تقویم را از روی میز برمی دارم و نگاهی گذرا به صفحاتش می اندازم. همیشه برایم سوال بوده که ما چرا در بیشتر اوقات سررسید یا کتاب را از آخر به اول مرور می کنیم. منظورم همان مرورهای سطحی و گذراست که به اصطلاح خودمان یک نگاهی به آن می اندازیم. مثل وقایع تاریخی می ماند، انگار ما هم داریم اتفاقات دهه های گذشته را تجربه می کنیم.
نزدیک به سه ماه از انتخابات دهم ریاست جمهوری می گذرد و مردم کشورم کماکان در بهت و هیجانات منفی تقلب آشکار نظامیان هستند. چه نازنین مردمانی که در روزهای واپسین دوران تبلیغات، در کنار هم دوستانه برای نامزد سبزشان تلاش و اطلاع رسانی می کردند. هنوز به یاد دارم برق شادی چشمان پدرانی را که دغدغه خیلی چیزها را داشتند و به زبان می آوردند تحسین خود را به جوانانی که دیگر به پسر یا دختر بودن هم اهمیت نمی دادند به قول آنها بازار متلک و چشم چرانی گویا از رونق افتاده بود و همه برادرانه و خواهرانه در کنار هموطنان خود فعالیت می کردند.
"این شب ها" نام برنامه ایست که این شب ها از سیمای ضرغامی - یا به تعبیر رئیس جمهور موسوی رسانه غیرملی - پخش می شود. علی درستکار آنرا اجرا می کند، فردی که در بعضی نشریات و مجله های زنانه کشور مدیر هنریست، زیاد به عنوان و سمتش توجه نکنید نان اسمش را می خورد. میهمان برنامه احمد توکلی بود مردی که به یک دندگی و لجاجت شهره است. آخر انسان که نمی تواند یک روز اینطرفی باشد و یک روز آنطرفی. بالاخره یا رومی رومی یا زنگی زنگی. مخصوصا در این روزگاری که ما در آن به سر می بریم که راه ها و خط ها عیان می شوند و قدرت تشخیص هم نمی خواهد فقط چشمانی باز می خواهد.
خیلی علاقه داشتم بدانم او که خود را از دلسوزان نظام و انقلاب و امام می داند چه واکنشی می تواند به بازداشت دکترعلیرضا بهشتی داشته باشد، ایا می تواند سکوت کند یا بر کودتاگران خواهد تاخت؟
خیلی زودتر از آنی که گمان می کردم به اصل مطلب رسید. نقل به مضمون می کنم:
"" خیلی از نیروهای دلسوز نظام که سهم عمده ای در پیروزی و پیشبرد اهداف انقلاب اسلامی داشتند به علت رفتار ناپسند و گمراهانه فرزندانشان از آنها تبری جستند، نمونه ها کم نیست می توانم به خیلی ها اشاره کنم ، آیت اله طالقانی از فرزند خود تبری جستند، آیت اله مشکینی از فرزند خود تبری جستند، آیت اله خزعلی از فرزند خود تبری جستند، آقای هاشمی هم باید از پسر خود تبری بجویند حتی آقای کروبی هم اگر فرزندانشون مشکلاتی داشتند باید تبری بجویند.""
او در کمال وقاحت غیر مستقیم مهر تاییدی می زد بر بازداشت فرزند شهید مظلوم بهشتی، که البته اگر اسم نبرد دلیلش همان به مانند ترازو بودن ایشان است، ترازو از این جهات که ایشان خود را داور اصلی و بی طرف همه دعاوی داخلی می بیند و از جهت دیگر این نظرات یک روز چپی و یک روز راستی ایشان است.
اگر او حرف از این تبری ها می زند دلیلش جای دیگریست، اشکال آنجاست که حاکمان دیگر قادر به پاسخگویی حتی به همسر و فرزندان خود نیز نیستند. مسئله اصلی این است چه شده که حاکمان قادر به کنترل خانه ها و فرزندان خود نیز نیستند. آیت اله مشکینی با آنهمه سابقه طولانی وعظ و خطابه که گوش همه ما را کر کرده بود چطور می توانست فرزند ناخلف داشته باشد؟ هنوز یادمان نرفته صحبت های آقازاده محسن رضایی را که از رادیوهای به اصطلاح بیگانه داد سخن می داد. چه شده که محسن فلاحیان همان فرزند سابق وزیر اطلاعات که در دوران انتخابات ریاست جمهوری سال هشتاد یکی از مامورین انتظامی را هدف قرار داد و کشت، در حوادث اخیر پا به پای مردم به مبارزه با حکومت می پردازد. اینها چه کرده اند که فرزندانشان هم از آنها روی گردان شده اند؟
شهاب الدین صدر وقتی با پرسش یکی از خانواده های اسرای دربند در مورد پیگیری وضعیت فرزندشان مواجه می شود اعلام عجز می کند و ناخودآگاه اعتراف می کند که قادر به خانه نشین کردن فرزند خود هم نیست که به خیابان نرود و شعار ندهد.
به گذشته سری بزنیم .. دوران دبستان و راهنمایی ما چه روزهایی بودند .. هنوز هم یادم هست وقتی در مراسم صبحگاه به صف می ایستادیم باید از جلو نظام می داشتیم و با صدای بلند فریاد می زدیم الله اکبر جانم فدای رهبر .. همیشه به این فکر می کردم که ما که سنی نداریم چرا باید جانمان را فدای رهبرمان کنیم؟ مگر همیشه این بزرگترها نبودند که باید جان کوچکترها را نجات می دادند؟
در تمامی مدارس اتاقی بود به اسم اتاق معلم تربیتی که هروقت ما را میدید موعظه ای آغاز و ما را به ادامه راه امام و شهدا تشویق و به عضو بسیج شدن ترغیب می کرد. در تمام عمر به یاد نداریم که کسی را بی حجاب در خیابان دیده باشیم، ما تا به حال سواحل آزاد ندیده ایم ، ما که سالن رقص ندیده ایم ، ما هیچ ندیده ایم همه چیز برای ما قدغن بوده است. ویدئو، ماهواره و هزار چیز دیگر را هم می توان به این لیست اضافه کرد. هرچه بزرگتر شدیم انگار لیست ما پربارتر از قبل می شود.
چرا ما و فرزندان اینها با حاکمان به تضاد رسیده ایم مگر ما در دوران حکومت سی ساله همین ها به دنیا نیامده ایم؟ مگر در همین دوران مدرسه نرفته ایم؟ مگر در همین دوران از کودکی به نوجوانی و از نوجوانی به جوانی نرسیده ایم؟ چه شده که ما را اکنون دشمن خود می دانند؟ آنها ما را گم کرده ی راه می دانند و ما را به کجروی از ارزشهای دین و انقلاب متهم می سازند مگر ما به جز آنها معلم و راهنمای دیگری هم داشته ایم؟ چه کسی راهش را گم کرده؟ ما یا آنها که پس از سی سال همه شعارهای انقلاب خود را زیر پا گذاشته و لگدمال می کنند.
ما دیگر نه استقلال داریم ، نه آزادی ، نه جمهوریت برقرار است و نه اسلامیتی در کار است. همه را به اندک بهایی تاراج کردند و به حراج گذاشتند.
اکنون ملت ایران هیچ چیزی جز امید ندارند، امید به آینده ای بهترکه عبوراز هر گذرگاه سخت و دشواری را ممکن می سازد. با امید به فردا، آری ما همه با هم هستیم.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر