در مورد نوع مواجهه با مسئله ايران اظهار داشت که "شايد تحريم امری اجتنابناپذير باشد". تحلیلگران تاکید دارند پس از دیدار اوباما و مدودف، موضع دو کشور در خصوص ایران به هم نزدیک شده است.
"فاصله انداختن بین یادگاران امام و انقلاب خیانت است"
هاشمی رفسنجانی نسبت به حملات علیه خانواده بنیانگذار انقلاب هشدار داد
آیتالله هاشمی رفسنجانی اظهار داشت: "کسانی که از ابتدا با انقلاب اسلامی سازگاری نداشتند و راه امام خمینی را نمی پسندیدند، فرصت ابراز وجود پیدا کردهاند."
به گزارش خبرگزاری مهر، رئیس مجلس خبرگان رهبری صبح روز پنجشنبه در مراسم تجدید میثاق نماینگان این مجلس با آرمانهای بنیانگذار انقلاب اسلامی ضمن بیان اینکه این روزها حتی محکمات رفتار امام را گاهی زیر سئوال می برند گفت: امیدواریم که هشیاری برادران ما در خبرگان رهبری که اکثرا از شاگردان مستقیم امام هستند و جوان ترها که از شاگردان غیرمستقیم امام هستند، موجب شود این وظیفه بزرگ را فراموش نکنند که پاسدار آرمانها و دستاوردهای امام باشند.
آیت الله هاشمی رفسنجانی با اشاره به اینکه امروز شاهد شرایط جدیدی هستیم اظهار داشت: "به نظر می رسد کسانی که از روز اول با این انقلاب سرسازگاری نداشتند و راه امام را نمی پسندیدند و مخالف بودند و همچنین قدرتهای استعماری که فهمیده بودند که چه عامل بزرگی وارد تاریخ شده است و برنامه ریزی کرده بودند، فکر می کنم فرصتی پیدا کردهاند تا دست آوردهای ملت ایران را مخدوش کنند."
رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام با اشاره به اهانتها و توهینهای مکرر به بیت امام گفت: "امروز به بیت امام و به شخص امام که اینها نباید از انقلاب جدا بشوند، حمله می شود. اگر روزی کسانی به خود اجازه بدهند که این بیت را و این آثار امام و یادگاران امام را از انقلاب جدا کنند و بین انقلاب و آنها فاصله بیاندازند بزرگرترین خیانت را مرتکب می شوند."
وی با بیان اینکه مجموعه آثار، افکار و بیت امام پایه اصلی تحقق انقلاب بودند، گفت: "انشاء الله این مجموعه در آینده شکوفایی های بیشتری پیدا بکنند ما واقعا باید پاسدار این ارزشها باشیم باید بدانیم هر پنجره ای که باز می شود و به یادگار امام خدشه وارد می کند، همه جا سرایت می کند."
گفتنی است که بسیاری از چهرها و بنگاههای خبری حامی کودتا در هفتههای اخیر مطالب توهینآمیز بیسابقهای نسبت سیدحسن خمینی، نوه بنیانگذار انقلاب اسلامی منشر کردهاند.
آیتالله هاشمی رفسنجانی اظهار داشت: "کسانی که از ابتدا با انقلاب اسلامی سازگاری نداشتند و راه امام خمینی را نمی پسندیدند، فرصت ابراز وجود پیدا کردهاند."
به گزارش خبرگزاری مهر، رئیس مجلس خبرگان رهبری صبح روز پنجشنبه در مراسم تجدید میثاق نماینگان این مجلس با آرمانهای بنیانگذار انقلاب اسلامی ضمن بیان اینکه این روزها حتی محکمات رفتار امام را گاهی زیر سئوال می برند گفت: امیدواریم که هشیاری برادران ما در خبرگان رهبری که اکثرا از شاگردان مستقیم امام هستند و جوان ترها که از شاگردان غیرمستقیم امام هستند، موجب شود این وظیفه بزرگ را فراموش نکنند که پاسدار آرمانها و دستاوردهای امام باشند.
آیت الله هاشمی رفسنجانی با اشاره به اینکه امروز شاهد شرایط جدیدی هستیم اظهار داشت: "به نظر می رسد کسانی که از روز اول با این انقلاب سرسازگاری نداشتند و راه امام را نمی پسندیدند و مخالف بودند و همچنین قدرتهای استعماری که فهمیده بودند که چه عامل بزرگی وارد تاریخ شده است و برنامه ریزی کرده بودند، فکر می کنم فرصتی پیدا کردهاند تا دست آوردهای ملت ایران را مخدوش کنند."
رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام با اشاره به اهانتها و توهینهای مکرر به بیت امام گفت: "امروز به بیت امام و به شخص امام که اینها نباید از انقلاب جدا بشوند، حمله می شود. اگر روزی کسانی به خود اجازه بدهند که این بیت را و این آثار امام و یادگاران امام را از انقلاب جدا کنند و بین انقلاب و آنها فاصله بیاندازند بزرگرترین خیانت را مرتکب می شوند."
وی با بیان اینکه مجموعه آثار، افکار و بیت امام پایه اصلی تحقق انقلاب بودند، گفت: "انشاء الله این مجموعه در آینده شکوفایی های بیشتری پیدا بکنند ما واقعا باید پاسدار این ارزشها باشیم باید بدانیم هر پنجره ای که باز می شود و به یادگار امام خدشه وارد می کند، همه جا سرایت می کند."
گفتنی است که بسیاری از چهرها و بنگاههای خبری حامی کودتا در هفتههای اخیر مطالب توهینآمیز بیسابقهای نسبت سیدحسن خمینی، نوه بنیانگذار انقلاب اسلامی منشر کردهاند.
بیانیه محمدرضا شجریان در سوگ پرویز مشکاتیان
استاد محمدرضا شجریان، روز چهارشنبه یکم مهرماه ۱۳۸۸ پیامی برای زندهیاد پرویز مشکاتیان صادر کرد. متن این بیانیه که در سایت شرکت فرهنگی - هنری دلآواز منتشر شده به شرح زیر است؛
رفت و دیگر نه بر قفاش نگاه
دلی از ما ولی خراب ببرد
خبر درگذشت پرویز مشکاتیان را در بهت و اندوهی سخت شنیدم. هنوز باور ندارم که ما را تنها گذاشته است. پرویز مشکاتیان برای روزگار ما نغمههای بسیار پرداخت و یاد آن سالها را با هنر خود در حافظه ما ثبت کرد.
موسیقی او در فراز و نشیب روزگار همراه ما بود، با محنت ما گریست، با شادیهای ما شادی و با شور و امید ما همدلی کرد. در آثار او صدای قلبی را میتوان شنید که برای وطن و آزادی میتپد. کمتر هنرمندی را توان آن است که رنجها و آرزوهای مردمش را در هنر خویش بازتاباند وترجمهی صادق و راستین زمانه خود باشد.
پرویز یکی از این اندکشماران است، موسیقیدانی که ذوق تصنیفسازیاش، مهارت گروهنوازیاش، لطافت شاعرانهاش و تعهدش به آرمانهای مردم، خاطره او را در هنر ایران زمین ماندگار خواهد ساخت. من مرگ هنرمندی چنین را باور ندارم.
پرویز مشکاتیان در قلب و ذهن ما زنده است.
محمدرضا شجریان
اول مهرماه ۱۳۸۸ - آمستردام
رفت و دیگر نه بر قفاش نگاه
دلی از ما ولی خراب ببرد
خبر درگذشت پرویز مشکاتیان را در بهت و اندوهی سخت شنیدم. هنوز باور ندارم که ما را تنها گذاشته است. پرویز مشکاتیان برای روزگار ما نغمههای بسیار پرداخت و یاد آن سالها را با هنر خود در حافظه ما ثبت کرد.
موسیقی او در فراز و نشیب روزگار همراه ما بود، با محنت ما گریست، با شادیهای ما شادی و با شور و امید ما همدلی کرد. در آثار او صدای قلبی را میتوان شنید که برای وطن و آزادی میتپد. کمتر هنرمندی را توان آن است که رنجها و آرزوهای مردمش را در هنر خویش بازتاباند وترجمهی صادق و راستین زمانه خود باشد.
پرویز یکی از این اندکشماران است، موسیقیدانی که ذوق تصنیفسازیاش، مهارت گروهنوازیاش، لطافت شاعرانهاش و تعهدش به آرمانهای مردم، خاطره او را در هنر ایران زمین ماندگار خواهد ساخت. من مرگ هنرمندی چنین را باور ندارم.
پرویز مشکاتیان در قلب و ذهن ما زنده است.
محمدرضا شجریان
اول مهرماه ۱۳۸۸ - آمستردام
پشت صحنه یک دیدار در هتل اینترکانتینانتال نیویورک:
گپوگفتهای خصوصی رئیس دولت کودتا با دانشجویان از همه جا بیخبر امریکایی
حادثه هیچ گاه خبر نمیکند! چه کسی فکر میکرد بعد از یک روز طولانی پرخبر، وقتی تمام رسانههای رسمی و غیررسمی دنیا از تجمع سبزهای نیویورک در مقابل سازمان ملل متحد خبر میگیرند، وقتی هزاران سبز با اجتماع خود صدای رسای ایرانیان داخل کشور میشوند تا از نقض حقوق بشر در ایران بگویند، و در روزی که همهی نگاهها خیره به ترک سخنرانی ریس دولت کودتا توسط نمایندگان اغلب کشورهای جهان است، موج سبز آزادی سوژه گزارش ویژهاش را در ساعت یازده شب، آن هم در یکی از چهارراههای منتهی به هتل اینترکنتینال گیر بیاورد: از هتل محل اقامت آقای احمدینژاد، وقتی نیویورک بعد از یک روز پر خطر دارد به خواب میرود. آنچه می خوانید دومین گزارش اختصاصی موج سبز آزادی است از سفر رئیس دولت کودتا به نیویورک و دیدار خصوصی وی با جمعی از دانشجویان آمریکایی در هتل اینترکانتیننتال نیویورک.
محل اقامت محمود احمدینژاد پیش از این هم به یکی از موضوعات جنجالی سفر او بدل شده بود. ایرانیان مقیم امریکا فارغ از تدابیر شدید امنیتی پلیس نیویورک و اف بی آی میکوشیدند تا با پیدا کردن آدرس هتل و برگزاری تجمع مقابل آن صدای اعتراض ایرانیان داخل کشور باشند و در یک فرصت استثنایی از نزدیک گریبان احمدینژاد را بگیرند و او را وادارند صدای خس و خاشاک را انکار نکند. اما آنچه خبرنگار موج سبز آزادی آن شب شاهد بود، داستانی است متفاوت. گاهی واقعا فکر می کنم خدا با ماست و گاهی به معجزه ها ایمان دارم.
از صبح شایعاتی در جریان است مبنی بر این که عدهای بالاخره محل اقامت آقای احمدینژاد را پیدا کردهاند. میگویند قرار است ریس دولت کودتا بعد از سخنرانیش در سازمان ملل، با میهمانان ایرانیش در هتلی حوالی همان جا دیدار کند. کسی نام و مکان هتل را هنوز نمیداند. تا عصر شایعات قوت میگیرد. کسی از بلندگوی سبزها خبر میدهد که او تصمیم گرفته بیاید در میان جمع! بعید هم به نظر نمیرسد! زیر سایه تدابیر شدید امنیتی شهر، میتوانست کمهزینهترین و پرصداترین رویارویی احمدینژاد با سبزها باشد. البته نه در پیشگاه مردم ایران که در مقابل چشم جهانیان. عصر خبر تایید میشود: محل اقامت آقای احمدینژاد هتل اینترکانتینانتال واقع در خیابان چهل و هفتم و خیابان پارک است.
ساعت از شش عصر هم گذشته. تجمع باشکوه سبزها تمام شده. مردمی که از صبح مقابل دفتر نمایندگی ایران در سازمان ملل متحد و بعد مقابل مقر سازمان تجمع کردهاند آهسته آهسته متفرق میشوند. فردا برای نیویورکیها یک روز تاریخی است. روزی که سبزها با طومار سبز اعتراضیشان پل تاریخی بروکلین را سبز خواهند کرد. همه میخواهند برای فردا آماده شوند و شهر دیگر آرام شده. من اما میروم مبادا چیزی را از دست داده باشم، مبادا اتفاقی بیفتد و از دستم برود. به سختی خودم را به هتل میرسانم. تمام خیابانها را بستهاند. باید دور هتل را طواف کرد. آنجا که میرسم نزدیک به صد نفر سلطنتطلب و معدودی سبز پوش ایستادهاند اما همه علیه جمهوری اسلامی و موسوی و کروبی شعار میدهند: خوراک ۲۰:۳۰ جور است با سبزهای ضدجمهوری اسلامی!
از رفت و آمدها میشود حدس زد که در هتل خبری هست. هیات ایرانی یکی یکی میرسند. دو روحانی، خبرنگارهای صداوسیما و دیگر مدعوین. ورودی هتل پر است از پلیس. هر جا پا را بیرون بگذاری، پلیس برت می گرداند به خط و با شدت بهت تذکر میدهد. کمی دست دست میکنم. یک ماشین با شیشه دودی و چندین ماشین همراه و پلیس مقابل درب هتل توقف میکند. مردم مسیر پیاده رو را شروع می کنند به دویدن. فحش و شعار و ناسزا و خشم. اما رجب طیب اردوغان از ماشین پیاده میشود. او هم در همان هتل اقامت دارد. باقی تجمع به هو کردن میهمانان و فحشهایی از جنس سلطنتطلبانه میگذرد.
یک نفر رد میشود، بغل دستیام میگوید: «این مردک هم از این احمدینژادیهاست! فحشش بدهید.» حوصله کلنجار رفتن و نای حرف زدن ندارم تا بگویم این مردک «اسفندیار» کابینه احمدینژاد است. حوصله پرچمهای شیروخورشید و این نمایش مضحک و شعارهایشان را هم ندارم. مطمئنم که احمدینژاد داخل هتل است و از هیچ جایی قرار نیست بیرون یا تو بیاید. حمید رسایی که داخل میشود، سر راه پاسخ شعارهای معترضین را هم باخندهای رکیک میدهد. خنده آزاردهندهای که گوشه لب مشایی هم هست و یادآور صورت احمدینژاد در شب مناظره است. روحانی دیگر اما زیاد از این بازیها بلد نیست. میرتاجالدینی بیشتر شکفتزده است تا هر چیز دیگر. ترجیح میدهم رها کنم و وقتم را بگذارم برای تنظیم گزارش رویدادهای امروز.
فکر میکنم روایت امروز را از کجا باید شروع کرد؟ از وقتی مقابل دفتر نمایندگی سازمان ملل، نام زندانیانمان را صدا زدیم یا از اجرای هنری کیوسک که آهنگش را تقدیم کرد به شورای نگهبان و گفت: «درباره مسایل کشوری که هفتاد درصد جمعیت آن زیر سی سال است، چرا باید چهار تا فسیل هفتصد ساله تصمیم بگیرند؟»، یا از سخنرانی دنیس هالیدی حقوقدان و فعال برجسته حقوق بشر امریکایی که علیه هر گونه سناریوی نظامی و علیه تحریمهای اقتصادی سخن گفت. دارم فکر میکنم و راه میروم. خیابان به خیابان راه میروم تا برسم به کافهای مناسب نشستن. یک کافه باز چند خیابان آن طرفتر از هتل است. وارد میشوم. و این تازه آغاز ماجراست.
پشت سرم چهار پنج جوان امریکایی نشستهاند و از مجلس کسالتآور و مضحک و در عین حال مشکوکی حرف میزنند که من فقط در میان حرفها اسم محمود احمدینژاد و سیاست خارجی ایران و روابط ایران و امریکا را میشنوم. صورتم را برمیگردانم. پشت سرم سه تا دختر و یک پسر امریکایی نشستهاند. به سلامتی احمدینژاد با لحنی گزنده یک جرعه از لیوانشان را سر میکشند و بعد قاه قاه میخندند. کنجکاوی دارد دیوانهام میکند. در لحنشان حسی از توهین و تحقیر و تمسخر را یکجا دارند. میپرسم: «آیا درباره احمدینژاد، ریس جمهور ایران دارید بحث میکنید؟» و جوابشان بله است. میگویم دربارهاش چه فکری میکنید؟ و جواب عین پتک میخورد توی سرم. گیج و منگ. دوباره سوالم را تکرار میکنم.
اما جواب همان است: «فکر کردم شاید اگر با او دیدار داشته باشم نظرم عوض شود، ولی به نظرم هنوز همان قدر شخصیت آزاردهندهایست که بود!» دیدار؟ امشب؟ شخصیت آزاردهنده؟ سوال و جوابهای من با آنها شروع میشود و من هر لحظه مثل آتش زیر خاکستر فوران میکنم. یعنی آقای احمدینژاد امشب با یک عده دانشجوی امریکایی مهمانی گرفته است؟ بله! و چه زیرکانه به خیال خودش: با حدود صد و بیست دانشجوی لیسانس از دو ایالت دورافتاده مینوستا و یوتا! یکیشان میگوید:«میهمان آقای احمدینژاد بودیم و قرار بود در یک جلسه گفتوگو درباره مسایل ایران و امریکا گفتوگو کنیم.» می پرسم: «رشته شما؟» و دختر علوم سیاسی میخواند اما هیچ شناختی نه از خاورمیانه دارد، نه ایران و نه حتی سیاست خارجی آمریکا، برایم پاسخ مثل روز روشن است.
فرض بگیرید که ریس جمهور حبشه امروز به ایران سفر کند و در اولین روز از بازگشایی دانشگاهها برای صد و بیست نفر از دانشجویان ایرانی دعوت نامهای بفرستد و بخواهد با آن ها دیدار کند. فکر میکنید هر کدام از ما در بهترین حالت چه سوالاتی درباره مسایل داخلی حبشه از او خواهیم پرسید؟ آیا این کشور ناقض حقوق بشر است؟ آیا فرایند انتخابات در این کشور دموکراتیک است؟ آیا مردمش از حاکمان احساس رضایت میکنند؟ این سوال ها را مرور کنید و یادتان باشد که آمریکا کشوری است که در آن حتی سارا پیلن (کاندیدای معاون اولی ریاست جمهوری از حزب جمهوریخواه امریکا) نمیداند افریقا نام یک قاره است یا یک کشور. با عجله از آن ها جدا میشوم شاید هنوز دیر نشده باشد و به تعداد دیگری از این مدعوین هم بربخورم.
هنوز پا را از کافه بیرون نگذاشتهام که دختر صدایم می زند و برگهای را بهم میدهد که از طرف دعوتکنندگان به آنها داده شده بوده تا بر اساس آن از احمدینژاد سوال بپرسند. برگه را مچاله می کنم توی دستم و چهار بلوک مسیر کافه تا هتل را یک نفس میدوم. مقابل هتل خلوت شده. پلیس ها دیگر آن خشونت و عصبانیت قبلشان را ندارند. دیگر دنبال میهمانان محجبه و یقههای بیکروات نیستم. دامن های کوتاه، یقههای باز، کرواتهای رنگی و دختران و پسرانی که دست در دست هم با دفترچههای کوچکی از در هتل بیرون میآیند تا تازه بروند شبنشینی شبانهشان را در نیویورک شروع کنند. آنها گروه گروه بیرون میآیند و من دستگاه ضبط صدایم روشن است.
میپرسم: آیا مهمانی شام بود؟ بله! به ما شام مفصلی دادند. غذای ایرانی و ماست و خیار و مرغ و برنج و چند مدل غذای ایرانی دیگر. آیا هیچ دانشجوی ایرانی هم داخل سالن بود؟ بینشان اختلاف است. یکی میگوید بود، یکی میگوید نبود. شایعه این است که پسری بلند شده، صدایش را مفهوم نشنیدهاند، اما گویا پسرک ایرانی بوده، تنها ایرانی جمع. گفته: «میخواهم سوالی بپرسم.» احمدینژاد صدایش میزند جلو و بعد محافظین ایرانی داخل سالن او را به ماموران بیرون تحویل میدهند.
یکی از دخترها ادامه میدهد: «وقتی اومدم بیرون یه سیگاری بکشم دیدم دوستش یا خواهرش داشت دور و بر هتل دنبالش میگشت و از مامورها سراغشو میگرفت» میپرسم: از شبکهها و رسانهها و خبرنگاران چی؟ «هیچ کس اجازه ورود نداشت، جز تلویزیون دولتی ایران» یک سناریوی دیگر؟ آن هم درست همزمان با آغاز به کار دانشگاههای ایران که هنوز معلوم نیست شما رخصت باز شدنش را بدهید یا نه؟ یک سناریوی صداوسیمایی که قرار است نشانمان بدهد چطور همه مردم جهان (صدوبیست تا دانشجوی یوتا و مینوستا به عنوان نماینده آنها) ریاست جمهوری شما را پذیرفتهاند و عنقریب است که به اسلام بگروند؟
سوالها را هم که از قبل روی یک ورق کاغد دیکته کردهاید تا مطمئن باشید آنها مجبور نخواهند شد برای مهیا شدن به خاطر این جلسه حتی یک سرچ ویکیپدیا از خودشان انجام دهند. مبادا حقایقی را بفهمند و درباره رابطه کامران دانشجو، سرقت علمی و سلامت انتخابات سوال کنند. میپرسم: آیا جلسه را ضبط کردهاید؟ یا فیلم، عکس یا هیچ چیزی از این مراسم که بخواهید با من به عنوان یک همکلاس ایرانی قسمت کنید؟ به ما اجازه ندادند که دوربین و هیچ چیز دیگری و حتی موبایلهایمان را داخل سالن ببریم. یاد «دعوت به مراسم گردن زنی» ناباکوف می افتم.
میپرسم: «هیچ سوالی درباره وضعیت دانشجویان؟ دانشجویان زندانی؟ زندانیان سیاسی؟ احضارهای کمیته انضباطی دانشگاهها؟ دانشجویان ستارهدار؟ حمله به کوی دانشگاه تهران؟ اخراج اساتید؟ دست کم مهارجرت و فرار مغزهای ایرانی؟» و جوابش انقدر قاطع است که حتی قادر به ترجمهاش نیستم:
Not a single question about students in Iran and not a single question about political prisoners
آنها طوری به چشمهای متعجب من خیره شدهاند که انگار اصلا باورشان نمیشود کسی یک شام ساده را این قدر جدی گرفته باشد. حق هم دارند. آخرنمیدانند معجزه ۲۰:۳۰ در ایران از چه قرار است.
می گوید تعداد زیادی از افراد دولت و اساتید دانشگاهی، مثل آقای الهام، و سه نماینده اقلیتهای مذهبی زرتشتیان، یهودیان و مسیحیان احمدینژاد را همراهی کردهاند. دیگر بقیه را به خاطر نمیآورد. یکیشان میگوید: البته یکی دو سوال درباره نقض حقوق بشر هم پرسیدیم. میپرسم: درباره وقایع پس از انتخابات؟ درباره کسانی که در تجمعات قانونی مسالمتآمیز کشته شدند؟ درباه وضعیت زندانها؟ شکنجهها؟ اعترافهای تلویزیونی؟ گوشش با این لغات بیگانه است.
بیش از این هم حوصله جواب دادن به من را ندارند. یک شب را از یوتا ومینهسوتا به نیویورک آمدهاند و تا همین الآن هم نیمی از شبشان گذشته به دیدن محمود احمدینژاد. نیم دیگرش را هیچ دلشان نمیخواهد با من تباه کنند. گروه دومی که از هتل بیرون میآیند خیلی عجله دارند. تمام مسیر را دنبالشان میدوم. سر چهارراهها و خیابانها وحشتزده اطرف را میپایم مبادا تعقیبی در کار باشد. این گروه داستان اخراج پسرک بینوای ایرانی از سالن را از سر تا ته تعریف میکنند. ایمیلهاشان و کارتهایمان را رد و بدل میکنیم. کنجکاوتر از گروه قبلی به نظرم میرسند.
بعد از این جلسه برایشان سوالاتی پیش آمده که میخواهند بپرسند و من قول میدهم که به تک تک آن ها جواب بدهم. اما از شنیدن روایت من از رویدادهای ایران شوکهاند. ساعت دوازده شب گوشه خیابانهای نیویورک، آنها از یوتا و من از تهران! و من دارم برایشان از وضعیت این روزهای تهران میگویم. از آنها میخواهم که یادداشتهایشان را با دانشجویان ایرانی هم قسمت کنند، تا آنها هم بدانند در جلسه آن شب چه گذشته است. میگویم میدانید به همین سادگی و به دستور دوستان و حامیان آقای احمدینژاد دوستان ما توی خیابانهای تهران به جرم پرسیدن سوالاتی مشابه همینهایی که ایشان امشب با شما در یک محفل دوستانه و گرم و با پذیرایی شام و شربت و شیرنی در میان گذاشتند، دارند کتک میخورند و بعضا کشته میشوند؟ به زندان میافتند و هر صبحشان را تحت فشار و ترس شب میکنند؟
برایشان شرایط دانشجویان ایرانی و استفادهای که از آنان در این مراسم خواهد شد و ماجرای شوی تلویزیونی و اعترافات زندانیانی که در وقایع پس از انتخابات به زندان افتادهاند و جایگاه صداوسیما در میان مردم را توضیح میدهم. از دروغهایی که هر روز میشنویم و خطراتی که از سر میگذرانیم و امیدهای جنبش سبز. موقع تنظیم گزارش ایمیلی از یکی از این دانشجویان به دستم میرسد که ترجیح میدهم بدون اشاره به نامش متن ایمیلش را برایتان بیاورم:
Hello, My name is [...], you spoke with me earlier(I was in the black suit with a [...] tie). I was interviewed by the Iranian media after I participated in the discussions. I want to share with you what they asked me and how I answerer in case the Iranian media splices what I have to say, I want people to know the truth! Here is my phone number: [...] I trust you will keep it to yourself. PleAse call me tomorrow before 10:00 am. my friends and I are compiling our notes and making copies to sent to you
در مسیر خانهام. خواب دیدهام؟ برگه سوالات محمود احمدینژاد از دانشجویان امریکایی پیش رویم است. پرویز مروج که هماهنگکننده جلسه بوده را نمیشناسم. مشخصاتش اما بالای صفحه است. بخش اول سوالاتی است که گویا در دیگر نشستهای «دوستانه» احمدینژاد با دانشجویان امریکایی از ایشان پرسیده شده. سوال اول درباره مساله ایران و توسعه هستهای است. سوال دوم، نحوه حمایت ایران از اقلیتهای مذهبی و سوال سوم درباره چگونگی اداره سیاسی ایران، سیستمهای سیاسی سه جزیی و مساله انتخابات. در بخش دوم سوالات پیشنهادی برای این جلسه است.
سوال اول: چگونه ایران میتواند با امریکا همکاری داشته باشد؟ سوال دوم: ایران و امریکا در صورت برقراری رابطه با هم به چه دستاوردهایی خواهند رسید؟ در این بخش به موضع صلحطلبانه ریس جمهور ایالات متحده امریکا، باراک اوباما در رابطه با منطقه، نقش تاریخی ایران در کمک به همپیمانان غربیاش در جریان جنگ جهانی دوم و اشاره هیلاری کلینتون به همکاری ایران با امریکا بر سر مسایل افغانستان اشاره شده است. بله! واقعا کاسهای زیر نیمکاسه است! آقای احمدینژاد! خجالت بکشید!
دانشجویان را در ایران به خاطر بحث و تبادل نظر و بر سر همین سوالها به گروگان گرفتهاید، در تدارک یک انقلاب فرهنگی برآمدهاید، گور دانشگاه و دانشگاهی و هنرمند و نویسنده را کندهاید، احضاریه دادگاه انقلاب برای دانشجویان به دانشگاهها میفرستید، به جرم سخن گفتن از دموکراسی (فواید همکاری ایران و آمریکا که پیشکش) مثل آب خوردن برای دانشجویان ایرانی احکام انضباطی و توبیخ و تنبیه و مشروط و رد صلاحیت و اخراج صادر میکنید، با گذاشتن یک ستاره جلوی نامشانآینده زندگی آنها را تباه میکیند، آن وقت در سفر امریکا با تدابیر امنیتی و اطلاعاتی شدید، بدون اجازه ورود حتی یک دانشجوی ایرانی به درون سالن، با دانشجویان دو ایالت دور افتاده امریکایی دیدار میکنید تا بیایید ایران و در نظرآباد کرج افتخار کنید که با آمریکاییها شام خوردهاید و همه مسحور سخنان گهربار شما شدهاند؟ (راستی! امیدوارم هنوز فکر نکنید زبانشان اسپانیولی است).
روزنامههایمان را بستهاید، روزنامهنگاران و دانشجویان و اساتید و وکلا و وزرا و سفرای فرهنگی ایران را به بند کشیدهاید و حتی به آنان اجازه دیدار با وکیل نمیدهید، آنها را وامیدارید زیر فشار بازجویان شما در مقابل دوربین تلویزیون ظاهر شوند و بگویند اشتباه کردهاند که یک مقاله پنج صفحهای دربارهی نظامهای سلطانی نوشتهاند، آن وقت این طرف دنیا در گپ و گفت خودمانیتان از دانشجویان امریکایی نظرشان را درباره نظامهای سه وجهی که نمونهاش سلطنت انگلیس است میپرسید؟ حالا دیگر انقدر ما بیگانه شدهایم و آنان دوست؟
خوشحالم که این بار پته بیآبروییتان روی آب است و سران جهان که موقع سخنرانی شما هاله نور میدیدند و از شدت تمرکز مژه هم نمیزدند، امسال کمی مژه زدند و صندلیهای خالیشان را مستمع سخنان شما کردند. خوشحالم که این اتفاق فقط توسط سران غرب نیافتاد، لبنان و مالدیو و آلبانی و همه و همه رفتند و شاید حتی به تعداد انگشتان دو دست هم رییس دولت در سخنرانی شما ننشست. اسفندیار البته خیلی با هیجان کف میزد وقتی سخنرانی تمام شد.
به موج آفرینی سبز بعدی فکر میکنم. به بهانه شروع به کار دانشگاهها و به پاس آزادی بیان و اندیشه با خودم میگویم باید پاسخ سوالات آقای احمدینژاد از طرف دانشجویان ایرانی هم داده شود. تبادل و تعامل فکری دانشجویان ایرانی با این جمع از دانشجویان امریکایی (که حتما بسیار سالم و پاک بودهاند که آقای احمدینژاد با آنها چنین سوالاتی را در میان گذاشته و با آنها دیدار کرده) بسیار میتواند مفید باشد. برای نزدیک شدن دو ملت هم مفید است.
حادثه هیچ گاه خبر نمیکند! چه کسی فکر میکرد بعد از یک روز طولانی پرخبر، وقتی تمام رسانههای رسمی و غیررسمی دنیا از تجمع سبزهای نیویورک در مقابل سازمان ملل متحد خبر میگیرند، وقتی هزاران سبز با اجتماع خود صدای رسای ایرانیان داخل کشور میشوند تا از نقض حقوق بشر در ایران بگویند، و در روزی که همهی نگاهها خیره به ترک سخنرانی ریس دولت کودتا توسط نمایندگان اغلب کشورهای جهان است، موج سبز آزادی سوژه گزارش ویژهاش را در ساعت یازده شب، آن هم در یکی از چهارراههای منتهی به هتل اینترکنتینال گیر بیاورد: از هتل محل اقامت آقای احمدینژاد، وقتی نیویورک بعد از یک روز پر خطر دارد به خواب میرود. آنچه می خوانید دومین گزارش اختصاصی موج سبز آزادی است از سفر رئیس دولت کودتا به نیویورک و دیدار خصوصی وی با جمعی از دانشجویان آمریکایی در هتل اینترکانتیننتال نیویورک.
محل اقامت محمود احمدینژاد پیش از این هم به یکی از موضوعات جنجالی سفر او بدل شده بود. ایرانیان مقیم امریکا فارغ از تدابیر شدید امنیتی پلیس نیویورک و اف بی آی میکوشیدند تا با پیدا کردن آدرس هتل و برگزاری تجمع مقابل آن صدای اعتراض ایرانیان داخل کشور باشند و در یک فرصت استثنایی از نزدیک گریبان احمدینژاد را بگیرند و او را وادارند صدای خس و خاشاک را انکار نکند. اما آنچه خبرنگار موج سبز آزادی آن شب شاهد بود، داستانی است متفاوت. گاهی واقعا فکر می کنم خدا با ماست و گاهی به معجزه ها ایمان دارم.
از صبح شایعاتی در جریان است مبنی بر این که عدهای بالاخره محل اقامت آقای احمدینژاد را پیدا کردهاند. میگویند قرار است ریس دولت کودتا بعد از سخنرانیش در سازمان ملل، با میهمانان ایرانیش در هتلی حوالی همان جا دیدار کند. کسی نام و مکان هتل را هنوز نمیداند. تا عصر شایعات قوت میگیرد. کسی از بلندگوی سبزها خبر میدهد که او تصمیم گرفته بیاید در میان جمع! بعید هم به نظر نمیرسد! زیر سایه تدابیر شدید امنیتی شهر، میتوانست کمهزینهترین و پرصداترین رویارویی احمدینژاد با سبزها باشد. البته نه در پیشگاه مردم ایران که در مقابل چشم جهانیان. عصر خبر تایید میشود: محل اقامت آقای احمدینژاد هتل اینترکانتینانتال واقع در خیابان چهل و هفتم و خیابان پارک است.
ساعت از شش عصر هم گذشته. تجمع باشکوه سبزها تمام شده. مردمی که از صبح مقابل دفتر نمایندگی ایران در سازمان ملل متحد و بعد مقابل مقر سازمان تجمع کردهاند آهسته آهسته متفرق میشوند. فردا برای نیویورکیها یک روز تاریخی است. روزی که سبزها با طومار سبز اعتراضیشان پل تاریخی بروکلین را سبز خواهند کرد. همه میخواهند برای فردا آماده شوند و شهر دیگر آرام شده. من اما میروم مبادا چیزی را از دست داده باشم، مبادا اتفاقی بیفتد و از دستم برود. به سختی خودم را به هتل میرسانم. تمام خیابانها را بستهاند. باید دور هتل را طواف کرد. آنجا که میرسم نزدیک به صد نفر سلطنتطلب و معدودی سبز پوش ایستادهاند اما همه علیه جمهوری اسلامی و موسوی و کروبی شعار میدهند: خوراک ۲۰:۳۰ جور است با سبزهای ضدجمهوری اسلامی!
از رفت و آمدها میشود حدس زد که در هتل خبری هست. هیات ایرانی یکی یکی میرسند. دو روحانی، خبرنگارهای صداوسیما و دیگر مدعوین. ورودی هتل پر است از پلیس. هر جا پا را بیرون بگذاری، پلیس برت می گرداند به خط و با شدت بهت تذکر میدهد. کمی دست دست میکنم. یک ماشین با شیشه دودی و چندین ماشین همراه و پلیس مقابل درب هتل توقف میکند. مردم مسیر پیاده رو را شروع می کنند به دویدن. فحش و شعار و ناسزا و خشم. اما رجب طیب اردوغان از ماشین پیاده میشود. او هم در همان هتل اقامت دارد. باقی تجمع به هو کردن میهمانان و فحشهایی از جنس سلطنتطلبانه میگذرد.
یک نفر رد میشود، بغل دستیام میگوید: «این مردک هم از این احمدینژادیهاست! فحشش بدهید.» حوصله کلنجار رفتن و نای حرف زدن ندارم تا بگویم این مردک «اسفندیار» کابینه احمدینژاد است. حوصله پرچمهای شیروخورشید و این نمایش مضحک و شعارهایشان را هم ندارم. مطمئنم که احمدینژاد داخل هتل است و از هیچ جایی قرار نیست بیرون یا تو بیاید. حمید رسایی که داخل میشود، سر راه پاسخ شعارهای معترضین را هم باخندهای رکیک میدهد. خنده آزاردهندهای که گوشه لب مشایی هم هست و یادآور صورت احمدینژاد در شب مناظره است. روحانی دیگر اما زیاد از این بازیها بلد نیست. میرتاجالدینی بیشتر شکفتزده است تا هر چیز دیگر. ترجیح میدهم رها کنم و وقتم را بگذارم برای تنظیم گزارش رویدادهای امروز.
فکر میکنم روایت امروز را از کجا باید شروع کرد؟ از وقتی مقابل دفتر نمایندگی سازمان ملل، نام زندانیانمان را صدا زدیم یا از اجرای هنری کیوسک که آهنگش را تقدیم کرد به شورای نگهبان و گفت: «درباره مسایل کشوری که هفتاد درصد جمعیت آن زیر سی سال است، چرا باید چهار تا فسیل هفتصد ساله تصمیم بگیرند؟»، یا از سخنرانی دنیس هالیدی حقوقدان و فعال برجسته حقوق بشر امریکایی که علیه هر گونه سناریوی نظامی و علیه تحریمهای اقتصادی سخن گفت. دارم فکر میکنم و راه میروم. خیابان به خیابان راه میروم تا برسم به کافهای مناسب نشستن. یک کافه باز چند خیابان آن طرفتر از هتل است. وارد میشوم. و این تازه آغاز ماجراست.
پشت سرم چهار پنج جوان امریکایی نشستهاند و از مجلس کسالتآور و مضحک و در عین حال مشکوکی حرف میزنند که من فقط در میان حرفها اسم محمود احمدینژاد و سیاست خارجی ایران و روابط ایران و امریکا را میشنوم. صورتم را برمیگردانم. پشت سرم سه تا دختر و یک پسر امریکایی نشستهاند. به سلامتی احمدینژاد با لحنی گزنده یک جرعه از لیوانشان را سر میکشند و بعد قاه قاه میخندند. کنجکاوی دارد دیوانهام میکند. در لحنشان حسی از توهین و تحقیر و تمسخر را یکجا دارند. میپرسم: «آیا درباره احمدینژاد، ریس جمهور ایران دارید بحث میکنید؟» و جوابشان بله است. میگویم دربارهاش چه فکری میکنید؟ و جواب عین پتک میخورد توی سرم. گیج و منگ. دوباره سوالم را تکرار میکنم.
اما جواب همان است: «فکر کردم شاید اگر با او دیدار داشته باشم نظرم عوض شود، ولی به نظرم هنوز همان قدر شخصیت آزاردهندهایست که بود!» دیدار؟ امشب؟ شخصیت آزاردهنده؟ سوال و جوابهای من با آنها شروع میشود و من هر لحظه مثل آتش زیر خاکستر فوران میکنم. یعنی آقای احمدینژاد امشب با یک عده دانشجوی امریکایی مهمانی گرفته است؟ بله! و چه زیرکانه به خیال خودش: با حدود صد و بیست دانشجوی لیسانس از دو ایالت دورافتاده مینوستا و یوتا! یکیشان میگوید:«میهمان آقای احمدینژاد بودیم و قرار بود در یک جلسه گفتوگو درباره مسایل ایران و امریکا گفتوگو کنیم.» می پرسم: «رشته شما؟» و دختر علوم سیاسی میخواند اما هیچ شناختی نه از خاورمیانه دارد، نه ایران و نه حتی سیاست خارجی آمریکا، برایم پاسخ مثل روز روشن است.
فرض بگیرید که ریس جمهور حبشه امروز به ایران سفر کند و در اولین روز از بازگشایی دانشگاهها برای صد و بیست نفر از دانشجویان ایرانی دعوت نامهای بفرستد و بخواهد با آن ها دیدار کند. فکر میکنید هر کدام از ما در بهترین حالت چه سوالاتی درباره مسایل داخلی حبشه از او خواهیم پرسید؟ آیا این کشور ناقض حقوق بشر است؟ آیا فرایند انتخابات در این کشور دموکراتیک است؟ آیا مردمش از حاکمان احساس رضایت میکنند؟ این سوال ها را مرور کنید و یادتان باشد که آمریکا کشوری است که در آن حتی سارا پیلن (کاندیدای معاون اولی ریاست جمهوری از حزب جمهوریخواه امریکا) نمیداند افریقا نام یک قاره است یا یک کشور. با عجله از آن ها جدا میشوم شاید هنوز دیر نشده باشد و به تعداد دیگری از این مدعوین هم بربخورم.
هنوز پا را از کافه بیرون نگذاشتهام که دختر صدایم می زند و برگهای را بهم میدهد که از طرف دعوتکنندگان به آنها داده شده بوده تا بر اساس آن از احمدینژاد سوال بپرسند. برگه را مچاله می کنم توی دستم و چهار بلوک مسیر کافه تا هتل را یک نفس میدوم. مقابل هتل خلوت شده. پلیس ها دیگر آن خشونت و عصبانیت قبلشان را ندارند. دیگر دنبال میهمانان محجبه و یقههای بیکروات نیستم. دامن های کوتاه، یقههای باز، کرواتهای رنگی و دختران و پسرانی که دست در دست هم با دفترچههای کوچکی از در هتل بیرون میآیند تا تازه بروند شبنشینی شبانهشان را در نیویورک شروع کنند. آنها گروه گروه بیرون میآیند و من دستگاه ضبط صدایم روشن است.
میپرسم: آیا مهمانی شام بود؟ بله! به ما شام مفصلی دادند. غذای ایرانی و ماست و خیار و مرغ و برنج و چند مدل غذای ایرانی دیگر. آیا هیچ دانشجوی ایرانی هم داخل سالن بود؟ بینشان اختلاف است. یکی میگوید بود، یکی میگوید نبود. شایعه این است که پسری بلند شده، صدایش را مفهوم نشنیدهاند، اما گویا پسرک ایرانی بوده، تنها ایرانی جمع. گفته: «میخواهم سوالی بپرسم.» احمدینژاد صدایش میزند جلو و بعد محافظین ایرانی داخل سالن او را به ماموران بیرون تحویل میدهند.
یکی از دخترها ادامه میدهد: «وقتی اومدم بیرون یه سیگاری بکشم دیدم دوستش یا خواهرش داشت دور و بر هتل دنبالش میگشت و از مامورها سراغشو میگرفت» میپرسم: از شبکهها و رسانهها و خبرنگاران چی؟ «هیچ کس اجازه ورود نداشت، جز تلویزیون دولتی ایران» یک سناریوی دیگر؟ آن هم درست همزمان با آغاز به کار دانشگاههای ایران که هنوز معلوم نیست شما رخصت باز شدنش را بدهید یا نه؟ یک سناریوی صداوسیمایی که قرار است نشانمان بدهد چطور همه مردم جهان (صدوبیست تا دانشجوی یوتا و مینوستا به عنوان نماینده آنها) ریاست جمهوری شما را پذیرفتهاند و عنقریب است که به اسلام بگروند؟
سوالها را هم که از قبل روی یک ورق کاغد دیکته کردهاید تا مطمئن باشید آنها مجبور نخواهند شد برای مهیا شدن به خاطر این جلسه حتی یک سرچ ویکیپدیا از خودشان انجام دهند. مبادا حقایقی را بفهمند و درباره رابطه کامران دانشجو، سرقت علمی و سلامت انتخابات سوال کنند. میپرسم: آیا جلسه را ضبط کردهاید؟ یا فیلم، عکس یا هیچ چیزی از این مراسم که بخواهید با من به عنوان یک همکلاس ایرانی قسمت کنید؟ به ما اجازه ندادند که دوربین و هیچ چیز دیگری و حتی موبایلهایمان را داخل سالن ببریم. یاد «دعوت به مراسم گردن زنی» ناباکوف می افتم.
میپرسم: «هیچ سوالی درباره وضعیت دانشجویان؟ دانشجویان زندانی؟ زندانیان سیاسی؟ احضارهای کمیته انضباطی دانشگاهها؟ دانشجویان ستارهدار؟ حمله به کوی دانشگاه تهران؟ اخراج اساتید؟ دست کم مهارجرت و فرار مغزهای ایرانی؟» و جوابش انقدر قاطع است که حتی قادر به ترجمهاش نیستم:
Not a single question about students in Iran and not a single question about political prisoners
آنها طوری به چشمهای متعجب من خیره شدهاند که انگار اصلا باورشان نمیشود کسی یک شام ساده را این قدر جدی گرفته باشد. حق هم دارند. آخرنمیدانند معجزه ۲۰:۳۰ در ایران از چه قرار است.
می گوید تعداد زیادی از افراد دولت و اساتید دانشگاهی، مثل آقای الهام، و سه نماینده اقلیتهای مذهبی زرتشتیان، یهودیان و مسیحیان احمدینژاد را همراهی کردهاند. دیگر بقیه را به خاطر نمیآورد. یکیشان میگوید: البته یکی دو سوال درباره نقض حقوق بشر هم پرسیدیم. میپرسم: درباره وقایع پس از انتخابات؟ درباره کسانی که در تجمعات قانونی مسالمتآمیز کشته شدند؟ درباه وضعیت زندانها؟ شکنجهها؟ اعترافهای تلویزیونی؟ گوشش با این لغات بیگانه است.
بیش از این هم حوصله جواب دادن به من را ندارند. یک شب را از یوتا ومینهسوتا به نیویورک آمدهاند و تا همین الآن هم نیمی از شبشان گذشته به دیدن محمود احمدینژاد. نیم دیگرش را هیچ دلشان نمیخواهد با من تباه کنند. گروه دومی که از هتل بیرون میآیند خیلی عجله دارند. تمام مسیر را دنبالشان میدوم. سر چهارراهها و خیابانها وحشتزده اطرف را میپایم مبادا تعقیبی در کار باشد. این گروه داستان اخراج پسرک بینوای ایرانی از سالن را از سر تا ته تعریف میکنند. ایمیلهاشان و کارتهایمان را رد و بدل میکنیم. کنجکاوتر از گروه قبلی به نظرم میرسند.
بعد از این جلسه برایشان سوالاتی پیش آمده که میخواهند بپرسند و من قول میدهم که به تک تک آن ها جواب بدهم. اما از شنیدن روایت من از رویدادهای ایران شوکهاند. ساعت دوازده شب گوشه خیابانهای نیویورک، آنها از یوتا و من از تهران! و من دارم برایشان از وضعیت این روزهای تهران میگویم. از آنها میخواهم که یادداشتهایشان را با دانشجویان ایرانی هم قسمت کنند، تا آنها هم بدانند در جلسه آن شب چه گذشته است. میگویم میدانید به همین سادگی و به دستور دوستان و حامیان آقای احمدینژاد دوستان ما توی خیابانهای تهران به جرم پرسیدن سوالاتی مشابه همینهایی که ایشان امشب با شما در یک محفل دوستانه و گرم و با پذیرایی شام و شربت و شیرنی در میان گذاشتند، دارند کتک میخورند و بعضا کشته میشوند؟ به زندان میافتند و هر صبحشان را تحت فشار و ترس شب میکنند؟
برایشان شرایط دانشجویان ایرانی و استفادهای که از آنان در این مراسم خواهد شد و ماجرای شوی تلویزیونی و اعترافات زندانیانی که در وقایع پس از انتخابات به زندان افتادهاند و جایگاه صداوسیما در میان مردم را توضیح میدهم. از دروغهایی که هر روز میشنویم و خطراتی که از سر میگذرانیم و امیدهای جنبش سبز. موقع تنظیم گزارش ایمیلی از یکی از این دانشجویان به دستم میرسد که ترجیح میدهم بدون اشاره به نامش متن ایمیلش را برایتان بیاورم:
Hello, My name is [...], you spoke with me earlier(I was in the black suit with a [...] tie). I was interviewed by the Iranian media after I participated in the discussions. I want to share with you what they asked me and how I answerer in case the Iranian media splices what I have to say, I want people to know the truth! Here is my phone number: [...] I trust you will keep it to yourself. PleAse call me tomorrow before 10:00 am. my friends and I are compiling our notes and making copies to sent to you
در مسیر خانهام. خواب دیدهام؟ برگه سوالات محمود احمدینژاد از دانشجویان امریکایی پیش رویم است. پرویز مروج که هماهنگکننده جلسه بوده را نمیشناسم. مشخصاتش اما بالای صفحه است. بخش اول سوالاتی است که گویا در دیگر نشستهای «دوستانه» احمدینژاد با دانشجویان امریکایی از ایشان پرسیده شده. سوال اول درباره مساله ایران و توسعه هستهای است. سوال دوم، نحوه حمایت ایران از اقلیتهای مذهبی و سوال سوم درباره چگونگی اداره سیاسی ایران، سیستمهای سیاسی سه جزیی و مساله انتخابات. در بخش دوم سوالات پیشنهادی برای این جلسه است.
سوال اول: چگونه ایران میتواند با امریکا همکاری داشته باشد؟ سوال دوم: ایران و امریکا در صورت برقراری رابطه با هم به چه دستاوردهایی خواهند رسید؟ در این بخش به موضع صلحطلبانه ریس جمهور ایالات متحده امریکا، باراک اوباما در رابطه با منطقه، نقش تاریخی ایران در کمک به همپیمانان غربیاش در جریان جنگ جهانی دوم و اشاره هیلاری کلینتون به همکاری ایران با امریکا بر سر مسایل افغانستان اشاره شده است. بله! واقعا کاسهای زیر نیمکاسه است! آقای احمدینژاد! خجالت بکشید!
دانشجویان را در ایران به خاطر بحث و تبادل نظر و بر سر همین سوالها به گروگان گرفتهاید، در تدارک یک انقلاب فرهنگی برآمدهاید، گور دانشگاه و دانشگاهی و هنرمند و نویسنده را کندهاید، احضاریه دادگاه انقلاب برای دانشجویان به دانشگاهها میفرستید، به جرم سخن گفتن از دموکراسی (فواید همکاری ایران و آمریکا که پیشکش) مثل آب خوردن برای دانشجویان ایرانی احکام انضباطی و توبیخ و تنبیه و مشروط و رد صلاحیت و اخراج صادر میکنید، با گذاشتن یک ستاره جلوی نامشانآینده زندگی آنها را تباه میکیند، آن وقت در سفر امریکا با تدابیر امنیتی و اطلاعاتی شدید، بدون اجازه ورود حتی یک دانشجوی ایرانی به درون سالن، با دانشجویان دو ایالت دور افتاده امریکایی دیدار میکنید تا بیایید ایران و در نظرآباد کرج افتخار کنید که با آمریکاییها شام خوردهاید و همه مسحور سخنان گهربار شما شدهاند؟ (راستی! امیدوارم هنوز فکر نکنید زبانشان اسپانیولی است).
روزنامههایمان را بستهاید، روزنامهنگاران و دانشجویان و اساتید و وکلا و وزرا و سفرای فرهنگی ایران را به بند کشیدهاید و حتی به آنان اجازه دیدار با وکیل نمیدهید، آنها را وامیدارید زیر فشار بازجویان شما در مقابل دوربین تلویزیون ظاهر شوند و بگویند اشتباه کردهاند که یک مقاله پنج صفحهای دربارهی نظامهای سلطانی نوشتهاند، آن وقت این طرف دنیا در گپ و گفت خودمانیتان از دانشجویان امریکایی نظرشان را درباره نظامهای سه وجهی که نمونهاش سلطنت انگلیس است میپرسید؟ حالا دیگر انقدر ما بیگانه شدهایم و آنان دوست؟
خوشحالم که این بار پته بیآبروییتان روی آب است و سران جهان که موقع سخنرانی شما هاله نور میدیدند و از شدت تمرکز مژه هم نمیزدند، امسال کمی مژه زدند و صندلیهای خالیشان را مستمع سخنان شما کردند. خوشحالم که این اتفاق فقط توسط سران غرب نیافتاد، لبنان و مالدیو و آلبانی و همه و همه رفتند و شاید حتی به تعداد انگشتان دو دست هم رییس دولت در سخنرانی شما ننشست. اسفندیار البته خیلی با هیجان کف میزد وقتی سخنرانی تمام شد.
به موج آفرینی سبز بعدی فکر میکنم. به بهانه شروع به کار دانشگاهها و به پاس آزادی بیان و اندیشه با خودم میگویم باید پاسخ سوالات آقای احمدینژاد از طرف دانشجویان ایرانی هم داده شود. تبادل و تعامل فکری دانشجویان ایرانی با این جمع از دانشجویان امریکایی (که حتما بسیار سالم و پاک بودهاند که آقای احمدینژاد با آنها چنین سوالاتی را در میان گذاشته و با آنها دیدار کرده) بسیار میتواند مفید باشد. برای نزدیک شدن دو ملت هم مفید است.
باید متصدیان حکومت را تحت فشار و ارشاد قرار داد
نامه مهم آیتالله طاهری اصفهانی به آیتالله منتظری:
آیتالله طاهری اصفهانی به مناسبت فرارسیدن ایام مبارک عید فطر در نامهای سرگشاده به آیتالله العظمی منتظری، ضمن تقدیر از مواضع شجاعانه و روشنگرانه ایشان در باب واقع پس از انتخابات، بر لزوم ارشاد و اصلاح شیوه سرکوبگرانه متصدیان حکومت پافشاری کرد و از انحراف جریان حاکم از خط امام و انقلاب اظهار نگرانی کرد. متن کامل این نامه به شرح زیر است:
بسمه تعالی
حضور محترم فقیه و مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی آقای منتظری ادام الله ظلّه العالی
با سلام و تحیّت و تبریک عید سعید فطر و آرزوی سلامتی و طول عمر با برکت حضرتعالی
لازم می دانم مراتب قدردانی و حمایت خود و روحانیت مسئول و آگاه را از مواضع روشنگر و شجاعانه شما در مورد وقایع دردناک و حوادث تأسّف بار ماههای اخیر به جنابعالی که از عالمان عامل و بنیان گذاران و مجاهدان زجردیده نهضت اسلامی و از یاوران اصلی قبلالفتح امام راحل(ره) می باشید ابلاغ نمایم.
بدون شک برای شما و کسانی که عمر و سلامت و عزیزان خویش را برای باز شدن سفره رحمت و عدالت و حریّت و آبادانی این سرزمین تقدیم نمودهاند مشاهدهی مهمانان ناخوانده و فرصتطلب که ناخواسته بر سر این خوان، به یغما و غارت دین و کیان ملّت و کشور و نظام و خون پاک شهیدان و مجاهده ی ملّت مسلمان و انقلابی مشغولند بسیار سخت و چه بسا مستوجب ندامت و پشیمانی است. روح حسّاس و قلم و زبان و دل و دیدهی نگران آنها پیوسته در تکاپوی اصلاح و نجات میکوشد و مأیوسانه در صدد جبران و بازگرداندن مسیر به مقصدی هستند که به مردم وعده دادهاند اما هیهات که کنار راندن انقلابیون و یاران امام(ره) و وارثان حقیقی نظام یعنی مردم و جایگزین کردن فرصت طلبان، متملّقین و ریاکاران و داخل کردن نظامیان در سیاست و ترجیح خشم و دشمنی و نفرت بر عقل و پند و حکمت و تخویف و تخفیف آحاد ملت و نخبگان برای چند صباحی حکومت فجایعی آفرید که زدودن آثار سوء آن از دامن نظام وروحانیت کاری سخت بلکه ناشدنی است. مع الاسف هوش و گوش پندگیران و کسانی که به حکم شرع و عقل و قانون ملزم به تهذیب نفس و تضییق رفتار تحکّم آمیز و قهریّه با مخالفان و ضعیفان هستند آنچنان سخت و سنگین شده که هر اعتراض به حقّ و قانونی را از ناحیه ی باطل و بیگانه و دشمن فرض میکنند و با اینگونه افراد به زشت ترین و ضدّ اسلامی ترین روشها برخورد می نمایند که نمونه هایی از آنرا هم اکنون در زندانها و دادگاههای غیر قانونی مشاهده می نماییم. از همه تأسف بارتر این است که کلیه ی اعمال و رفتار خود را به شرع مظلوم منتسب نموده و با مقدس ترین چهره های اسلامی مشابه سازی می نمایند، حبّ الدّنیا یعمی و یصمّ و یبکم. روحانیت شیعه هم اکنون در معرض آزمون بزرگی است. برای حفظ نظام جمهوری اسلامی و رعایت حقوق و آزادیهای فردی و اجتماعی که به صراحت در قانون اساسی و منشور انقلاب آمده است باید متصدیان حکومت را تحت فشار و ارشاد قرار داده و دراین امر خطیر اولین مرحله، عمل به اصل مهم امر به معروف و نهی از منکر و النصیحه لِاَئمّه المسلمین است که خدای ناکرده در صورت غفلت همگی معاقب و در برابر شهدای عزیز و تاریخ و مردم مواخذ خواهیم بود. خداوند منّان همگی ما را در راه اصلاح خود و جامعه موفق و به حضرتعالی عزت و توفیق مزید عطا فرماید
انشاء الله
و السّلام علیکم
سید جلال الدّین طاهری
30 شهریور 1388
آیتالله طاهری اصفهانی به مناسبت فرارسیدن ایام مبارک عید فطر در نامهای سرگشاده به آیتالله العظمی منتظری، ضمن تقدیر از مواضع شجاعانه و روشنگرانه ایشان در باب واقع پس از انتخابات، بر لزوم ارشاد و اصلاح شیوه سرکوبگرانه متصدیان حکومت پافشاری کرد و از انحراف جریان حاکم از خط امام و انقلاب اظهار نگرانی کرد. متن کامل این نامه به شرح زیر است:
بسمه تعالی
حضور محترم فقیه و مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی آقای منتظری ادام الله ظلّه العالی
با سلام و تحیّت و تبریک عید سعید فطر و آرزوی سلامتی و طول عمر با برکت حضرتعالی
لازم می دانم مراتب قدردانی و حمایت خود و روحانیت مسئول و آگاه را از مواضع روشنگر و شجاعانه شما در مورد وقایع دردناک و حوادث تأسّف بار ماههای اخیر به جنابعالی که از عالمان عامل و بنیان گذاران و مجاهدان زجردیده نهضت اسلامی و از یاوران اصلی قبلالفتح امام راحل(ره) می باشید ابلاغ نمایم.
بدون شک برای شما و کسانی که عمر و سلامت و عزیزان خویش را برای باز شدن سفره رحمت و عدالت و حریّت و آبادانی این سرزمین تقدیم نمودهاند مشاهدهی مهمانان ناخوانده و فرصتطلب که ناخواسته بر سر این خوان، به یغما و غارت دین و کیان ملّت و کشور و نظام و خون پاک شهیدان و مجاهده ی ملّت مسلمان و انقلابی مشغولند بسیار سخت و چه بسا مستوجب ندامت و پشیمانی است. روح حسّاس و قلم و زبان و دل و دیدهی نگران آنها پیوسته در تکاپوی اصلاح و نجات میکوشد و مأیوسانه در صدد جبران و بازگرداندن مسیر به مقصدی هستند که به مردم وعده دادهاند اما هیهات که کنار راندن انقلابیون و یاران امام(ره) و وارثان حقیقی نظام یعنی مردم و جایگزین کردن فرصت طلبان، متملّقین و ریاکاران و داخل کردن نظامیان در سیاست و ترجیح خشم و دشمنی و نفرت بر عقل و پند و حکمت و تخویف و تخفیف آحاد ملت و نخبگان برای چند صباحی حکومت فجایعی آفرید که زدودن آثار سوء آن از دامن نظام وروحانیت کاری سخت بلکه ناشدنی است. مع الاسف هوش و گوش پندگیران و کسانی که به حکم شرع و عقل و قانون ملزم به تهذیب نفس و تضییق رفتار تحکّم آمیز و قهریّه با مخالفان و ضعیفان هستند آنچنان سخت و سنگین شده که هر اعتراض به حقّ و قانونی را از ناحیه ی باطل و بیگانه و دشمن فرض میکنند و با اینگونه افراد به زشت ترین و ضدّ اسلامی ترین روشها برخورد می نمایند که نمونه هایی از آنرا هم اکنون در زندانها و دادگاههای غیر قانونی مشاهده می نماییم. از همه تأسف بارتر این است که کلیه ی اعمال و رفتار خود را به شرع مظلوم منتسب نموده و با مقدس ترین چهره های اسلامی مشابه سازی می نمایند، حبّ الدّنیا یعمی و یصمّ و یبکم. روحانیت شیعه هم اکنون در معرض آزمون بزرگی است. برای حفظ نظام جمهوری اسلامی و رعایت حقوق و آزادیهای فردی و اجتماعی که به صراحت در قانون اساسی و منشور انقلاب آمده است باید متصدیان حکومت را تحت فشار و ارشاد قرار داده و دراین امر خطیر اولین مرحله، عمل به اصل مهم امر به معروف و نهی از منکر و النصیحه لِاَئمّه المسلمین است که خدای ناکرده در صورت غفلت همگی معاقب و در برابر شهدای عزیز و تاریخ و مردم مواخذ خواهیم بود. خداوند منّان همگی ما را در راه اصلاح خود و جامعه موفق و به حضرتعالی عزت و توفیق مزید عطا فرماید
انشاء الله
و السّلام علیکم
سید جلال الدّین طاهری
30 شهریور 1388
بعد از صد روز شکنجه، تجاوز و سرکوب مردم ایران و از تریبون سازمان ملل متحد:
رئیس دولت کودتا به جنایات خود اقرار کرد!
رئیس دولت کودتا، بالاخره بعد از صد روز به تجاوزها، شکنجهها و سرکوبهای سه ماهه اخیر خود اعتراف کرد. او ترجیح داد از تریبون سازمان ملل این اعترافات را بکند تا صدایش رساتر به همه جهان برسد. شیوه اعتراف او هم طبق معمول با چرخاندن انگشت اتهام به سوی دیگری بود که البته بنا بر شناختی که همگان از این شخصیت دارند این امر به هیچ عنوان شگفتآور و غیر منتظره نبود. اصولا آنان که به دنبال پنهان کردن گناه و اشتباه خود هستند، میگردند تا کسی را پیدا کنند و همه چیز را به گردن او بیندازد و در این بین چه مقصری بهتر از یک مشت واژه موهوم از قبیل، استکبار، غاصبان، ظالمان، تروریستها و کلمات قصاری از این دست که اصولا هیچ ضمیر معلوم و مشخصی هم ندارند!
دقایقی پیش سخنرانی رئیس دولت کودتا در سازمان ملل در حالی پایان یافت که سالن تقریبا از جمعیت خالی شده بود. به نظر میرسد ترک سالن در حین سخنرانی احمدینژاد از دو حالت خارج نباشد: یا ترجمه حرفهای او به انگلیسی برای بسیاری از کسانی که در سالن نشسته بودند قابل فهم نبود که الیته در این صورت باید حق را به آن مترجم بد اقبال داد که در برگرداندن مشتی عبارت مبهم و بیمعنا که حتی در زبان مبدا هم معنای واضحی ندارند چه برسد به زبان مقصد(!) مجبور شد ثانیههایی را سکوت کند. یا هم اینکه حضار به قدر کافی هوش و بصیرت داشتند که مصداقی جز خود احمدینژاد و هم پالکیهایش را برای سخنانش نیابند و به دلیل وقوف به این امر ترجیح دادند سالن را ترک کنند.
احمدینژاد در حالی پشت تریبون سازمان ملل، به عنوان نماینده غیرقانونی هفتاد میلیون ایرانی لب به سخن گشود که هزاران ایرانی معترض سبزپوش در مقابل سازمان ملل و در اعتراض به حضور وی در نیویورک تجمع کرده بودند. همچنین رئیس دولت کودتا در حالی به خود اجازه داد از لفظ تجاوز و زندانهای غیرقانونی صهیونیستها و شکنجه فلسطینیان به دست آنان سخن بگوید که هنوز آثار شکنجه بر تن و روح صدها جوان ایرانی معترض به کودتای انتخاباتی آشکار است و عدهای نیز تنها به جرم بازپس گرفتن رایشان بازداشتگاههای غیرقانونی و مخفی مورد تجاوز واقع شدهاند.
احمدینژاد در حالی به خود اجازه داد از لفظ صداقت و عدالت سخن بگوید که یک شبه طی سرکوبی گسترده و کمنظیر و خشونتی بیپرده، رای ملت را بالا کشید و در مسند قدرت نشست و بر پیکر عدالت و جمهوریت نظام نماز میت گذارد. احمدینژاد در حالی به خود اجازه داد از حدیث معروف الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم سخن بگوید که ظالمانهترین رفتارها را نه نسبت به قومی دیگر، چنان که صهیونیستها مرتکبش شدند که نسبت به قوم و مردم خودش روا داشت تا در قدرت باقی بماند. بیخود نبود که در میان آن همه صندلی خالی آبی رنگ، حتی صندلی نماینده لبنان هم خالی ماند! او در حالی به خود اجازه داد، نام زیبای حضرت محمد (ص) و سایر پیامآوران را بر زبان جاری کند که با اعمال و رفتار چهار ساله خود و جنایات صد روزه اخیر عرض و آبروی دین را برده است.
شایسته است اکر بر این کراهت و جسارت بیپایان فریاد وااسلاما بلند شود! آنچه امروز رئیس دولت کودتا در سازمان ملل قرائت کرد در واقع سند اعترافات وی به تجاوزها، شکنجهها، دستگیریها و بازداشتهای غیرقانونیای بود که در سه ماهه اخیر در ایران صورت گرفته است. او وقیحانه تمام این کلمات را بر زبان جاری ساخت تا انگشت اتهام را از خود به سوی استکبار و تروریسم و هزاران واژه موهوم دیگر برگرداند غافل از اینکه موج سبز همچون شبهی بر زندگی او سایه گسترده است و نمیگذارد به این راحتیها از زیر بار خونهای بیگناه ریخته شده فرار کند.
رئیس دولت کودتا، بالاخره بعد از صد روز به تجاوزها، شکنجهها و سرکوبهای سه ماهه اخیر خود اعتراف کرد. او ترجیح داد از تریبون سازمان ملل این اعترافات را بکند تا صدایش رساتر به همه جهان برسد. شیوه اعتراف او هم طبق معمول با چرخاندن انگشت اتهام به سوی دیگری بود که البته بنا بر شناختی که همگان از این شخصیت دارند این امر به هیچ عنوان شگفتآور و غیر منتظره نبود. اصولا آنان که به دنبال پنهان کردن گناه و اشتباه خود هستند، میگردند تا کسی را پیدا کنند و همه چیز را به گردن او بیندازد و در این بین چه مقصری بهتر از یک مشت واژه موهوم از قبیل، استکبار، غاصبان، ظالمان، تروریستها و کلمات قصاری از این دست که اصولا هیچ ضمیر معلوم و مشخصی هم ندارند!
دقایقی پیش سخنرانی رئیس دولت کودتا در سازمان ملل در حالی پایان یافت که سالن تقریبا از جمعیت خالی شده بود. به نظر میرسد ترک سالن در حین سخنرانی احمدینژاد از دو حالت خارج نباشد: یا ترجمه حرفهای او به انگلیسی برای بسیاری از کسانی که در سالن نشسته بودند قابل فهم نبود که الیته در این صورت باید حق را به آن مترجم بد اقبال داد که در برگرداندن مشتی عبارت مبهم و بیمعنا که حتی در زبان مبدا هم معنای واضحی ندارند چه برسد به زبان مقصد(!) مجبور شد ثانیههایی را سکوت کند. یا هم اینکه حضار به قدر کافی هوش و بصیرت داشتند که مصداقی جز خود احمدینژاد و هم پالکیهایش را برای سخنانش نیابند و به دلیل وقوف به این امر ترجیح دادند سالن را ترک کنند.
احمدینژاد در حالی پشت تریبون سازمان ملل، به عنوان نماینده غیرقانونی هفتاد میلیون ایرانی لب به سخن گشود که هزاران ایرانی معترض سبزپوش در مقابل سازمان ملل و در اعتراض به حضور وی در نیویورک تجمع کرده بودند. همچنین رئیس دولت کودتا در حالی به خود اجازه داد از لفظ تجاوز و زندانهای غیرقانونی صهیونیستها و شکنجه فلسطینیان به دست آنان سخن بگوید که هنوز آثار شکنجه بر تن و روح صدها جوان ایرانی معترض به کودتای انتخاباتی آشکار است و عدهای نیز تنها به جرم بازپس گرفتن رایشان بازداشتگاههای غیرقانونی و مخفی مورد تجاوز واقع شدهاند.
احمدینژاد در حالی به خود اجازه داد از لفظ صداقت و عدالت سخن بگوید که یک شبه طی سرکوبی گسترده و کمنظیر و خشونتی بیپرده، رای ملت را بالا کشید و در مسند قدرت نشست و بر پیکر عدالت و جمهوریت نظام نماز میت گذارد. احمدینژاد در حالی به خود اجازه داد از حدیث معروف الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم سخن بگوید که ظالمانهترین رفتارها را نه نسبت به قومی دیگر، چنان که صهیونیستها مرتکبش شدند که نسبت به قوم و مردم خودش روا داشت تا در قدرت باقی بماند. بیخود نبود که در میان آن همه صندلی خالی آبی رنگ، حتی صندلی نماینده لبنان هم خالی ماند! او در حالی به خود اجازه داد، نام زیبای حضرت محمد (ص) و سایر پیامآوران را بر زبان جاری کند که با اعمال و رفتار چهار ساله خود و جنایات صد روزه اخیر عرض و آبروی دین را برده است.
شایسته است اکر بر این کراهت و جسارت بیپایان فریاد وااسلاما بلند شود! آنچه امروز رئیس دولت کودتا در سازمان ملل قرائت کرد در واقع سند اعترافات وی به تجاوزها، شکنجهها، دستگیریها و بازداشتهای غیرقانونیای بود که در سه ماهه اخیر در ایران صورت گرفته است. او وقیحانه تمام این کلمات را بر زبان جاری ساخت تا انگشت اتهام را از خود به سوی استکبار و تروریسم و هزاران واژه موهوم دیگر برگرداند غافل از اینکه موج سبز همچون شبهی بر زندگی او سایه گسترده است و نمیگذارد به این راحتیها از زیر بار خونهای بیگناه ریخته شده فرار کند.
هنرمند حامی دولت کودتا در سالن کنسرت هم از خشم سبزها در امان نماند!
محمدرضا شریفینیا، هنرمند حامی دولت کودتا حتی در سالن تاریک کنسرت موسیقی هم از چشم سبزها در امان نماند.
به گزارش موج سبز آزادی، کنسرت گروه «سون» شامگاه دیروز چهارشنبه در سالن دوهزار نفره برج میلاد برگزار شد. محمدرضا شریفینیا، بازیگر حامی دولت کودتا که در ردیف مهمانان سانس دوم این کنسرت به همراه 2 دختر بازیگر خود، وارد سالن شده بود، پس از معرفی توسط گروه «سون»، ناگهان با هو کردن عدهای از حضار در کنسرت مواجه شد. مسئولان کنسرت پس از مواجه شدن با این وضعیت، چارهای جز خارج کردن شریفینیا و دو دخترش از سالن ندیدند و آنان را به سرعت از گوشهای از سالن به بیرون هدایت کردند تا از هرجو مرج احتمالی در کنسرت جلوگیری شود.
به گزارش موج سبز آزادی، کنسرت گروه «سون» شامگاه دیروز چهارشنبه در سالن دوهزار نفره برج میلاد برگزار شد. محمدرضا شریفینیا، بازیگر حامی دولت کودتا که در ردیف مهمانان سانس دوم این کنسرت به همراه 2 دختر بازیگر خود، وارد سالن شده بود، پس از معرفی توسط گروه «سون»، ناگهان با هو کردن عدهای از حضار در کنسرت مواجه شد. مسئولان کنسرت پس از مواجه شدن با این وضعیت، چارهای جز خارج کردن شریفینیا و دو دخترش از سالن ندیدند و آنان را به سرعت از گوشهای از سالن به بیرون هدایت کردند تا از هرجو مرج احتمالی در کنسرت جلوگیری شود.
دوران یخبندان ما سر خواهد آمد
رباعی سبز:
در فاصلهها به هر کسی کد دادند
آماج گلوله را تصاعد دادند
امروز تمام زندگی را کشتند
به مرگ مجوز تردد دادند
غزل سبز:
کی دیگ ما خاموشها سر خواهد آمد
دوران تاریکی به آخر خواهد آمد
یعنی که با این ظلمت یلدای قرنم
با از افق خورشید خاور خواهد آمد؟
در راه ویرانی قدمها استوارند
با این همه اوضاع بهتر خواهد آمد؟
***
اما گواهی میدهد قلبم دوباره
روز رهاییها مقدر خواهد آمد
روزی میان آخرین شبهای فردا
دوران یخبندان ما سر خواهد آمد
یک مرد میآید و همراهش خدایا
دیگر نگو با عشق محشر خواهد آمد.
در فاصلهها به هر کسی کد دادند
آماج گلوله را تصاعد دادند
امروز تمام زندگی را کشتند
به مرگ مجوز تردد دادند
غزل سبز:
کی دیگ ما خاموشها سر خواهد آمد
دوران تاریکی به آخر خواهد آمد
یعنی که با این ظلمت یلدای قرنم
با از افق خورشید خاور خواهد آمد؟
در راه ویرانی قدمها استوارند
با این همه اوضاع بهتر خواهد آمد؟
***
اما گواهی میدهد قلبم دوباره
روز رهاییها مقدر خواهد آمد
روزی میان آخرین شبهای فردا
دوران یخبندان ما سر خواهد آمد
یک مرد میآید و همراهش خدایا
دیگر نگو با عشق محشر خواهد آمد.
اخبار دانشگاهها: نبض دانشگاه همچنان در حال زدن است، گزارشی از وضعیت دانشگاهها در آستانه سال تحصیلی جدید
سال تحصیلی جدید در کشور در حالی آغاز شد که فضای امنیتی شدیدی بر دانشگاههای کشور حکمفرما است. تعداد زیادی از فعالین دانشجویی که در مقاطع بالاتر پذیرفته شدهاند با عنوان دانشجویان ستارهدار از ادامه تحصیل محروم شدند.طی چند روز گذشته تنها در دانشگاه صنعتی اصفهان بیش از 50 دانشجو با تعهد کتبی خانوادههایشان به مراجع امنیتی، اجازه ادامه تحصیل در دانشگاه پیدا کردند.
دانشجویان دانشگاه تهران هنوز امتحانات نیم سال دوم سال تحصیلی گذشته را برگزار میکنند. و از اول مهر به نوعی با 10 روز تعطیلی اجباری مواجه شدهاند.
از دانشگاه صنعتی شریف خبر میرسد محدودیتهای بسیاری برای دانشجویان این دانشگاه در نظر گرفته شده است که محدودیت در اینترنت طی ساعات حضور در دانشگاه را در بر میگیرد. فعالیتهای سیاسی و فرهنگی بخش عمدهای از تشکلهای دانشجویی به حالت تعلیق در آمده است و بیشتر دانشجویان عضو تشکلهای مستقل دانشجویی در لیست سیاه وزارت علوم قرار گرفتهاند.
دور تازه بازنشستگی اجباری اساتید منتقد و مخالف دولت از دانشگاه تهران و با بازنشستگی اجباری دکتر زرگری نژاد آغاز شده است. این در حالی است که تعداد زیادی از اساتید دانشگاه تهران و سایر دانشگاههای کشور مانند انشگاه تربیت مدرس همچنان در بازداشت به سر میبرن. دکتر رمضان زاده و حجاریان تنها دو نمونه از این افراد هستند که نامشان ذکر گردید.
بازگشایی دانشگاهها در سال جدید تحصیلی در حالی صورت میگیرد که بیش از 60 درصد از پذیرفتهشدگان دانشگاهی را دختران تشکیل میدهند و برخی بر این باورند اختلاف فاحش 15 درصدی قبولی دختران در بین ورودی های امسال دانشگاه تعمدی است.هیچ یک از دانشجویان ورودی امسال دانشگاه تهران در خوابگاه های مجتمع کوی دانشگاه ساکن نشده اند.براساس گزارش های دریافتی از کوی دانشگاه روند سکونت دانشجویان ورودی به گونه ای است تا کوی به تدریج از دانشجویان تخلیه شود ویا حضور دانشجویان به حداقل تعداد برسد.
دانشگاه امیرکبیر همچنان شاهد سرکوبهای شدید دانشجویی است و انجمن اسلامی این دانشگاه نتوانسته است قدرت گذشته خود را بازیابد. از سوی دیگر بیشترین نگرانیها از دو دانشگاه تربیت معلم و دانشگاه علامه طباطبایی است زیرا این دو دانشگاه به عنوان دانشگاههای محور در رشتههای علوم انسانی به شدت از سوی سران حکومت زیر ذره بین قرار گرفتهاند.
به نظر میرسد کار پالایش رشتههای علوم انسانی از دانشگاه علامه طباطبایی و یا تربیت معلم شروع شود.گنجاندن دو واحد درس تحت عنوان"دفاع مقدس" برای دانشجویان این دانشگاهها تاکیدی بر این مساله است. موارد یاد شده تنها بخشی از نگرانیهای شایع در بین دانشجویان دانشگاههای مختلف سطح شهر تهران است. این در حالی است که فضای عمومی حاکم بر دانشگاهها کاملا ملتهب است و دانشجویان آماده رویارویی با حکومت هستند.
بیشتر دانشجویان به عنوان مهمترین مخالفان در جریان های اخیر وارد کارزار شدند و هنوز هم در صحنهی اول مخالفت با سران حکومت قرار دارند. در واقع دانشجویان در خط مقدم مخالفت باحکومت قرار دارند. پیوند جنبش دانشجویی با بدنه ی جامعه در جریان وقایع پس از انتخابات مهمترین دستاورد جنبش دانشجویی طی سال گذشته بود. بنابراین جنبش دانشجویی تلاش دارد با زنده نگه داشتن روند مبارزه و مقاومت در روند سیاسی کشور تاثیرگذار باشد. شاید مهمترین نکته در این زمینه این باشد که شعارهایی که امروزه در خیابانهای تهران و سراسر شهرهای کشور علیه حاکمیت سر داده میشود نخستین بار از دانشگاه و از سوی جنبش دانشجویی سرداده شد. ترس حاکمیت و دخالت مستقیم نیروهای نظامی در دانشگاه به ویژه سپاه که این روزها مشغول تعیین تکلیف برای روسای دانشگاهها است نشاندهنده و گواه این مساله است.
سپاه در پی آن است تا با تشدید فشار بر دانشگاه و دانشگاهیان مانع پیشروی دانشگاه در جنبش سبز مردم ایران شود. این در حالی است که میتوان گفت یکی از مهمترین ویژگیهای جنبش پیوند عمیق آن با دانشگاه و دانشگاهیان است. با توجه به اعتماد عمومی به دانشگاه نیروهای امنیتی در تلاشند تا ریشه ها و راههای این پیوند را از بین ببرند.
منبع: صفحه ستاد هشتادوهشت در فیسبوک
دانشجویان دانشگاه تهران هنوز امتحانات نیم سال دوم سال تحصیلی گذشته را برگزار میکنند. و از اول مهر به نوعی با 10 روز تعطیلی اجباری مواجه شدهاند.
از دانشگاه صنعتی شریف خبر میرسد محدودیتهای بسیاری برای دانشجویان این دانشگاه در نظر گرفته شده است که محدودیت در اینترنت طی ساعات حضور در دانشگاه را در بر میگیرد. فعالیتهای سیاسی و فرهنگی بخش عمدهای از تشکلهای دانشجویی به حالت تعلیق در آمده است و بیشتر دانشجویان عضو تشکلهای مستقل دانشجویی در لیست سیاه وزارت علوم قرار گرفتهاند.
دور تازه بازنشستگی اجباری اساتید منتقد و مخالف دولت از دانشگاه تهران و با بازنشستگی اجباری دکتر زرگری نژاد آغاز شده است. این در حالی است که تعداد زیادی از اساتید دانشگاه تهران و سایر دانشگاههای کشور مانند انشگاه تربیت مدرس همچنان در بازداشت به سر میبرن. دکتر رمضان زاده و حجاریان تنها دو نمونه از این افراد هستند که نامشان ذکر گردید.
بازگشایی دانشگاهها در سال جدید تحصیلی در حالی صورت میگیرد که بیش از 60 درصد از پذیرفتهشدگان دانشگاهی را دختران تشکیل میدهند و برخی بر این باورند اختلاف فاحش 15 درصدی قبولی دختران در بین ورودی های امسال دانشگاه تعمدی است.هیچ یک از دانشجویان ورودی امسال دانشگاه تهران در خوابگاه های مجتمع کوی دانشگاه ساکن نشده اند.براساس گزارش های دریافتی از کوی دانشگاه روند سکونت دانشجویان ورودی به گونه ای است تا کوی به تدریج از دانشجویان تخلیه شود ویا حضور دانشجویان به حداقل تعداد برسد.
دانشگاه امیرکبیر همچنان شاهد سرکوبهای شدید دانشجویی است و انجمن اسلامی این دانشگاه نتوانسته است قدرت گذشته خود را بازیابد. از سوی دیگر بیشترین نگرانیها از دو دانشگاه تربیت معلم و دانشگاه علامه طباطبایی است زیرا این دو دانشگاه به عنوان دانشگاههای محور در رشتههای علوم انسانی به شدت از سوی سران حکومت زیر ذره بین قرار گرفتهاند.
به نظر میرسد کار پالایش رشتههای علوم انسانی از دانشگاه علامه طباطبایی و یا تربیت معلم شروع شود.گنجاندن دو واحد درس تحت عنوان"دفاع مقدس" برای دانشجویان این دانشگاهها تاکیدی بر این مساله است. موارد یاد شده تنها بخشی از نگرانیهای شایع در بین دانشجویان دانشگاههای مختلف سطح شهر تهران است. این در حالی است که فضای عمومی حاکم بر دانشگاهها کاملا ملتهب است و دانشجویان آماده رویارویی با حکومت هستند.
بیشتر دانشجویان به عنوان مهمترین مخالفان در جریان های اخیر وارد کارزار شدند و هنوز هم در صحنهی اول مخالفت با سران حکومت قرار دارند. در واقع دانشجویان در خط مقدم مخالفت باحکومت قرار دارند. پیوند جنبش دانشجویی با بدنه ی جامعه در جریان وقایع پس از انتخابات مهمترین دستاورد جنبش دانشجویی طی سال گذشته بود. بنابراین جنبش دانشجویی تلاش دارد با زنده نگه داشتن روند مبارزه و مقاومت در روند سیاسی کشور تاثیرگذار باشد. شاید مهمترین نکته در این زمینه این باشد که شعارهایی که امروزه در خیابانهای تهران و سراسر شهرهای کشور علیه حاکمیت سر داده میشود نخستین بار از دانشگاه و از سوی جنبش دانشجویی سرداده شد. ترس حاکمیت و دخالت مستقیم نیروهای نظامی در دانشگاه به ویژه سپاه که این روزها مشغول تعیین تکلیف برای روسای دانشگاهها است نشاندهنده و گواه این مساله است.
سپاه در پی آن است تا با تشدید فشار بر دانشگاه و دانشگاهیان مانع پیشروی دانشگاه در جنبش سبز مردم ایران شود. این در حالی است که میتوان گفت یکی از مهمترین ویژگیهای جنبش پیوند عمیق آن با دانشگاه و دانشگاهیان است. با توجه به اعتماد عمومی به دانشگاه نیروهای امنیتی در تلاشند تا ریشه ها و راههای این پیوند را از بین ببرند.
منبع: صفحه ستاد هشتادوهشت در فیسبوک
موج گسترده فیلتر و حذف رسانههای آزاد
در هفتههای اخیر موج فیلتر و حذف پایگاههای اینترنتی و وبلاگها با شدت بیشتری در حال پیشروی است.
به گزارش موج سبز آزادی، در حالی که حامیان کودتا در حال کوبیدن بر طبل "جنگ نرم" هستند، موج شدیدی از فیلتر، حذف و حمله به رسانههای آزاد و اصلاحطلب به وجود آمده است.
این موج جدید حرکتهای اختناق آفرین با فعالیت گروه "گرداب" آغاز شد و سپس با فیلتر و حملات اینترنتی به سایتها و وبلاگها ادامه یافت و اکنون چندی است که با تحت فشار قرار دادن خدمات دهندگان وبلاگ داخل کشور وارد فاز جدیدی شده است. این فشارها به حدی است که دو پایگاه معروف پرشینبلاگ و بلاگفا هر روز مجبور به حذف وبلاگهای بسیاری از حامیان جنبش سبز میشوند.
فیلتر و حذف این وبلاگها که همگی حاوی مطالب اصلاحطلبانه و در چهارچوبهای قانون اساسی است به تدریج باعث کمتر شدن کاربران پایگاههای خدمات وبلاگی ایرانی و استفاده کاربران از سایتهایی مانند بلاگر و وردپرس و یا به راهانداختن پایگاههای اینترنتی شخصی شده است.
به گزارش موج سبز آزادی، در حالی که حامیان کودتا در حال کوبیدن بر طبل "جنگ نرم" هستند، موج شدیدی از فیلتر، حذف و حمله به رسانههای آزاد و اصلاحطلب به وجود آمده است.
این موج جدید حرکتهای اختناق آفرین با فعالیت گروه "گرداب" آغاز شد و سپس با فیلتر و حملات اینترنتی به سایتها و وبلاگها ادامه یافت و اکنون چندی است که با تحت فشار قرار دادن خدمات دهندگان وبلاگ داخل کشور وارد فاز جدیدی شده است. این فشارها به حدی است که دو پایگاه معروف پرشینبلاگ و بلاگفا هر روز مجبور به حذف وبلاگهای بسیاری از حامیان جنبش سبز میشوند.
فیلتر و حذف این وبلاگها که همگی حاوی مطالب اصلاحطلبانه و در چهارچوبهای قانون اساسی است به تدریج باعث کمتر شدن کاربران پایگاههای خدمات وبلاگی ایرانی و استفاده کاربران از سایتهایی مانند بلاگر و وردپرس و یا به راهانداختن پایگاههای اینترنتی شخصی شده است.
حرکت سبز: کنش ایجابی یا واکنش سلبی؟
ما چه «میخواهیم»؟ شاید اولین سوالی که هر حرکت اجتماعی مبتنی بر آگاهی (پس از فرونشستن احساسات اولیهای که محرک ابتدایی آن بوده اند) باید از خود بپرسد، همین سوال است. شفاف کردن اهداف. به نظر میرسد که اهداف هر حرکت اجتماعی میتواند به دو گونهی کلی تقسیم شود: اهداف سلبی و اهداف ایجابی
اهداف سلبی: منظور از اهداف سلبی، تمام چیزهای مشترکی است که آن حرکت اجتماعی به علت نخواستن و نپسندیدنش متولد میشود ودر جهت نفی آنها قدم برمی دارد. به عنوان به نظر میرسد که روح جمعی حرکت سبز، "دروغ" را به عنوان یک پدیدۀ اخلاقی اجتماعی نمیپسندد و در صدد نفی آن است (مصداق: شعار "دروغ ممنوع" و شعارهای مشابه)
اهداف ایجابی: اهداف و خواسته هایی که یک حرکت به دنبال تحقق آنهاست. به عنوان مثال شاید بتوان "توجه به اهمیت قائل شدن برای رأی و نظر مردم از طرف حاکمیت" را یکی از این اهداف دانست که در شعارهایی مثل "خس و خاشاک تویی.." یا امثال آن تجلی یافته است.
تئوریهای جامعه شناختی وجود دارند که به ما می آموزند که یک ویژگی گروههای اجتماعی آنست که در برابر دشمن مشترک، همبستگی های درون گروهی تقویت میشود و تفاوتها و اختلافات درون گروهی به حداقل ممکن میرسد. اما مرحلۀ مهمتر زمانی است که دشمن مشترک گروه از بین رفته یا موضوعیت خود را از دست داده است؛ در چنین وضعیتی اختلافات درون گروهی اوج میگیرند، یکپارچگی و انسجام گروهی را خدشه دار کرده و حتی ممکن است این اختلافات به چند پاره شدن گروه منجر شوند.
این آفت پس از رسیدن به پیروزی هر جنبش اجتماعی آن را تهدید میکند. حال آنکه در صورت عدم شفاف سازی اهداف ایجابی، سناریوی دیگری هم برای جنبش های اجتماعی میتوان تصور شد: گروههای مختلف درگیر جنبش، پیش از پیروزی بر دشمن مشترک، به علت تفاوت شدید در نوع اهداف ایجابی شان، علیرغم داشتن اهداف سلبی مشترک، با یکدیگر دچار اختلاف و درگیری شده، نیروها و توان یکدیگر را هرز برده و در تیجه نتوانند به هدف مشترک اصلی شان یعنی کنار زدن دشمن مشترکشان نائل شوند.
برای جلوگیری از بروز چنین شرایطی، ضرورت فراتر رفتن از هدفگذاری های سلبی و تعمق و شفاف سازی اهداف ایجابی مشترک احساس میشود. به زبان ساده تر، باید ببینیم که "چه میخواهیم؟" (و نه تنها چه چیزهایی را نمیخواهیم؟") ممکن است گفته شود که این دو نوع هدف، دو روی یک سکه هستند؛ یعنی وقتی ما میدانیم که چه چیزی نمیخواهیم، قاعدتاً به طور غیر مستقیم "خواسته هایمان" را مشخص کرده ایم. در پاسخ باید گفت که این ادعا در برخی موارد صحیح است، به عنوان مثال وقتی گفته میشود که "ما از دروغ بیزاریم و خواهان مسؤولینی هستیم که به راحتی دروغ نگویند" در واقع خواسته ی خود را که روی کار آمدن مسؤولانی صادق است به صورت بیان کرده ایم. اما همیشه اینطور نیست.
فرض کنید که تمامی افراد حاضر در یک جنبش اجتماعی با هم در داشتن این عقیده مشترک باشند که رفتار سیاسی و اخلاقی فعلی حاکمیت را نمیپسندند. اما این به این معنا نیست که داری یک تصویر واحد و مشترک از سیستم حکمرانی مطلوب هستند؛ چه بسا تصویر آنها از وضعیت مطلوب با یکدیگر نه تنها تفاوت که تناقض داشته باشد. به عنوان مثال برخی ممکن است شعار "استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی" (شعار برخی در روز قدس) را سر داده و حکومتی مبتنی بر مبانی سکولاریستی را به عوان جایگزین مطرح نمایند. حال آنکه برخی دیگر، به شعار "استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی" معتقد باشند و هدف خود را بازگشت به آنچه "مبانی اسلامی واقعی" و "خط و سیرۀ امام خمینی" میدانند عنوان کنند (نگ. سخنان کروبی در جمع معلمان. دو روز پیش از روز قدس).
پس همواره از طریق دنبال کردن اهداف سلبی (نخواستنی ها)، نمیتوان به تعیین چیستی اهداف ایجابی (خواستنی ها) رسید. راه حل به نظر آنست که گروههای اجتماعی مختلف عضو جنبش اجتماعی، با تأمل کردن بر "آنچه میخواهند" ها، اهداف ایجابی خود را مشخص نمایند. سپس به رایزنی با سایر خرده گروههای حاضر در جنبش بپردازند و تلاش کنند تا به یک سری اهداف ایجابی که به صورت حداقلی مد نظر تمام گروههای درون جنبش است، دست یابند. پس از دست یافتن به این اهداف ایجابی "حداقلی" مشترک، لازم است تا تمامی خرده گروها در تمامی رفتارها و گفتارهای خود به مقتضیات آن اهداف پایبند باشند.
به عنوان مثال اگر هدف مشرکی تحت عنوان اجرای بی کم و کاست قانون اساسی فعلی به عنوان هدف حداقلی تمام گروههای حاضر در جنبش تعریف شد، نباید شعارهایی خارج از چهارچوب این توافق از سوی طرفداران هر یک از گروهها داده شود که وحدت درون گروهی جنبش را با خطر مواجه نماید (مانند شعار "استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی") به نظر میرسد منطقاً نقش دو دسته از کنشگران در هر حرکت اجتماعی در هدفگذاری های ایجابی بیش از سایر کنشگران است. دلیل این امر را هم میتوان در غلبۀ ویژگی عقلانی-تحلیلی اهداف ایجابی نسبت به ویژگی احساسی-واکنشی اهداف سلبی جستجو کرد.
این دو گروه در شرایط فعلی عبارتند از: رهبران سیاسی و کاریزماتیک جنبش (در این حرکت به عنوان مثال آقایان موسوی و کروبی و تا حدی خاتمی) و نخبه گان فکری و فرهنگی (نظیر مراجع تقلید، اساتید دانشگاه [به خصوص در رشته های انسانی و علوم اجتماعی] و دانشجویان). هر دوی این گروهها از هنجارفرستان مهم جامعه محسوب میشوند و کوتاهی آنان در تلاش برای شفاف کردن و به توافق رسیدن بر سر اهداف ایجابی جنبش، لطمات جبران ناپذیری به آن حرکت اجتماعی به طور خاص و آسیبهای پیش بینی ناپذیری به جامعه به طور اعم وارد خواهد کرد.
لازم به ذکراست که از آنجاییکه نمیتوان تصور کرد که یک حرکت اجتماعی فاقد مدیریت یا رهبری باشد، در صورت عدم ایفای نقش روشنگری و هدفگذاری دقیق برای کنشگران از سوی نخبه گان فکری و فرهنگی جامعه، امکان پر شدن این خلا رهبری توسط افرادی که دارای صلاحیتهای حداقلی برای بر عهده گیری نقش رهبری حرکت نیستند وجود دارد که نتایج ناخواسته و نامطلوب فراوانی را به دنبال خواهد داشت. حال سؤال این است که حرکت اجتماعی که از آن به عنوان "جنبش سبز" یاد میشود دارای اهداف ایجابی مشخصی هست یا تنها با تکیه بر اهداف سلبی به جلو حرکت کرده است؟
پاسخ به این سوال را باید قاعدتا ً در دو سطح جستجو کرد: سطح اول، رهبران جنبش و سطح دوم، کنشگران (مردم دلبسته به جنبش).
در سطح اول و با توجه به آنچه از گفتارها و اطلاعیه های صادر شده از سوی دو رهبر جنبش، میرحسین موسوی و مهدی کروبی برمیآید، اهداف ایجابی تعیین شده اند که عبارتند از:
- اصلاح امور در چهارچوب قانون اساسی فعلی و به اجرا درآمدن اصول تعطیل شدۀ قانون اساسی فعلی در قسمتهایی که به حقوق مردم در برابر حاکمیت پرداخته است (مانند اجرای اصولی از قانون اساسی که به آزادی بیان، آزادی اعتراضات آرام و مدنی و ... پرداخته است)
- پایبند شدن حاکمیت به قوانین موجود و جلوگیری از قانونشکنی ها و اقدامات خودسرانه و دیکتاتورمآبانۀ حاکمیت
- مشخص شدن مسببین و عاملان اقدامات غیرقانونی صورت گرفته علیه معترضان به نتایج انتخابات طی چهار ماه گذشته و مجازات آنها
- باطل شدن انتخابات و تجدید آن و یا تعیین یک گروه بیطرف برای بررسی دلایل و مدارک مبنی بر تقلب فاحش در انتخابات
اما در سطح دوم به نظر میرسد شعارها و خواسته ها بیشتر حالت سلبی و احساسی داشته و کمتر به اهداف ایجابی که از سوی رهبران جنبش تعیین شده است اشاره دارد. شاید علت این مسأله را بتوان در کم کاری نخبه گان و یا رهبران سیاسی جنبش در تأکید بر این اهداف ایجابی و و توجیه نکردن کنشگران این حرکت دانست. آفتی که با این شرایط جنبش سبز را تهدید میکند، "احساس زدگی"، "واکنشی شدن" و "انفعالی شدن" حرکت است.
اهداف سلبی: منظور از اهداف سلبی، تمام چیزهای مشترکی است که آن حرکت اجتماعی به علت نخواستن و نپسندیدنش متولد میشود ودر جهت نفی آنها قدم برمی دارد. به عنوان به نظر میرسد که روح جمعی حرکت سبز، "دروغ" را به عنوان یک پدیدۀ اخلاقی اجتماعی نمیپسندد و در صدد نفی آن است (مصداق: شعار "دروغ ممنوع" و شعارهای مشابه)
اهداف ایجابی: اهداف و خواسته هایی که یک حرکت به دنبال تحقق آنهاست. به عنوان مثال شاید بتوان "توجه به اهمیت قائل شدن برای رأی و نظر مردم از طرف حاکمیت" را یکی از این اهداف دانست که در شعارهایی مثل "خس و خاشاک تویی.." یا امثال آن تجلی یافته است.
تئوریهای جامعه شناختی وجود دارند که به ما می آموزند که یک ویژگی گروههای اجتماعی آنست که در برابر دشمن مشترک، همبستگی های درون گروهی تقویت میشود و تفاوتها و اختلافات درون گروهی به حداقل ممکن میرسد. اما مرحلۀ مهمتر زمانی است که دشمن مشترک گروه از بین رفته یا موضوعیت خود را از دست داده است؛ در چنین وضعیتی اختلافات درون گروهی اوج میگیرند، یکپارچگی و انسجام گروهی را خدشه دار کرده و حتی ممکن است این اختلافات به چند پاره شدن گروه منجر شوند.
این آفت پس از رسیدن به پیروزی هر جنبش اجتماعی آن را تهدید میکند. حال آنکه در صورت عدم شفاف سازی اهداف ایجابی، سناریوی دیگری هم برای جنبش های اجتماعی میتوان تصور شد: گروههای مختلف درگیر جنبش، پیش از پیروزی بر دشمن مشترک، به علت تفاوت شدید در نوع اهداف ایجابی شان، علیرغم داشتن اهداف سلبی مشترک، با یکدیگر دچار اختلاف و درگیری شده، نیروها و توان یکدیگر را هرز برده و در تیجه نتوانند به هدف مشترک اصلی شان یعنی کنار زدن دشمن مشترکشان نائل شوند.
برای جلوگیری از بروز چنین شرایطی، ضرورت فراتر رفتن از هدفگذاری های سلبی و تعمق و شفاف سازی اهداف ایجابی مشترک احساس میشود. به زبان ساده تر، باید ببینیم که "چه میخواهیم؟" (و نه تنها چه چیزهایی را نمیخواهیم؟") ممکن است گفته شود که این دو نوع هدف، دو روی یک سکه هستند؛ یعنی وقتی ما میدانیم که چه چیزی نمیخواهیم، قاعدتاً به طور غیر مستقیم "خواسته هایمان" را مشخص کرده ایم. در پاسخ باید گفت که این ادعا در برخی موارد صحیح است، به عنوان مثال وقتی گفته میشود که "ما از دروغ بیزاریم و خواهان مسؤولینی هستیم که به راحتی دروغ نگویند" در واقع خواسته ی خود را که روی کار آمدن مسؤولانی صادق است به صورت بیان کرده ایم. اما همیشه اینطور نیست.
فرض کنید که تمامی افراد حاضر در یک جنبش اجتماعی با هم در داشتن این عقیده مشترک باشند که رفتار سیاسی و اخلاقی فعلی حاکمیت را نمیپسندند. اما این به این معنا نیست که داری یک تصویر واحد و مشترک از سیستم حکمرانی مطلوب هستند؛ چه بسا تصویر آنها از وضعیت مطلوب با یکدیگر نه تنها تفاوت که تناقض داشته باشد. به عنوان مثال برخی ممکن است شعار "استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی" (شعار برخی در روز قدس) را سر داده و حکومتی مبتنی بر مبانی سکولاریستی را به عوان جایگزین مطرح نمایند. حال آنکه برخی دیگر، به شعار "استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی" معتقد باشند و هدف خود را بازگشت به آنچه "مبانی اسلامی واقعی" و "خط و سیرۀ امام خمینی" میدانند عنوان کنند (نگ. سخنان کروبی در جمع معلمان. دو روز پیش از روز قدس).
پس همواره از طریق دنبال کردن اهداف سلبی (نخواستنی ها)، نمیتوان به تعیین چیستی اهداف ایجابی (خواستنی ها) رسید. راه حل به نظر آنست که گروههای اجتماعی مختلف عضو جنبش اجتماعی، با تأمل کردن بر "آنچه میخواهند" ها، اهداف ایجابی خود را مشخص نمایند. سپس به رایزنی با سایر خرده گروههای حاضر در جنبش بپردازند و تلاش کنند تا به یک سری اهداف ایجابی که به صورت حداقلی مد نظر تمام گروههای درون جنبش است، دست یابند. پس از دست یافتن به این اهداف ایجابی "حداقلی" مشترک، لازم است تا تمامی خرده گروها در تمامی رفتارها و گفتارهای خود به مقتضیات آن اهداف پایبند باشند.
به عنوان مثال اگر هدف مشرکی تحت عنوان اجرای بی کم و کاست قانون اساسی فعلی به عنوان هدف حداقلی تمام گروههای حاضر در جنبش تعریف شد، نباید شعارهایی خارج از چهارچوب این توافق از سوی طرفداران هر یک از گروهها داده شود که وحدت درون گروهی جنبش را با خطر مواجه نماید (مانند شعار "استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی") به نظر میرسد منطقاً نقش دو دسته از کنشگران در هر حرکت اجتماعی در هدفگذاری های ایجابی بیش از سایر کنشگران است. دلیل این امر را هم میتوان در غلبۀ ویژگی عقلانی-تحلیلی اهداف ایجابی نسبت به ویژگی احساسی-واکنشی اهداف سلبی جستجو کرد.
این دو گروه در شرایط فعلی عبارتند از: رهبران سیاسی و کاریزماتیک جنبش (در این حرکت به عنوان مثال آقایان موسوی و کروبی و تا حدی خاتمی) و نخبه گان فکری و فرهنگی (نظیر مراجع تقلید، اساتید دانشگاه [به خصوص در رشته های انسانی و علوم اجتماعی] و دانشجویان). هر دوی این گروهها از هنجارفرستان مهم جامعه محسوب میشوند و کوتاهی آنان در تلاش برای شفاف کردن و به توافق رسیدن بر سر اهداف ایجابی جنبش، لطمات جبران ناپذیری به آن حرکت اجتماعی به طور خاص و آسیبهای پیش بینی ناپذیری به جامعه به طور اعم وارد خواهد کرد.
لازم به ذکراست که از آنجاییکه نمیتوان تصور کرد که یک حرکت اجتماعی فاقد مدیریت یا رهبری باشد، در صورت عدم ایفای نقش روشنگری و هدفگذاری دقیق برای کنشگران از سوی نخبه گان فکری و فرهنگی جامعه، امکان پر شدن این خلا رهبری توسط افرادی که دارای صلاحیتهای حداقلی برای بر عهده گیری نقش رهبری حرکت نیستند وجود دارد که نتایج ناخواسته و نامطلوب فراوانی را به دنبال خواهد داشت. حال سؤال این است که حرکت اجتماعی که از آن به عنوان "جنبش سبز" یاد میشود دارای اهداف ایجابی مشخصی هست یا تنها با تکیه بر اهداف سلبی به جلو حرکت کرده است؟
پاسخ به این سوال را باید قاعدتا ً در دو سطح جستجو کرد: سطح اول، رهبران جنبش و سطح دوم، کنشگران (مردم دلبسته به جنبش).
در سطح اول و با توجه به آنچه از گفتارها و اطلاعیه های صادر شده از سوی دو رهبر جنبش، میرحسین موسوی و مهدی کروبی برمیآید، اهداف ایجابی تعیین شده اند که عبارتند از:
- اصلاح امور در چهارچوب قانون اساسی فعلی و به اجرا درآمدن اصول تعطیل شدۀ قانون اساسی فعلی در قسمتهایی که به حقوق مردم در برابر حاکمیت پرداخته است (مانند اجرای اصولی از قانون اساسی که به آزادی بیان، آزادی اعتراضات آرام و مدنی و ... پرداخته است)
- پایبند شدن حاکمیت به قوانین موجود و جلوگیری از قانونشکنی ها و اقدامات خودسرانه و دیکتاتورمآبانۀ حاکمیت
- مشخص شدن مسببین و عاملان اقدامات غیرقانونی صورت گرفته علیه معترضان به نتایج انتخابات طی چهار ماه گذشته و مجازات آنها
- باطل شدن انتخابات و تجدید آن و یا تعیین یک گروه بیطرف برای بررسی دلایل و مدارک مبنی بر تقلب فاحش در انتخابات
اما در سطح دوم به نظر میرسد شعارها و خواسته ها بیشتر حالت سلبی و احساسی داشته و کمتر به اهداف ایجابی که از سوی رهبران جنبش تعیین شده است اشاره دارد. شاید علت این مسأله را بتوان در کم کاری نخبه گان و یا رهبران سیاسی جنبش در تأکید بر این اهداف ایجابی و و توجیه نکردن کنشگران این حرکت دانست. آفتی که با این شرایط جنبش سبز را تهدید میکند، "احساس زدگی"، "واکنشی شدن" و "انفعالی شدن" حرکت است.
وقتی رسانه ضد ملی هم کم می آورد
امروز ظهر یک بار دیگر چهره فریبکار و دروغگوی صدا و سیمای ضد ملی نمایان شد؛ وقتی با آب و تاب فراوان از سخنرانی تاثیرگذار(!) رئیس دولت خودساخته سخن میگفت. در حالیکه بسیاری از حاضران در سالن در هنگام سخنرانی او سالن را ترک کرده بودند رسانه ضد ملی که سعی داشت این سخنرانی را بسیار مهم و پر ابهت نشان دهد با پخش تصاویر بسته، نماهای نامشخص و نیز تصاویر خود رئیس دولت تلاش کرد تا حد امکان از فضاحتهای به بار آمده در نیویورک بکاهد.
برای مثال یکی از تصاویری که در مجموع در دو خبر ساعت سیزده شبکه خبر و ساعت چهارده شبکه یک حداقل هفت بار (در طی کمتر از ده دقیقه پخش سخنان رئیس دولت کودتا) به نمایش در آمد صحنه ای بود که در آن چند ردیف از نمایندگان کشورهای پاراگوئه، موریتانی و لیبریا (و یکی دو کشور ناشناس دیگر) به سخنان او گوش میکردند. در این نمای تکراری هیچ تصویری از صندلی های اطراف نمایش داده نشد.
سیمای ضد ملی که واقعاً تصویری برای نمایش نداشت مجبور بود در فواصل زمانی حدوداً یک دقیقه این صحنه تکراری را پخش کند، در حالیکه تقریباً بیش از نیمی از زمان پخش خبر، به جایگاه سخنگو اختصاص داشت و هیچ تصویری از سالن نمایش داده نمیشد. البته استقبال از سخنان این فرد خودشیفته به حدی زیاد بود که حتی در همین چند لحظه نمایش خبر سخنرانی نیز رسانه ضد ملی در چند ثانیه نمایش صندلی های جلو مجبور شد صندلی های خالی را نشان دهد، اگرچه بخاطر وضعیت غیر عادی سالن و خلوت بودن ردیفها هیچ صحنه بازی از سالن را نمایش ندادند. جالب توجه است که در اخبار تلویزیون هیچ اشاره ای به وضعیت سالن نشد.
شبکه خبر برای سرپوش گذاشتن بر این افتضاح رسانه ای بلافاصله پس از نمایش سخنرانی احمدی نژاد با دعوت از یک کارشناس خبری خود به تحلیل ابعاد حادثه پرداخت، کارشناس که سعی میکرد معترضین به حضور احمدی نژاد را به لابی های صهیونیستی مرتبط کند بارها تاکید کرد تجمع کنندگانی که از کشورهای دیگر به نیویورک آورده شده بودند بسیار کم تعداد بودند و این تجمع به شکست انجامید.
اما واقعیت چیز دیگری است، تعداد قابل توجه هموطنان ما در آن سوی مرزها و شعارهای آنها در اعتراض به حضور احمدی نژاد و همچنین حمایت از جنبش سبز و یادآوری خاطره شهدا و اسرای جنبش به حدی تاثیرگذار بود که بسیاری از وجدانهای بیدار مجمع عمومی سازمان ملل را مجبور به ترک سالن در هنگام سخنرانی نماینده غیر قانونی ملت ایران کرد.
برگرفته از: وبلاگ اسلام سبز
برای مثال یکی از تصاویری که در مجموع در دو خبر ساعت سیزده شبکه خبر و ساعت چهارده شبکه یک حداقل هفت بار (در طی کمتر از ده دقیقه پخش سخنان رئیس دولت کودتا) به نمایش در آمد صحنه ای بود که در آن چند ردیف از نمایندگان کشورهای پاراگوئه، موریتانی و لیبریا (و یکی دو کشور ناشناس دیگر) به سخنان او گوش میکردند. در این نمای تکراری هیچ تصویری از صندلی های اطراف نمایش داده نشد.
سیمای ضد ملی که واقعاً تصویری برای نمایش نداشت مجبور بود در فواصل زمانی حدوداً یک دقیقه این صحنه تکراری را پخش کند، در حالیکه تقریباً بیش از نیمی از زمان پخش خبر، به جایگاه سخنگو اختصاص داشت و هیچ تصویری از سالن نمایش داده نمیشد. البته استقبال از سخنان این فرد خودشیفته به حدی زیاد بود که حتی در همین چند لحظه نمایش خبر سخنرانی نیز رسانه ضد ملی در چند ثانیه نمایش صندلی های جلو مجبور شد صندلی های خالی را نشان دهد، اگرچه بخاطر وضعیت غیر عادی سالن و خلوت بودن ردیفها هیچ صحنه بازی از سالن را نمایش ندادند. جالب توجه است که در اخبار تلویزیون هیچ اشاره ای به وضعیت سالن نشد.
شبکه خبر برای سرپوش گذاشتن بر این افتضاح رسانه ای بلافاصله پس از نمایش سخنرانی احمدی نژاد با دعوت از یک کارشناس خبری خود به تحلیل ابعاد حادثه پرداخت، کارشناس که سعی میکرد معترضین به حضور احمدی نژاد را به لابی های صهیونیستی مرتبط کند بارها تاکید کرد تجمع کنندگانی که از کشورهای دیگر به نیویورک آورده شده بودند بسیار کم تعداد بودند و این تجمع به شکست انجامید.
اما واقعیت چیز دیگری است، تعداد قابل توجه هموطنان ما در آن سوی مرزها و شعارهای آنها در اعتراض به حضور احمدی نژاد و همچنین حمایت از جنبش سبز و یادآوری خاطره شهدا و اسرای جنبش به حدی تاثیرگذار بود که بسیاری از وجدانهای بیدار مجمع عمومی سازمان ملل را مجبور به ترک سالن در هنگام سخنرانی نماینده غیر قانونی ملت ایران کرد.
برگرفته از: وبلاگ اسلام سبز
پیامگونه دکتر محمد ملکی برای بازگشایی دانشگاه
عمار ملکی
يکماه از به بند کشيده شدن دگر بارۀ سنگربان پير و دلیر دانشگاه، دکتر محمد ملکي گذشت و اين ماهگرد مصادف با روز بازگشايي دانشگاهها و مدارس شده است. امروز نه بعنوان فرزند این استاد پیشکسوت و رنجدیده، بلکه بعنوان یک دانشجو، جای خالی پیامهای امیدبخش وی را بمناسبت آغاز سال تحصیلی احساس کردم. با خود اندیشیدم که در بند نگه داشتن او در هنگامه بازگشایی دانشگاه علیرغم وضعیت ناگوار سلامتی وی تصادفی نیست. شاید حاکمان خواسته اند در این روزهای بحرانی، قلم او را ساکت نگه دارند تا که فریاد حق خواهی و آزادیخواهی دانشگاهیان را سر ندهد. غافل از اینکه او پیش ترحرف را زده است و درد را گفته است. او را تصور کردم که در گوشه ای از خلوتگه خویش با پشتی خمیده از تحمل ستم دوران، ساده و صادق، دردمند و عاشق، آرام و پر صلابت، تن خسته و پرامید نشسته و بمناسبت بازگشایی دانشگاه برای دانشجویان پیامی مینویسد. نوشته ها و نامههای پیشین اش را ورق زدم. احساس کردم که از سلول تنهایی اش صدایم میزد که پیام من را برای دانشگاهیان بخوان. بار دیگر نامه هایش را مرور کردم و دریافتم که پیام امروزش را دیروز نوشته بود و انگار میخواست پیامگونه زیر که تمامی کلماتش را پیشتر خود نوشته است، بار دیگر به گوش دانشگاهیان و مردم برساند.
با نام آزادی، آگاهی و عدالت*
به دانشگاهیان
سنگربانان آزادی و عدالت
"آن روز كه رضاشاه پای به صحن دانشگاه تهران گذاشت تا مكانی را افتتاح كند كه میدانست در آیندة ایران نقش اساسی بازی خواهد كرد (بهمن 1313) آیا تصور میكرد سنگری را ساخته است كه سنگربانان آن به زودی استبداد و بیعدالتی را نشانه خواهند گرفت و صاحبان زر و زور و تزویر را نگران خواهند ساخت و آیا رضاشاه میدانست وقتی پایش را از دانشگاه بیرون بگذارد و سنگر به تصرف دانشجویان و استادان درآید، اندیشههای پرتاب شده از این سنگر خواب راحت را بر زورگویان و استثمارگران حرام خواهد كرد و آیا او هرگز میاندیشید كه جبهة جدیدی علیه خودش باز كرده كه دودمان او و جانشیناش را به باد خواهد داد و خشنترین نوع استبداد (به قول آیتالله طالقانی: استبداد دینی) هم موفق به فتح این سنگر نخواهد شد."(1)
"دیدیم چگونه نهالی كه در 16 آذر 32 كاشته شد به بار نشست و 18 تیر 78 بار دیگر از سنگر آزادی فریاد مرگ بر دیكتاتوری برخواست كه تا امروز ادامه دارد و دانشجویان و استادان دانشگاههای كشور هزینه آن را میپردازند و به مقاومت ادامه میدهند. امروز استادان و دانشجویان با تمام وجود آثار تلخ تسلط حكومت بر دانشگاهها و از بین رفتن استقلال محیطهای علمی را احساس میكنند زیرا رؤسا و مسئولان انتصابی هرگز نمیتوانند یا نمیخواهند از حقوق دانشجو و استاد دفاع كنند و نگذارند به حریم دانشگاهها تجاوز شود. دانشجو آرمانخواه است و مدافع آزادی و عدالت و این خصلت دانشجویی است، تا دانشگاه هست مبارزه با ظلم و بیعدالتی و دیكتاتوری ادامه دارد."(2)
"نگاهی به آنچه پیش و پس از انقلاب ضد سلطنتی بر دانشگاه ها گذشته نشانگر این واقعیت است که دشمنان آزادی هرگز نتوانسته اند یا نخواسته اند بفهمند که بسیاری از دانشگاهیان که دل در گروی آزادی مردم دارند ، هیچگاه اجازه نخواهند داد سنگر آزادی به دست استبدادیان تسخیر شود. تاریخ گواه است هر گاه دانشگاهها مورد هجوم دشمنان قرار گرفته اند، همبستگی میان استاد و دانشجو سد محکمی در برابر استبدادیان به وجود آورده است."(3)
"آنگونه كه شاهد بودهایم هیچ تحول و دگرگونی اساسی در كشور بدون حضور فعال دانشجویان متصور نیست و این رسالتی است كه مردم بعهده دانشگاهیان نهادهاند و از آنجا كه فعالیت سیاسی دانشجویان معطوف به كسب قدرت سیاسی نیست، تنها در جهت انتقال خواستههای اجتماعی و اعمالِ فشار در جهت اصلاح وضعیت موجود یا تغییر ساختار سیاسی در مسیر رسیدن به خواستههای جامعه عمل میكند"(1)
"امروز كه قدرت به دستان برای لاپوشانی شكستهای خود در زمینههای گونهگون تلاش میكنند تا سنگر دانشگاهها را تضعیف كنند و در پندار خود این سنگ بزرگ را از پیش پایشان بردارند وظیفه و رسالت دانشجویان در تلاش برای تحول و دگرگونی، آشكار و آشكارتر میگردد."(1)
"در خیال خود زمینهسازی برای كودتای فرهنگی دوم می نمایند. مطمئن باشید با این حركات زشت و دیوانهوار نمیتوانید صدای انتقاد دانشجویان را خاموش و این سنگرهای آزادی را تخریب كنید. راستی در ذهنِ شما چه میگذرد و انگیزهتان از این كارهای مسخره چیست؟ میخواهید آزموده را بار دیگر بیازمایید؟ كمی فكر كنید نتیجه بستن دانشگاهها، كشتار وحشیانه دهه شصت و نسلكشی سال 67 در زندانها كه عمده قربانیان آن دانشگاهیان بودند، قتلهای زنجیرهای، ترور دگراندیشان، حملة سال 78 به دانشگاهها و كشتار و زندانی كردن دانشجویان چه مشكلی از مشكلاتِ عدیدة «نظام ولائی» را حل كرد كه امروز میخواهید با تغییر صحنه بار دیگر آن نمایشها را تكرار كنید؟
ای شما صاحبان قدرت، نگاهی به تاریخ بیاندازید و از سرنوشتِ فرعونها، نمرودها، استالینها، هیتلرها، صدامها عبرت بگیرید ــ اگرچه نخواهید گرفت، ــ مطمئن باشید این فرمانِ تاریخ و قانونمندی حاكم بر این جهان است كه «الملك یبقی مع الكفر ولایبقی مع الظلم» (جهان با كفر باقی میماند اما با ظلم نه)، مرگ ظلم و ظالم دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد. و حتماً فراخواهد رسید. من دگربار فریاد میكنم اگر نه یك بار ده بار هم كودتای فرهنگی با نام انقلاب فرهنگی بكنید باز دانشگاهها «سنگر آزادی» باقی خواهند ماند." (4)
با سلام به دانشگاه، سنگر تسخیرناپذیر عدالت و آزادی
دکتر محمد ملکی
آری او حرف را زده است و درد را گفته است. در خانه اگر کس است یک حرف بس است. کاش حاکمان میفهمیدند که دربند نگه داشتن او و دیگر دانش آموختگان ایران، دردی از نظامشان دوا نمیکند. او را که آبروی دانشگاه است رها کنید تا مباد گزندی بر جسم و جانش رسد. مگذارید که آتش خشم دانشجویان، استادان و مردمان بیش از این شعلهور شود. کاری نکنید که بدنامیتان در میان دانشگاهیان و فرهیختگان جهان افزونتر شود.(5)
پینوشت:
* تمامی عبارات آغاز و پایان نیز از نامه های پیشین دکتر محمد ملکی است و آنها که با ادبیات وی آشنایی دارند، این واژگان را میشناسند. تمامی متن این پیامگونه نیز از نامه ها و پیامهای پیشین اوست.
1- «دانشگاه، سنگر تسخیرناپذیر»، محمد ملکی، مهر 86
2- «16 آذر روزِ برافراشته شدن پرچم مقاومت»، محمد ملکی، آذر 86
3- «پیام به استادان و دانشجویان عزیز»، محمد ملکی، 27 خرداد 88
4- «سراب عدالت و خواب کودتای فرهنگی دوم»، محمد ملکی، 29 اردیبهشت 86
5- اخیرا 343 نفر از دانشگاهیان جهان با اشاره به زندانی بودن دکتر ملکی، نگرانی عمیق خود را از وضعیت وخیم دانشگاههای ایران ابراز کردهاند و خواستار متوقف شدن تعرض به حریم دانشگاهها شدهاند.
يکماه از به بند کشيده شدن دگر بارۀ سنگربان پير و دلیر دانشگاه، دکتر محمد ملکي گذشت و اين ماهگرد مصادف با روز بازگشايي دانشگاهها و مدارس شده است. امروز نه بعنوان فرزند این استاد پیشکسوت و رنجدیده، بلکه بعنوان یک دانشجو، جای خالی پیامهای امیدبخش وی را بمناسبت آغاز سال تحصیلی احساس کردم. با خود اندیشیدم که در بند نگه داشتن او در هنگامه بازگشایی دانشگاه علیرغم وضعیت ناگوار سلامتی وی تصادفی نیست. شاید حاکمان خواسته اند در این روزهای بحرانی، قلم او را ساکت نگه دارند تا که فریاد حق خواهی و آزادیخواهی دانشگاهیان را سر ندهد. غافل از اینکه او پیش ترحرف را زده است و درد را گفته است. او را تصور کردم که در گوشه ای از خلوتگه خویش با پشتی خمیده از تحمل ستم دوران، ساده و صادق، دردمند و عاشق، آرام و پر صلابت، تن خسته و پرامید نشسته و بمناسبت بازگشایی دانشگاه برای دانشجویان پیامی مینویسد. نوشته ها و نامههای پیشین اش را ورق زدم. احساس کردم که از سلول تنهایی اش صدایم میزد که پیام من را برای دانشگاهیان بخوان. بار دیگر نامه هایش را مرور کردم و دریافتم که پیام امروزش را دیروز نوشته بود و انگار میخواست پیامگونه زیر که تمامی کلماتش را پیشتر خود نوشته است، بار دیگر به گوش دانشگاهیان و مردم برساند.
با نام آزادی، آگاهی و عدالت*
به دانشگاهیان
سنگربانان آزادی و عدالت
"آن روز كه رضاشاه پای به صحن دانشگاه تهران گذاشت تا مكانی را افتتاح كند كه میدانست در آیندة ایران نقش اساسی بازی خواهد كرد (بهمن 1313) آیا تصور میكرد سنگری را ساخته است كه سنگربانان آن به زودی استبداد و بیعدالتی را نشانه خواهند گرفت و صاحبان زر و زور و تزویر را نگران خواهند ساخت و آیا رضاشاه میدانست وقتی پایش را از دانشگاه بیرون بگذارد و سنگر به تصرف دانشجویان و استادان درآید، اندیشههای پرتاب شده از این سنگر خواب راحت را بر زورگویان و استثمارگران حرام خواهد كرد و آیا او هرگز میاندیشید كه جبهة جدیدی علیه خودش باز كرده كه دودمان او و جانشیناش را به باد خواهد داد و خشنترین نوع استبداد (به قول آیتالله طالقانی: استبداد دینی) هم موفق به فتح این سنگر نخواهد شد."(1)
"دیدیم چگونه نهالی كه در 16 آذر 32 كاشته شد به بار نشست و 18 تیر 78 بار دیگر از سنگر آزادی فریاد مرگ بر دیكتاتوری برخواست كه تا امروز ادامه دارد و دانشجویان و استادان دانشگاههای كشور هزینه آن را میپردازند و به مقاومت ادامه میدهند. امروز استادان و دانشجویان با تمام وجود آثار تلخ تسلط حكومت بر دانشگاهها و از بین رفتن استقلال محیطهای علمی را احساس میكنند زیرا رؤسا و مسئولان انتصابی هرگز نمیتوانند یا نمیخواهند از حقوق دانشجو و استاد دفاع كنند و نگذارند به حریم دانشگاهها تجاوز شود. دانشجو آرمانخواه است و مدافع آزادی و عدالت و این خصلت دانشجویی است، تا دانشگاه هست مبارزه با ظلم و بیعدالتی و دیكتاتوری ادامه دارد."(2)
"نگاهی به آنچه پیش و پس از انقلاب ضد سلطنتی بر دانشگاه ها گذشته نشانگر این واقعیت است که دشمنان آزادی هرگز نتوانسته اند یا نخواسته اند بفهمند که بسیاری از دانشگاهیان که دل در گروی آزادی مردم دارند ، هیچگاه اجازه نخواهند داد سنگر آزادی به دست استبدادیان تسخیر شود. تاریخ گواه است هر گاه دانشگاهها مورد هجوم دشمنان قرار گرفته اند، همبستگی میان استاد و دانشجو سد محکمی در برابر استبدادیان به وجود آورده است."(3)
"آنگونه كه شاهد بودهایم هیچ تحول و دگرگونی اساسی در كشور بدون حضور فعال دانشجویان متصور نیست و این رسالتی است كه مردم بعهده دانشگاهیان نهادهاند و از آنجا كه فعالیت سیاسی دانشجویان معطوف به كسب قدرت سیاسی نیست، تنها در جهت انتقال خواستههای اجتماعی و اعمالِ فشار در جهت اصلاح وضعیت موجود یا تغییر ساختار سیاسی در مسیر رسیدن به خواستههای جامعه عمل میكند"(1)
"امروز كه قدرت به دستان برای لاپوشانی شكستهای خود در زمینههای گونهگون تلاش میكنند تا سنگر دانشگاهها را تضعیف كنند و در پندار خود این سنگ بزرگ را از پیش پایشان بردارند وظیفه و رسالت دانشجویان در تلاش برای تحول و دگرگونی، آشكار و آشكارتر میگردد."(1)
"در خیال خود زمینهسازی برای كودتای فرهنگی دوم می نمایند. مطمئن باشید با این حركات زشت و دیوانهوار نمیتوانید صدای انتقاد دانشجویان را خاموش و این سنگرهای آزادی را تخریب كنید. راستی در ذهنِ شما چه میگذرد و انگیزهتان از این كارهای مسخره چیست؟ میخواهید آزموده را بار دیگر بیازمایید؟ كمی فكر كنید نتیجه بستن دانشگاهها، كشتار وحشیانه دهه شصت و نسلكشی سال 67 در زندانها كه عمده قربانیان آن دانشگاهیان بودند، قتلهای زنجیرهای، ترور دگراندیشان، حملة سال 78 به دانشگاهها و كشتار و زندانی كردن دانشجویان چه مشكلی از مشكلاتِ عدیدة «نظام ولائی» را حل كرد كه امروز میخواهید با تغییر صحنه بار دیگر آن نمایشها را تكرار كنید؟
ای شما صاحبان قدرت، نگاهی به تاریخ بیاندازید و از سرنوشتِ فرعونها، نمرودها، استالینها، هیتلرها، صدامها عبرت بگیرید ــ اگرچه نخواهید گرفت، ــ مطمئن باشید این فرمانِ تاریخ و قانونمندی حاكم بر این جهان است كه «الملك یبقی مع الكفر ولایبقی مع الظلم» (جهان با كفر باقی میماند اما با ظلم نه)، مرگ ظلم و ظالم دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد. و حتماً فراخواهد رسید. من دگربار فریاد میكنم اگر نه یك بار ده بار هم كودتای فرهنگی با نام انقلاب فرهنگی بكنید باز دانشگاهها «سنگر آزادی» باقی خواهند ماند." (4)
با سلام به دانشگاه، سنگر تسخیرناپذیر عدالت و آزادی
دکتر محمد ملکی
آری او حرف را زده است و درد را گفته است. در خانه اگر کس است یک حرف بس است. کاش حاکمان میفهمیدند که دربند نگه داشتن او و دیگر دانش آموختگان ایران، دردی از نظامشان دوا نمیکند. او را که آبروی دانشگاه است رها کنید تا مباد گزندی بر جسم و جانش رسد. مگذارید که آتش خشم دانشجویان، استادان و مردمان بیش از این شعلهور شود. کاری نکنید که بدنامیتان در میان دانشگاهیان و فرهیختگان جهان افزونتر شود.(5)
پینوشت:
* تمامی عبارات آغاز و پایان نیز از نامه های پیشین دکتر محمد ملکی است و آنها که با ادبیات وی آشنایی دارند، این واژگان را میشناسند. تمامی متن این پیامگونه نیز از نامه ها و پیامهای پیشین اوست.
1- «دانشگاه، سنگر تسخیرناپذیر»، محمد ملکی، مهر 86
2- «16 آذر روزِ برافراشته شدن پرچم مقاومت»، محمد ملکی، آذر 86
3- «پیام به استادان و دانشجویان عزیز»، محمد ملکی، 27 خرداد 88
4- «سراب عدالت و خواب کودتای فرهنگی دوم»، محمد ملکی، 29 اردیبهشت 86
5- اخیرا 343 نفر از دانشگاهیان جهان با اشاره به زندانی بودن دکتر ملکی، نگرانی عمیق خود را از وضعیت وخیم دانشگاههای ایران ابراز کردهاند و خواستار متوقف شدن تعرض به حریم دانشگاهها شدهاند.
پشت پرده جریان شهادت ساختگی سعیدهپورآقایی چه گذشت؟
ماجرای سعیده پورآقایی امروز نقل محافل کودتا شده و برخی از حامیان بیخبر کودتا را در شادی یک کشف بزرگ فرو برده است. نکتهای که در اینجا نهفته است، هوشیاری و درک عمومی ارزشمندی است که امروز جامعه ایران را فراگرفته است. درواقع نمایشهای تلویزیونی چون بیستوسی و یا مطالب فکاهی و گاه تخیلی کیهان و ایرنا مانند همین ماجرای دیدار سیدمحمد خاتمی و جرج سوروس، پس از این همه جنایات هولناک و دروغ و فریب مکرر، اعتبار خبری خود را در اذهان مردم ایران از دست دادهاند. جالب اینجاست که هیچ تلاشی نیز برای ترمیم این بیاعتباری و بیاعتمادی مطلق نمیکنند و هر روز لایهای بر این تاری که خود به دور خود تنیدهاند میافزایند.
پایگاه اطلاعرسانی نوروز، پشتپرده این سناریو کودکانه را چنین بازگو کرده است:
برنامه دروغپرداز بیست و سی رسانه میلی و غیرملی در ادامه افشای جنایات کودتاگران، پس از ناکامی در پروژه ناکام ترانه موسوی که سرانجام به رو شدن دست قاتلان این دختر جوان انجامید، این بار به سراغ یکی دیگر از قربانیان حوادث پس از انتخابات رفت که این بار به جای قربانی، حیثیت و شرف و آبروی خانوادگی اش را نشانه رفته بود و از آنان به عنوان ابزاری برای جنگ روانی و تبلیغاتی و هجمه به احزاب و رسانههای اصلاح طلب استفاده کرده بود.
سعیده پورآقایی، دختر نوجوانی که خبر شهادتش چندی پیش توسط رسانههای اصلاحطلب و سایت نوروز منتشر شد، به کثیفترین وجه ممکن به تلهای برای رسانههای اصلاحطلب بدل گردید و با طراحی سناریویی مشمئزکننده از سوی کودتاچیان، این دختر جوان و مادرش قربانی یک بازی سیاسی کثیف شدند که در آن هدف به دام انداختن و ضایع ساختن رسانه های اصلاحطلب و ساقط کردن آنان از اعتبار خبری بود.
بعد از این سیاهبازی که روسیاه اصلی آن کسی جز خود سناریوپردازان کودتاچی نبودند، سایت نوروز، لازم میداند جزئیاتی را در رابطه با چگونگی انتشار خبر شهادت سعیده پورآقایی به اطلاع هموطنان عزیز برساند تا معلوم شود، پردهنویسان این خیمهشببازی ننگین چه کسانی بودهاند، اصلاحطلبان یا کودتاچیان؟
در اوایل شهریور ماه زنی در تماس با کمیته پیگیری آسیب دیدگان حوادث پس از انتخابات ، که از سوی دو کاندیدای اصلاحطلب تشکیل شده بود ، اعلام کرد که فرزندش در جریانات پس از انتخابات کشته شده است. او همچنین اضافه کرد که خودش همسر شهید است و دختر کشته شدهاش هم تک فرزند بازمانده از آن شهید بوده است که عدهای او را به جرم گفتن اللهاکبر در پشت بام خانه دستگیر کردهاند و بعد هم جسدی نیمه سوخته را به وی نشان دادهاند. این زن گفت که از روی خال بدن دخترش وی را شناسایی کرده است.
پس از این تماس بود که نایب رئیس کمیته پیگیری به همراه جمعی از فعالان در این زمینه به منزل این شخص که آدرسی را در خیابان دولت داده بود مراجعه می کنند، در آن جلسه که از قضا در برنامه ساختگی و دروغ صدا و سیما، خانم علینژاد، مادر سعیده پورآقایی نیز به آن اشاره کرد، مدعی می شود که شوهرش جانباز شیمیایی بوده و چند سال پیش فوت کرده است. وی همچنین مدعی می شود که دخترش شبی در حال سر دادن الله اکبر در پشت بام خانه بوده که چند زن چادری وی را به زور از خانه میبرند.
بعد از مدتی، وقتی وی برای پیگیری به نهاد ریاست جمهوری متوسل می شود مشاور ارشد رئیس جمهور شخصا پیگیر ماجرا می شود و در نهایت به او می گویند برای شناسایی دخترت به سردخانه بیا و در آنجا جسدی که از نیمه به پایین سوخته بوده است را نشانش می دهند و او با شناختن یک علامت بر روی بدن دخترش جسد را شناسایی می کند. در آن دیدار مادر پورآقایی مدعی می شود که به وی شماره یک قبر را در قطعه 302 داده اند که در آنجا دخترش را دفن کردهاند.
مادر سعیده در پایان آن دیدار از مهمانان می خواهد تا برگزاری مراسم ختم این مسئله را خبری نکنند و از انتشار علنی آن جلو گیری کنند. تا اینجای امر توجه داشته باشید که منبع همه این اطلاعات، مادر سعیده پورآقایی بوده است و هیچ منبع خبررسان دیگری چنین مدعیاتی را تا قبل از شنیده شدن آنها از زبان مادر این دختر بیان نکرده بود.
از جمله نکات جالب توجه در این دیدار این است که تعدادی مرد در جلسه حضور داشته اند که مادر سعیده مدعی میشود همه آنها از اقوامشان هستند. کمی بعدتر، همگی آن افرادی که اقوام سعیده پورآقایی معرفی شده بودند در هجوم به دفتر پیگیری ستاد مهندس موسوی در میدان هفت تیر دیده می شوند.
کمیته پیگیری همان روز به قطعه 302 و قبر معرفی شده توسط مادر سعیده مراجعه میکند و با شفگتی تمام مشاهده میکند که بر قبری که قبلا هیچ نام و نشانی درج نشده بود و فرد مدفون در آن جزو کشته شدگان بی نام و نشان بعد از انتخابات بود نام سعیده پورآقایی درج شده است.
بعد از برگزاری مراسم ختم در تاریخ 7 شهریور که با توجه به مدعیات مادر سعیده، بزرگان اصلاح طلب نیز در آن شرکت کرده بودند، خبر این حضور در برخی سایتها منتشر میشود و نوروز نیز به نوبه خود به انتشار این خبر مبادرت میکند، اما پس از گذشت چند روز کمیته پیگیری ستاد مهندس موسوی با بدست آوردن اطلاعات جدیدی متوجه میشود که مدعیات مادر سعیده پورآقایی در خصوص اینکه وی همسر شهید بوده نه تنها صحت نداشته بلکه دروغ محض بوده است. حتی معلوم میشود که شوهر این زن و به بیانی دیگر پدر سعیده پورآقایی قبل ازاین مجرم شناخته شده بوده و به زندان نیز افتاده بوده است.
بر همین اساس هم نوروز در تاریخ پنجشنبه 12 شهریور اصلاحیه ای را در سایت قرار داد و در آن به صراحت اعلام کرد که:« پایگاه اطلاع رسانی نوروز به اطلاعات تازهای در خصوص خانم سعیده پورآقایی که مراسم ختم وی چند روز قبل برگزار گردید به دست آورده است. از آنجا که نقاط مجهولی در خصوص نامبرده مشخص و مبرهن شده است که نوروز از اظهار نظر درباره آن هنوز معذور هست، در حال حاضر برای جلوگیری از هرگونه پیشداوری و قضاوت عجولانه از انتشار این اطلاعات جلوگیری می کند و به همین دلیل تمام اخبار درج شده در خصوص این شخص را از سایت خود حذف کرده تا تمامی جوانب و حاشیه های این مسئله برای دست اندرکاران این سایت روشن گردد.»
در پی مشخص شدن این مسئله مجددا دست اندرکاران نوروز به تحقیق در خصوص دامنه این مسئله ادامه دادند تا در نهایت به این نتیجه رسیدند که خبر از اساس دچار ابهامات و تناقضات فراوان است و حتی با مراجعه مجدد به منزل مادر سعیده متوجه میشوند که اساسا چنین منزلی متعلق به فرد مورد اشاره نبوده است و این افراد در آن منزل سکونت ندارند. در نهایت در زمانی که لیست 72 نفره شهداء پس از انتخابات توسط سایت نوروز منتشر شد، دست اندرکاران این سایت نامی از سعیده پورآقایی در آن لیست نیاوردند زیرا در این مورد دچار تردید اساسی شده بودند.
با همه این اوصاف همچنان دست اندرکاران نوروز گمان می کردند که ممکن است مادر سعیده پورآقایی تنها در برخی موارد اقدام به دروغ گفتن کرده باشد و به همین جهت از علنی کردن آن امتناع کرده و تنها به برداشتن کلیه خبرهای مربرط به فرد مذکور اکتفا نموده بودند.
در جریان حمله نیروهای امنیتی به کمیته پیگیری ستاد مهندس موسوی در میدان هفت تیر بود که دست کودتاگران برای سایت نوروز هم رو شد و معلوم شد همان افرادی که در خانه دروغین مادر سعیده پوراقایی نشسته بودند، در آن حمله با حکم وزارت اطلاعات و دادستانی تهران وارد میدان شدند که نشان از برنامه ریزی قبلی این سناریو توسط آنان برای چهره و فیلم سازی های صداوسیما داشت.
درواقع کودتاچیان با طرح این سناریوی ساختگی چند هدف را در آن واحد دنبال کرده بودند، اول ماجرای تجاوز به زندانیان را با این سناریو لوث کنند، و دوم ماجرای دفن مخفیانه شهدا و کشته شدگان را نیز به این طریق زیر سئوال ببرند تا مستمسکی برای حمله و برخورد با سران اصلاح طلب بدین وسیله بیابند.
با اینکه کارکرد امپراطوری دروغ در کشور ما با حضور میلیونی تظاهرات مردم سبز در روز قدس بی حاصلی خود را نشان داد و برخورد با سران اصلاحات راخنثی ساخت، اما رسانه میلی و غیرملی هنوز اصرار بر دروغ پردازی و انکار واقعیات رخداده دارد، چراکه گردانندگان امپراطوری دروغ براین باورند که شاید اندک مخاطبان باقی مانده خود را در غبارپوشی بر واقعیات نگه دارند.
این در حالی است که جنایات انجام شده پس ازانتخابات آنچنان چهره واقعی جریان حاکم و کودتاگران را عریان ساخته است که با اینگونه سناریونویسی و دروغ پردازی هیچگونه پوششی بر آن جنایات نمی توان گذاشت و مردم هوشمند ایران به غایت دریافته اند که امروز با چه وضعیت فاجعه باری رو در رو هستند و تلاش اندک ما برای خبررسانی فقط بازتاب اندکی در این باره بوده است.
پایگاه اطلاعرسانی نوروز، پشتپرده این سناریو کودکانه را چنین بازگو کرده است:
برنامه دروغپرداز بیست و سی رسانه میلی و غیرملی در ادامه افشای جنایات کودتاگران، پس از ناکامی در پروژه ناکام ترانه موسوی که سرانجام به رو شدن دست قاتلان این دختر جوان انجامید، این بار به سراغ یکی دیگر از قربانیان حوادث پس از انتخابات رفت که این بار به جای قربانی، حیثیت و شرف و آبروی خانوادگی اش را نشانه رفته بود و از آنان به عنوان ابزاری برای جنگ روانی و تبلیغاتی و هجمه به احزاب و رسانههای اصلاح طلب استفاده کرده بود.
سعیده پورآقایی، دختر نوجوانی که خبر شهادتش چندی پیش توسط رسانههای اصلاحطلب و سایت نوروز منتشر شد، به کثیفترین وجه ممکن به تلهای برای رسانههای اصلاحطلب بدل گردید و با طراحی سناریویی مشمئزکننده از سوی کودتاچیان، این دختر جوان و مادرش قربانی یک بازی سیاسی کثیف شدند که در آن هدف به دام انداختن و ضایع ساختن رسانه های اصلاحطلب و ساقط کردن آنان از اعتبار خبری بود.
بعد از این سیاهبازی که روسیاه اصلی آن کسی جز خود سناریوپردازان کودتاچی نبودند، سایت نوروز، لازم میداند جزئیاتی را در رابطه با چگونگی انتشار خبر شهادت سعیده پورآقایی به اطلاع هموطنان عزیز برساند تا معلوم شود، پردهنویسان این خیمهشببازی ننگین چه کسانی بودهاند، اصلاحطلبان یا کودتاچیان؟
در اوایل شهریور ماه زنی در تماس با کمیته پیگیری آسیب دیدگان حوادث پس از انتخابات ، که از سوی دو کاندیدای اصلاحطلب تشکیل شده بود ، اعلام کرد که فرزندش در جریانات پس از انتخابات کشته شده است. او همچنین اضافه کرد که خودش همسر شهید است و دختر کشته شدهاش هم تک فرزند بازمانده از آن شهید بوده است که عدهای او را به جرم گفتن اللهاکبر در پشت بام خانه دستگیر کردهاند و بعد هم جسدی نیمه سوخته را به وی نشان دادهاند. این زن گفت که از روی خال بدن دخترش وی را شناسایی کرده است.
پس از این تماس بود که نایب رئیس کمیته پیگیری به همراه جمعی از فعالان در این زمینه به منزل این شخص که آدرسی را در خیابان دولت داده بود مراجعه می کنند، در آن جلسه که از قضا در برنامه ساختگی و دروغ صدا و سیما، خانم علینژاد، مادر سعیده پورآقایی نیز به آن اشاره کرد، مدعی می شود که شوهرش جانباز شیمیایی بوده و چند سال پیش فوت کرده است. وی همچنین مدعی می شود که دخترش شبی در حال سر دادن الله اکبر در پشت بام خانه بوده که چند زن چادری وی را به زور از خانه میبرند.
بعد از مدتی، وقتی وی برای پیگیری به نهاد ریاست جمهوری متوسل می شود مشاور ارشد رئیس جمهور شخصا پیگیر ماجرا می شود و در نهایت به او می گویند برای شناسایی دخترت به سردخانه بیا و در آنجا جسدی که از نیمه به پایین سوخته بوده است را نشانش می دهند و او با شناختن یک علامت بر روی بدن دخترش جسد را شناسایی می کند. در آن دیدار مادر پورآقایی مدعی می شود که به وی شماره یک قبر را در قطعه 302 داده اند که در آنجا دخترش را دفن کردهاند.
مادر سعیده در پایان آن دیدار از مهمانان می خواهد تا برگزاری مراسم ختم این مسئله را خبری نکنند و از انتشار علنی آن جلو گیری کنند. تا اینجای امر توجه داشته باشید که منبع همه این اطلاعات، مادر سعیده پورآقایی بوده است و هیچ منبع خبررسان دیگری چنین مدعیاتی را تا قبل از شنیده شدن آنها از زبان مادر این دختر بیان نکرده بود.
از جمله نکات جالب توجه در این دیدار این است که تعدادی مرد در جلسه حضور داشته اند که مادر سعیده مدعی میشود همه آنها از اقوامشان هستند. کمی بعدتر، همگی آن افرادی که اقوام سعیده پورآقایی معرفی شده بودند در هجوم به دفتر پیگیری ستاد مهندس موسوی در میدان هفت تیر دیده می شوند.
کمیته پیگیری همان روز به قطعه 302 و قبر معرفی شده توسط مادر سعیده مراجعه میکند و با شفگتی تمام مشاهده میکند که بر قبری که قبلا هیچ نام و نشانی درج نشده بود و فرد مدفون در آن جزو کشته شدگان بی نام و نشان بعد از انتخابات بود نام سعیده پورآقایی درج شده است.
بعد از برگزاری مراسم ختم در تاریخ 7 شهریور که با توجه به مدعیات مادر سعیده، بزرگان اصلاح طلب نیز در آن شرکت کرده بودند، خبر این حضور در برخی سایتها منتشر میشود و نوروز نیز به نوبه خود به انتشار این خبر مبادرت میکند، اما پس از گذشت چند روز کمیته پیگیری ستاد مهندس موسوی با بدست آوردن اطلاعات جدیدی متوجه میشود که مدعیات مادر سعیده پورآقایی در خصوص اینکه وی همسر شهید بوده نه تنها صحت نداشته بلکه دروغ محض بوده است. حتی معلوم میشود که شوهر این زن و به بیانی دیگر پدر سعیده پورآقایی قبل ازاین مجرم شناخته شده بوده و به زندان نیز افتاده بوده است.
بر همین اساس هم نوروز در تاریخ پنجشنبه 12 شهریور اصلاحیه ای را در سایت قرار داد و در آن به صراحت اعلام کرد که:« پایگاه اطلاع رسانی نوروز به اطلاعات تازهای در خصوص خانم سعیده پورآقایی که مراسم ختم وی چند روز قبل برگزار گردید به دست آورده است. از آنجا که نقاط مجهولی در خصوص نامبرده مشخص و مبرهن شده است که نوروز از اظهار نظر درباره آن هنوز معذور هست، در حال حاضر برای جلوگیری از هرگونه پیشداوری و قضاوت عجولانه از انتشار این اطلاعات جلوگیری می کند و به همین دلیل تمام اخبار درج شده در خصوص این شخص را از سایت خود حذف کرده تا تمامی جوانب و حاشیه های این مسئله برای دست اندرکاران این سایت روشن گردد.»
در پی مشخص شدن این مسئله مجددا دست اندرکاران نوروز به تحقیق در خصوص دامنه این مسئله ادامه دادند تا در نهایت به این نتیجه رسیدند که خبر از اساس دچار ابهامات و تناقضات فراوان است و حتی با مراجعه مجدد به منزل مادر سعیده متوجه میشوند که اساسا چنین منزلی متعلق به فرد مورد اشاره نبوده است و این افراد در آن منزل سکونت ندارند. در نهایت در زمانی که لیست 72 نفره شهداء پس از انتخابات توسط سایت نوروز منتشر شد، دست اندرکاران این سایت نامی از سعیده پورآقایی در آن لیست نیاوردند زیرا در این مورد دچار تردید اساسی شده بودند.
با همه این اوصاف همچنان دست اندرکاران نوروز گمان می کردند که ممکن است مادر سعیده پورآقایی تنها در برخی موارد اقدام به دروغ گفتن کرده باشد و به همین جهت از علنی کردن آن امتناع کرده و تنها به برداشتن کلیه خبرهای مربرط به فرد مذکور اکتفا نموده بودند.
در جریان حمله نیروهای امنیتی به کمیته پیگیری ستاد مهندس موسوی در میدان هفت تیر بود که دست کودتاگران برای سایت نوروز هم رو شد و معلوم شد همان افرادی که در خانه دروغین مادر سعیده پوراقایی نشسته بودند، در آن حمله با حکم وزارت اطلاعات و دادستانی تهران وارد میدان شدند که نشان از برنامه ریزی قبلی این سناریو توسط آنان برای چهره و فیلم سازی های صداوسیما داشت.
درواقع کودتاچیان با طرح این سناریوی ساختگی چند هدف را در آن واحد دنبال کرده بودند، اول ماجرای تجاوز به زندانیان را با این سناریو لوث کنند، و دوم ماجرای دفن مخفیانه شهدا و کشته شدگان را نیز به این طریق زیر سئوال ببرند تا مستمسکی برای حمله و برخورد با سران اصلاح طلب بدین وسیله بیابند.
با اینکه کارکرد امپراطوری دروغ در کشور ما با حضور میلیونی تظاهرات مردم سبز در روز قدس بی حاصلی خود را نشان داد و برخورد با سران اصلاحات راخنثی ساخت، اما رسانه میلی و غیرملی هنوز اصرار بر دروغ پردازی و انکار واقعیات رخداده دارد، چراکه گردانندگان امپراطوری دروغ براین باورند که شاید اندک مخاطبان باقی مانده خود را در غبارپوشی بر واقعیات نگه دارند.
این در حالی است که جنایات انجام شده پس ازانتخابات آنچنان چهره واقعی جریان حاکم و کودتاگران را عریان ساخته است که با اینگونه سناریونویسی و دروغ پردازی هیچگونه پوششی بر آن جنایات نمی توان گذاشت و مردم هوشمند ایران به غایت دریافته اند که امروز با چه وضعیت فاجعه باری رو در رو هستند و تلاش اندک ما برای خبررسانی فقط بازتاب اندکی در این باره بوده است.
نگاهی دیگر بر راهپیمایی سبز روز قدس شیراز
در تارنمای موج سبز یکی از هم وطنان در رابطه با آسیبشناسی تظاهرات سبزها در شهرستانهای کشور مطالبی را در مورد تظاهرات شیراز عنوان کرده بودند که بر آن شدم به سهم خودم این مقوله را در رابطه با شیراز به طور بازتری بررسی کنم.
پس از تهران شهرهای بزرگی مانند شیراز اصفهان تبریز مشهد و غیره نقش اساسی را دارند. این کلان شهر ها هیچ گاه از مبارزات مردمی دور نبوده و تاریخ ثابت کرده که نقش و اثرشان کمتر از تهران نیست.در سال های گذشته در این شهرها گهگاه اتفاقات و جنبش های کوچک و غیر منسجمی خودنمایی کرده حتی قبل از حوادث اخیر نیز شاهد حرکت های مردمی در شهرهای غیر از تهران بوده ایم. به عنوان مثال می توان به تظاهرات سال گذشته مردم مشهد تظاهرات جانبازان شیراز تجمع مردم شیراز در گورستان دارالرحمه در سال گذشته تظاهرات در تبریز و مواردی دیگر اشاره کرد. اما از انجا که در شرایط فعلی یک جنبش سراسری هدفمند و همه گیر در کشور در جریان است و می تواند به اندازه تعیین یک سرنوشت اهمیت داشته باشد می توان به مواردی در جهت بهبود شکل و انسجام حرکت های مردمی در شهرهای بزرگ اشاره کرد. برای این منظور به مسئله شیراز می پردازیم.
در روز قدس امسال هموطنانمان در سراسر ایران برای اعلام دوباره زنده بودن جنبش سبز خود و هشداری دیگر به دیکتاتورهای حاکم پا به میدان گذاشتند و به ندای هموطنان سبز خود که با تبلیغات خود خواستار حضور سبزی دیگر بودند لبیک گفتند. مردم شیراز نیز که همواره در مبارزه و ابراز بی زاری از استبداد در کنار دیگر هموطنان خود حاضر بوده اند در این روز از خانه های خود بیرون امده و به سمت خیابان های اصلی شهر حرکت کردند. جمعیت به خیابان های مرکزی و اصلی شهر رسده اما به جز چند دقیقه ای که در یکی از فرعی های خیابان ملاصدرا و کریم خان زند شیراز جمعیت به طور همراه و یک صدا قدم برداشته و شعار"نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران" را سر دادند دیگر جمعیت ها که به طور پراکنده و در خیابان ها و فرعی های نزدیک به همان مکان بودند توسط بسیجی ها پراکنده و تهدید می شدند.
به عنوان نمونه یکی از هشدارها به مردم این بوده که به صف راهپیمایان سنتی قدس بپیوندید و زمانی که این هشدار با بی اعتنایی مردم روبرو میشود ماموران با آنها در گیر میشوند. جالب آنکه در انتخاب جهت حرکت و مسیر چند نفری از حاضرین که مسیری را پیشنهاد می کردهاند نمی توانستد صدای خود را در یک جمعیت یکجا و منسجم پراکنده کنند زیرا این جمعیت بود که در عین انبوهی پراکنده و ناهماهنگ بودند.
ذکر این نکته لازم است که از در تهران بنا به بافت شهری خیابان هایی نظیر ولی عصر کریم خان کارگر و انقلاب هیچ گاه در هنگام تظاهرات در این شهر چهارده میلیونی خالی نیستند و صد در صد جمعیت قابل توجهی به این مسیر های شناخته شده سرازیر می شوند. انگار که نام این خیابان ها و میادین نه تنها در حافظه تاریخی تهرانی ها که در ذهن همه ایرانی ها نقش بسته است.
در شهری چون شیراز اما قضیه اندکی فرق می کند. ابتدا به واسطه این که شهرهایی چون شیراز و تبریز کرمانشاه و اهواز هنوز آن حد از تمرین حضور چند صدهزار نفری را، آن گونه که در تهران شاهدیم از سر نگذرانده اند و حتی به نسبت مساحت دارای جمعیتی چون تهران نیستند. هنوز یک یا دو خیابان به طور ثابت در ذهن مردم برای تبدیل ان به صحنه حضور نقش نبسته و جمعیت هر چقدر هم زیاد، ممکن است که به طور پراکنده شکل بگیرد.
دوما روش آدرس دهی که مدت زیادی نیست شهرهای غیر از تهران را نیز پوشش می دهد هنوز به اندازه پایتخت جا نیفتاده، اما با تلاش هایی که فعالان دلسوز و مبارز جنبش سبز در این باره داشته و دارند می توان امید داشت که در نمایش های حضور آینده اطلاع رسانی و آدرس دهی به شکل بهتری انجام شود و در نتیجه مخاطبان بیشتری با آن روبرو شوند.
این را نیز یاد اور می شوم که مسائل این چنینی در برابر هدف اصلی جنبش که مطالبات صد ساله ملت ما را دنبال می کند کم اهمیت می نماید، اما بررسی و آسیب شناسی آن برای بهتر و منسجم شدن تجمعات اینده هم میهنان غیر پایتخت نشین مفید است. به امید انکه در مناسبت های آینده شاهد حضور زیباتر و منسجم تر همه ایرانیان در سراسر کشور باشیم.
پس از تهران شهرهای بزرگی مانند شیراز اصفهان تبریز مشهد و غیره نقش اساسی را دارند. این کلان شهر ها هیچ گاه از مبارزات مردمی دور نبوده و تاریخ ثابت کرده که نقش و اثرشان کمتر از تهران نیست.در سال های گذشته در این شهرها گهگاه اتفاقات و جنبش های کوچک و غیر منسجمی خودنمایی کرده حتی قبل از حوادث اخیر نیز شاهد حرکت های مردمی در شهرهای غیر از تهران بوده ایم. به عنوان مثال می توان به تظاهرات سال گذشته مردم مشهد تظاهرات جانبازان شیراز تجمع مردم شیراز در گورستان دارالرحمه در سال گذشته تظاهرات در تبریز و مواردی دیگر اشاره کرد. اما از انجا که در شرایط فعلی یک جنبش سراسری هدفمند و همه گیر در کشور در جریان است و می تواند به اندازه تعیین یک سرنوشت اهمیت داشته باشد می توان به مواردی در جهت بهبود شکل و انسجام حرکت های مردمی در شهرهای بزرگ اشاره کرد. برای این منظور به مسئله شیراز می پردازیم.
در روز قدس امسال هموطنانمان در سراسر ایران برای اعلام دوباره زنده بودن جنبش سبز خود و هشداری دیگر به دیکتاتورهای حاکم پا به میدان گذاشتند و به ندای هموطنان سبز خود که با تبلیغات خود خواستار حضور سبزی دیگر بودند لبیک گفتند. مردم شیراز نیز که همواره در مبارزه و ابراز بی زاری از استبداد در کنار دیگر هموطنان خود حاضر بوده اند در این روز از خانه های خود بیرون امده و به سمت خیابان های اصلی شهر حرکت کردند. جمعیت به خیابان های مرکزی و اصلی شهر رسده اما به جز چند دقیقه ای که در یکی از فرعی های خیابان ملاصدرا و کریم خان زند شیراز جمعیت به طور همراه و یک صدا قدم برداشته و شعار"نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران" را سر دادند دیگر جمعیت ها که به طور پراکنده و در خیابان ها و فرعی های نزدیک به همان مکان بودند توسط بسیجی ها پراکنده و تهدید می شدند.
به عنوان نمونه یکی از هشدارها به مردم این بوده که به صف راهپیمایان سنتی قدس بپیوندید و زمانی که این هشدار با بی اعتنایی مردم روبرو میشود ماموران با آنها در گیر میشوند. جالب آنکه در انتخاب جهت حرکت و مسیر چند نفری از حاضرین که مسیری را پیشنهاد می کردهاند نمی توانستد صدای خود را در یک جمعیت یکجا و منسجم پراکنده کنند زیرا این جمعیت بود که در عین انبوهی پراکنده و ناهماهنگ بودند.
ذکر این نکته لازم است که از در تهران بنا به بافت شهری خیابان هایی نظیر ولی عصر کریم خان کارگر و انقلاب هیچ گاه در هنگام تظاهرات در این شهر چهارده میلیونی خالی نیستند و صد در صد جمعیت قابل توجهی به این مسیر های شناخته شده سرازیر می شوند. انگار که نام این خیابان ها و میادین نه تنها در حافظه تاریخی تهرانی ها که در ذهن همه ایرانی ها نقش بسته است.
در شهری چون شیراز اما قضیه اندکی فرق می کند. ابتدا به واسطه این که شهرهایی چون شیراز و تبریز کرمانشاه و اهواز هنوز آن حد از تمرین حضور چند صدهزار نفری را، آن گونه که در تهران شاهدیم از سر نگذرانده اند و حتی به نسبت مساحت دارای جمعیتی چون تهران نیستند. هنوز یک یا دو خیابان به طور ثابت در ذهن مردم برای تبدیل ان به صحنه حضور نقش نبسته و جمعیت هر چقدر هم زیاد، ممکن است که به طور پراکنده شکل بگیرد.
دوما روش آدرس دهی که مدت زیادی نیست شهرهای غیر از تهران را نیز پوشش می دهد هنوز به اندازه پایتخت جا نیفتاده، اما با تلاش هایی که فعالان دلسوز و مبارز جنبش سبز در این باره داشته و دارند می توان امید داشت که در نمایش های حضور آینده اطلاع رسانی و آدرس دهی به شکل بهتری انجام شود و در نتیجه مخاطبان بیشتری با آن روبرو شوند.
این را نیز یاد اور می شوم که مسائل این چنینی در برابر هدف اصلی جنبش که مطالبات صد ساله ملت ما را دنبال می کند کم اهمیت می نماید، اما بررسی و آسیب شناسی آن برای بهتر و منسجم شدن تجمعات اینده هم میهنان غیر پایتخت نشین مفید است. به امید انکه در مناسبت های آینده شاهد حضور زیباتر و منسجم تر همه ایرانیان در سراسر کشور باشیم.
اشتراک در:
پستها (Atom)
